الــرقـــیـم

استقامت در مسیر انتظار

الــرقـــیـم

استقامت در مسیر انتظار

الــرقـــیـم

...................... هوالودود .....................

به پاتوق دلدادگی ها و دلباختگی های رئوف
خوش آمدید. این جا، پاتوقی هست برای
افروختن، سوختن و ساختن.
در پاتوق دلدادگی ها، نه حرف اضافه است
و نه جای گزافه. فقط مجالی هست بـرای
قلمی کردن برخی دانسته هـا و ندانسته هـا
بر پایـۀ بایسته هـا و نبایسته هـا. کـه گاهی
در لفافـه می آید و گـاهی در تقابل با جهل
و خـرافه.
پاتوق دلباختگی ها نیز، فرصتی هست برای
مغازله و معـاشقه! امـا نه با پـرنسس هـای
بوالهوس و پر از خار و خس! بلکه با معشوقه
های پاک نفس و قدیس های پاکیزه از رجس
و هوس. آن ها که از طهارتِ وجودشان،
عرشیانِ بالانشین، سـر به مغـاکِ خـاک
می سـایند و فرشیانِ خاک آلوده، به مددِ
نفوس شان، بالِ عروج به افلاک می گشایند.

در این پاتوق، روزنـه ای باز است به گلشنِ
اندیشه ها و صدای حنجره ای طنین انـداز
است با بوی بنفشه ها!

فانوس حقایق این پاتوق نیز، با نـگـاهِ سرخِ
شقایق های این دیار مأنوس است و با
فرهنگِ سرخِ شهادت، پیوندی دیرینه دارد.

این هم ذوق و شــوق و عقیــده و آرمـان
و آرزوی نگارنده با چند بیت شعر:

سحر خیزی:
دریاب اگر اهـل دلی، پیش تر از صبح
چون غنچۀ نشکفته نسیم سحری را

زندگی برای خدا:
شادم به مرگ خود که هلاک تو می‌شوم
با زندگی خــوشم کــه بمیـرم بــرای تو

تلاش:
از مـا ســراغ منــزل آســـودگی مجــو
چون باد، عمر ما به تکاپو گذشته است.

خطر کردن:
آسـودگی، مقـدمۀ خـوابِ غفلت است
کشتی، به موج خیزِ خطر می بریم ما

بار زندگی:
زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است
تا نگردی مست، این بار گران نتوان کشید

مهدویت:
درین ستمکده، آن شمع تیره روزم من
که انتظارِ نسیم سحر گداخت مرا

عشق:
سر و سامان بدهی یا سر و سامان ببری
قلب من سوی شما میل تپیدن دارد

مرگ سرخ:
درین بساط، به جز شربتِ شهادت نیست
مِی ای که تلخی مرگ از گلو تَوانَد شُست

محرم و عاشورا:
فیض ماه نو، ز شمشیر شهادت می برند
خون، حنای عید باشد کشتگان عشق را

خط شهادت:
گردن مکش ز تیغ شهادت که این زلال
از جویبار ساقی کوثر گذشته است.

امید:
نیستیم از جلوۀ باران رحمت نا امید،
نیمه بذری در زمین انتظار افشانده ایم

و ...

پربیننده ترین مطالب

درد مهمل نویسی!

جمعه, ۱ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۳۰ ب.ظ

 

در حجم پرترافیک وب خوانی، به این نتیجه رسیده ام که برخی دوستان ما در فضای وب، دیگر بالندگی و درخشندگی قدیم را ندارند و آن طور که شایسته است، قلم را نمی رقصانند!

البته، بلا دور است و خدا کند که برداشت من پنداری بیش نباشد. اما تصوّر میکنم که ذائقۀ نویسندگی دوستانِ این بوستان، دارد یواش یواش مثل ذائقۀ نوشتاری من گرفتار خمودگی و فرسودگی زودرس می شود.

راستش اصلاً قصد قضاوت کسی را ندارم. قرار هم نیست در این پست پیزوری، وبلاگ ها را به زرد و سفید و خاکستری تقسیم کنم. چراکه اکثر وب های مورد نظر من اساساً ارزشی و مثبت هستند. اما ناگزیرم بگویم که وب نویسان عزیزی که وبلاگشان را دنبال می کنم، کم و بیش دارند مثل خودم عطر و بوی سابقشان را از دست می دهند و انگار دارند در نیمۀ راه از کت و کول می افتند و فرار را بر قرار ترجیح می دهند. مثلاً:

یک دسته از وب ها مسیر خستگی و دلشکستگی و سرشکستگی را می پویند. آن سان که گویی کفگیر رسالتشان به تهِ دیگ خورده و لاجرم راه و رسم خاله زنک بازی را در پیش گرفته اند.

دو سه تایی هم هستند که بلد شده اند فقط بنالند و درد و دل کنند و نشون بدهند که به آخر خط رسیده اند.

سه پنج تایی نیز تازه عروس و تازه دامادند و انگار در ماه عسل گرفتارند. اما برای خالی نبودن عریضه، هر از گاهی کلماتی کوتاه و ناقص بر صفحۀ وب می نگارند و دوباره سر در خمرۀ عسل فرو می برند! (الهی که این سه پنج تایی های این چنینی همیشه شیرین و شاد و شنگول باشند)

چندتایی هم هستند، که بعد از یک بار شکستِ تلخ زندگی، به سلامتی دوباره اسب زوجیت را زین کرده و شتابان رفته اند تا به جبران مافات، بر تختِ بختِ خوشبختی جلوس فرمایند. این ها هم اگرچه کام ما را به حبه ای قند پارسی و جرعه ای شربتِ شادی، شیرین نفرموده اند، اما دعا می کنیم جامِ نشاطشان آکنده و عیش و نوششان پاینده باشد. ولی دریغ از سلامی و پیامی که بفرستند و دریغ از کلامی که به یادگار بنگارند. گویی که رفاقت قلم را در رقابت زندگی وا گذاشته و عطایش را به لقائش بخشیده اند!

معدودی وب نویس های گرانمایه نیز، اندر خم کوچه های درس و بحث و امتحانِ کنکور و خواستگاری و عقد و عروسی گرفتارند و دائم از جهیزیه و تالار و سفرۀ عقد و لباس عروس و دکوراسیون خانه و پرده و لوازم آشپزخانه و مهمانی و سیسمونی و جشن تولد و این چیزها می نگارند و انگار که در جهان پرآشوب، دغدغۀ دیگری ندارند!

چار پنچ تایی هم هستند که مثل خودم به درد مهمل نویسی و خیال بافی گرفتار آمده و با این که پای دل و دین خود را به زنجیر تعلّق دنیا بسته اند، اما با زبان تملّق، پیوسته لاف انتظار می بافند و در آرزوی ظهور، از چشمانِ بی فروغِ قلم، گلواژه های درشتِ اشک و رشک می افشانند!

اما خوش به حال دوستانی که در این دسته بندی ها نمی گنجند و همچنان شاداب و پر انرژی، حرمت قلم را پاس می دارند و سنگر نویسندگی را رونقی مضاعف می بخشند.

 

 

 

 

نظرات  (۲۴)

۰۱ تیر ۹۷ ، ۰۱:۱۴ انـ ـــار
در این دسته بندی شما، بنده علی الظاهر جز دسته سوم و چهارم و پنجم که نیستم! 

و در شک ام که جز اولی ام یا دومی! شاید هم هر دو.... 



شما دعا کنید برای ما و  رفع کم کاری ها و کاستی ها
و پیشنهاد بفرمایید برای بهبود.
پاسخ:
مطمئن باشید با اولی و دومی هم هیچ قرابتی ندارید!! :)
شما از خانوادۀ سادات ذوی العزّ والاحترام و از شیعیان با اخلاص علی بن ابیطالب (ع) هستید.


من خودم شرمندۀ کم کاری هام هستم. ولی دعا را به روی چشم.
پیشنهاد هم اگر قابل باشم به وقتش تقدیم می کنم.
سلام :)
آقا کفه گله مندی ات بر کفه قدرشناسی ات میچربید...
لذا از دیدگاه ما بیشتر دلنوشته بود...
اما گله های شما هم بی واقعیت نیست... 
برای من که چند سالی هست درگیر نوشتن هستم (فکر کنید در کنار متون ادبی شما من هم ادعا نوشتن دارم_ آقا چرا اعتماد به نفس ملت رو از بین میبرید... مسئولین رسیدگی کنن لطفن) میبینم که خالصانه نوشتن چقدر سخته...
بسیاری از مواقع وقتی در خلوتی در خودم دقیق شدم دیدم متنی که نوشتم ارزشی و خوب بوده اما نفسم با همون متن ارزشی مشغولم کرده بود... سرِکار بودم...
عرضم این نیست که در مسئله خلوص نیت به وسواس بندازم دیگران رو... اصلا... وسواس در این زمینه هم اصلا خوب نیست...
سخن در اینه که خلوص نباشه غفلت هست.. غفلت که باشه از این شل کن سفت کن ها هم دیده میشه...

راستی یکی از دلایلی که مطالب شما رو میخونم، علاوه بر محتوا ادبیات نوشتاری شماست... من خیلی به ادبیات علاقه دارم، مخصوصا به شعر...
در بین شعرا از عطار تا نیما شاید دوانین بیش از 70 درصد شاعران معروف رو دارم... بسیار لذت میبرم از خونذنشون... هر از گاهی برای تازه کردن روحم از ابیاتشون میخونم...
پاسخ:
سلام برادر
مگه چیه؟! خب خوبترین عادتِ آدم های قدر نشناس همینه دیگه آقا :))

ولی نه! از دیدگاه خودم این سیاهه، فقط یک مزاح و تلنگر دوستانه است برای بعضی مخاطبین خاص که خودشون هم می دونند که ما بهشون ارادت داریم. هرجند که برخی از مصادیق آن واقعیت هم دارد.! البته ما برابر آموزه های علمای اعلام، آموخته ایم که اول قدرشناسی و سپاس داشته باشیم. و گلایه مندی ها را به تأخیر بیندازیم مثلاً اینجا
من یکی کشتۀ اعتماد به نفس این ملتم برادر. مخصوصاً شما که بحمدالله استاد اعتماد به نفس هستید و در پست جدیدتون هم به آن پرداخته اید.

درسته، خالصانه نوشتن سخته. ولی بقول خودتون وسواس الکی هم خوب نیست. بعلاوه اینکه من معتقدم برای خانم و آقای مذهبی یکی از خالصانه ترین کارها همین نوشتن در فضای مجازی است. چون نوشتنشون نه برای پول است، نه برای رتبه و مقام و نه برای شهرت و امتیاز. تازه کلی هم هزینه براشون دارد. مخصوصاً گسی که با اسم مستعار می نویسد. چون هیچ کس از ماهیت و هویت شخصی آنها با خبر نمی شود که بخواهد موجب شهرت و قدرت و احترامش شود. 
البته لذت بردن و احساس رضایت کردن از نوشته ها برای نویسنده هیچ منافاتی با اخلاص او ندارد. چرا که اصولاً نوشتن یک هنر ارزشمند است که اثر معنوی اش قبل از اینکه عایدِ دیگران شود، نصیب خود نویسنده می شود که آرامش و شادابی و رضایتمندی، جزئی از آن است.

شما لطف دارید که وجیزه های حقیر رو می خونید. البته ادبیات نوشتاری من پدیدۀ ارزشمندی نیست. ولی این که مقبول طبعتان می افتد شاید به این دلیل است که برای نوشتن، هیچ وقت در تنگنای واژه ها قرار نمی گیرم. یعنی از واژه های کوچه بازاری تا واژه های ناب ادبی و حتی کلمات متروک فارسی و عربی، همه رو استفاده می کنم. و صد البته که گاهی وقت ها خودمم از بعضی نوشته هام محظوظ می شوم.!!! :)))

خوش به حالت که دوّاوین شعرا را در اختیار داری. خودش یک گنجینۀ بزرگ است. اما من غیر از دیوان حافظ و مثنوی معنوی که بهم هدیه شده، هیچ دیوان دیگری ندارم. ولی بجاش محفوظات شعری ام بالاست.

جزاءکم الله خیراً
امان از دست شبکه‌های احتماعی.... فراگیر شدنش توی گوشیا گرد مرگ روی وبلاگنویسی پاشید
پاسخ:
تا حدودی موافقم. و شاید شبکه های مجازی بهانه ای بود برای ناکارآمد کردن اهل قلم! 

بقول صائب:

به این بهانه که خاری برآورند از دل

هزار زخم نمایان به کار ما کردند...

راه حل؟
پاسخ:
  1. آدم مهمل نویس که نمی تواند راه حل ارائه دهد!
  2. مگر افراد ناشناس نیازی به راه حل دارند؟!
۰۱ تیر ۹۷ ، ۱۱:۵۰ گوشنا صبور
دلیل دارد برادر!

من تو حوزه تخصصی خودم خوب می نویسم و نتیچه هم می گیرم

ولی در فضای اجتماعی و مسائل روز شما خط قرمز نمی توانی  رد کنی

راحت می ایند چوب در استینت می کنند و می روند...حتی اگر حرف ولایت فقیه را بزنی و مطالبه کنی!!!

این ریشه همان مهمل نویسی است
پاسخ:
حوزۀ تخصصی؟!
آموختم معنی اش را. 
پست بسیار خوبی بود برادر
این بنده یک اعتقادی دارم که باید پشت هر پست یک فکری باشد و یک هدفی داشته باشیم گاهی این هدف خیلی بزرگ و ارزشمند است و گاهی شاید در حد تمرین نویسندگی تنزل کند ولی پستها باید هدفمند باشد (البته از اعتاقاداتم تا اعمالم فاصله بسیار است)
البته همیشه سعی داشته ام کم بنویسم اما همین کم را تعداد بیشتری ببینند تا زیاد باشد و سرسری از آن بگذرند
پاسخ:
ممنونم. نظر لطف شماست برادر.
بنده هم با نظر شما موافقم و باور دارم که هرچه آن فکر، الهی تر و آن هدف والاتر باشد، بُرد بیشتری خواهد داشت و خستگی اش کمتر...
من حتی تمرین نویسندگی را هم اگر به قصد مهارت افزایی و خدمت باشد، ضروری و مفید می دانم. (شما بحمدالله توفیق عمل داری)
با این سطر موافق نیستم. من سعی می کنم با همون معیارهای بالا که فرمودید، بیشتر و زود به زود بنویسم و در فضای مجازی رهایش کنم. کم و زیاد بازدیدش برای من اصلاً مهم نیست...

۰۱ تیر ۹۷ ، ۱۶:۳۹ نـــای دل
حالا ما کدومشون هستیم |:
پاسخ:
شما نای دل هستی برادر :)
با سلیقه و منزّه و منقّح نویس.
وفقک الله.
سلام مومن. جزاکم الله خیرا


و هستند نمونه هائی که پیر و فرتوت گشته و زوارشان درآمده و اصلا اشاره به شخص خاصی نباشد!! که اول اسمشان رزمنده است(لبخند)
این دسته از آن دسته هائی هستند که به امید مال و منال، فریب این و آن را خورده و سالی چند، عرایضی نوشته و پنداشته اند که گوش شیطان کر، و چشمش کور!، موتورشان به ماشین آخرین سیستم تبدیل می گردد ولی بر خلاف انتظار، پشیزی هم نصیبشان نشد...تو گوئی حتی منبرهایشان!! نیز فی سبیل الله حساب شده و حسب الامر موتورشان نیز پائین آمده(لبخند)


عاقبتتون به خیر به حق حضرت ابوتراب
یا علی
پاسخ:
سلام مرد خدا.
کاش همۀ زوار در رفته ها و فرتوت ها مثل شما بودند برادر. بحمدالله انرزی دارید در حد لالیگا...
بزنم به تخته، هم خوب می نویسی و هم زود به زود. خدا بر توفیقات شما بیفزاید که بتونید بیشتر بنویسید و بهتر بدرخشید. 

آیا تا به حال دیده ای یا شنیده ای که شاعری، نویسنده ای و اهل قلمی، کاخی و قصری و مرکبی راهوار داشته باشد؟! و آیا برج سازی را تا به حال دیده ای که قلم برایش قداست داشته باشد؟

معزز و موفق باشید.

اگر یادتان بود و باران گرفت،
دعایی به حال بیابان کنید!
۰۲ تیر ۹۷ ، ۰۱:۰۶ صحبتِ جانانه
ما از کدوم دسته بودیم؟
😯
البته اگر بوده باشم احتمالا
پاسخ:
شما از دستۀ نیکان، با سلیقگان و فرهیختگان بودید و هستید و ان شاءالله خواهید بود.
اما به نظرم یه نموره عزمِ تلاشتان متلاشی شده. باید به ترمیمش همت گمارید.
۰۲ تیر ۹۷ ، ۰۲:۵۲ پلڪــــ شیشـہ اے
خوشبحالشان
پاسخ:
و خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد...
از اینکه کامنت دوستان را با تأخیر پاسخ دادم. پوزش می طلبم.
۰۲ تیر ۹۷ ، ۱۸:۱۴ صحبتِ جانانه
سطر اول اظهار لطف و دارای غدم تطابق با واقعیت است:)
سطر دوم احسنت، درسته
پاسخ:
همین که اشکالات را می پذیرید و خوبی های خودتان را کتمان می کنید، نشان از نیکی و فرهیختگی شما دارد.
فکر کنم منم در یکی از این دسته بندی ها جای داشته باشم^_^

واسشون دعا کنید-لطفا- ان شاءالله باز دغدغه مند بشن و بتونند بنویسنند
فکر نکنم یه آدمی که یه زمانی ارزش هاش متعالی بوده  و واسشون قدم برمیداشته به طرق مختلف تو شرایط غیر متعالی حال خوبی داشته باشه!



پاسخ:
درود بر خط خطی.
خانه جدید مبارک.
شما فراتر از این دسته بندی ها هستید بحمدالله. مخصوصاً که خانۀ موقتی را تبدیل به دائمی کردید و من تا الآن نمی دانستم.

به رونق مجدد و تعالی اندیشۀ بلند همۀ همسنگران بسی امیدوارم. می دانم به زودی با انرژی بیشتری بر می گردند.
۰۲ تیر ۹۷ ، ۱۹:۳۲ صحبتِ جانانه
خبری نیست
پاسخ:
ان شاءالله هست.
۰۳ تیر ۹۷ ، ۰۰:۰۲ رفاقت به سبک شهید
سلام علیکم
وقتی تو محوطه بیمارستان پشت ساختمان ccu نشسته ام 
و با گوشی به این حوالی سر میزنم 
و پست شما رو میبینم 
میفهمم‌ درد یکی دوتا نیست 
باعث شد پستتون خیلی فکر کنم خیلی ...
ولی من میخوام حال و هوای وبلاگ شمارو فقط در یک جمله خلاصه بگم 
اینجا برای من کلاس درس و معرفت 
رزقم میشود یک پست شمارو میخونم ساعت ها فکرم رو مشغول میکنه 
اگر پرویی نمیشود اگر جسارت من رو ببخشید تو دعاهاتون‌از شما و تمامی خواننده گان‌ خواهشمندم برای پدر حقیر دعا کنید و برای حقیر طلب صبر و توان برای پرستاری بهتر و موثرتر 

پاسخ:
علیک السلام.
ممنونم.
نظر لطف شماست.
خدا به حق ائمۀ اطهار و به حق همۀ شهیدانی که حرمتِ نام و یادشان را پاس داشتی و در ترویج فرهنگشان قلم زدی، بابای شما را سلامتی و شفای عاجل عنایت کند و به شما هم صبوری و حسن عاقبت و توفیق پرستاری ایشان را عطا فرماید.

ان شاءالله سایر دوستان هم از دعا دریغ نخواهند داشت.
۰۳ تیر ۹۷ ، ۱۴:۴۴ سوره کوثر
سلام بر رئوف عزیزم

باور کن و باور کنیم که بخش زیادی از این رخوت، مرهون نظام سیاسی فعلی داخل کشور است. به قدری ولنگاری و خستگی، بی نظمی و بی دردی، بی حوصلگی و پول محوری، رفاه زدگی و بی وجدانی، بیگانه پرستی و بی عرضگی، مفت خوری و حرام نوشی، بی کفایتی و کم سوادی و ... در بالا دستی های مدیریت فعلی از سر و روی دولتی ها می‌بارد که ما بدون آن که بفهمیم و بدانیم از کجا می‌خوریم، درگیر ثمرات شاخه های این درخت نارس و نا فرم شده ایم. چه در بعد فرهنگ چه اقتصاد چه خانواده و چه حتی فرد! (اگر با دانش آموزان کار نمی‌کردم، حوزه خلوت فردی را ذکر نمی‌کردم.)

البته که هرکس حقیقتا به آرمانش گره خورده باشد، در هر شرایطی حتی بدتر از این هم از پا نخواهد افتاد. معتقدم هرچقدر مشقت ها و عسر کار بیشتر باشد، عنایت ها و یسر کار نیز بیشتر خواهد بود. نمونه اش همین لحظات خاص و بی تکرار و فوق العاده جهادی است. هرچه بیشتر تحریم داخلی می‌شویم و به جای تلقی بازوی مسئولین در مناطق نیازمند، خار چشم قدرت طلب و منفور نگاه دشمن شادکن شان می‌شویم، در کمال حیرت، منطقه مان، بیشتر خروجی می‌دهد. انگار کسی می‌آید و در گوش بچه های روستا، ترانه عشق می‌خواند و با نوای زهرایی اش، در جان مان، روحیه می‌دمد. این هدیه، احساسی شگرف اما واقعی است که صرفا در همین تنها ماندن‌ها و تحریم‌ها لمس می‌شود. 

خلاصه کنم. امیدوارم اگر روزی در کریمانه یا سوره کوثرش، رخوتی رخ داد، دم گرم مسیحایی و نوازش برادرانه ات باشد تا مبادا ثانیه ای از راهی که در این سن وسال، برایش موی سپید کرده، دلسرد شود و یا ... برگردد.

یازهرا س 
پاسخ:
سلام بر سورۀ کوثر

سخن راست خدنگی است که زهرآلودست
جگر شیر که دارد که به جرأت شَنَود؟

متأسفانه واقعیت دارد آن چه را نوشتید و این مسئله در مناطق محروم آزاردهنده تر است. ماه رمضان چند روزی رفته بودیم زابل، بی آبی و فقر و نابهداشتی در روستاهای قورقوری، حسین آباد، دوست محمد، تپه دز و برج یوسف بیداد می کرد. وقتی خواستم شرح حال زندگی مردم آنجا را در دفترم بنگارم، با این بیت شروع کردم:

هر چند دل از شِکوه سبکبار نگردد،
چون شعله برون می دهم از دل شرری چند.


«ان مع العسر یسراً» را خوب به تصویر کشیدی برادر. خداوند بر توفیقات جهادی تان بیفزاید و به کارتان برکت دهد.


فکر کنم آدرسو اشتباهی دادند بهتون. دم گرم و نفس مسیحایی و نوازش و این چیزا راستۀ کار ما نیست! بی تعارف ما خودمون پیلۀ نخوت و رخوتیم برادر. ستون فقراتمون منتظر نواختن شلاق تنبیه و تعزیر شماست.!


معزز باشید و موفق بحق زهرای مرضیه سلام الله علیها

سلام آقا رئوف.
خوشحالم که دغدغه هات را شیرین و با مزه می نویسی.
زنجیر تعلق و زبان تملق در پاراگراف قبل آخر خیلی نکته دارد.

بقول خودت: خدا توفیقت دهاد
پاسخ:
سلام بر استاد تلاوت.
منم خوشحالم که دغدغه های ما را به زیبایی می پسندی.
نکته یابی های شما هم قابل تحسین است.

عزّتتان مزید و توفیقتون افزون.

سلاااام بر همه


یکمی باهاتون حرف داریم....

درباره ی محفل قرآنی مون...

منتظریم
تشریف بیارید اینجا: 
http://azf06.blog.ir/post/1246
پاسخ:
می آییم ان شاءالله.
سلاااام بر همه


یکمی باهاتون حرف داریم....

درباره ی محفل قرآنی مون...

منتظریم
تشریف بیارید اینجا: 
http://azf06.blog.ir/post/1246
۰۴ تیر ۹۷ ، ۱۵:۲۴ گیوم اِوار
هیچ وقت قلم را نرقصانیم... گناه داره هههه
پاسخ:
رقصیدن قلم بهتر از لغزیدن قلم است!
اونوقت گناهش بیشترتر... :))
سلام و رحمت خدا...
جزو سطر اول مطلب که هیچوقت نبودم
ولی خودم هم این رخوت رو در نوشته هام حس کردم و بعد مطلب شما مجددا سری به وبلاگم زدم...
برخی مطالب رو حذف کردم و در کل تلنگر خوبی بود.
پاسخ:
سلام و تحیت الهی بر شما.
شما بزرگوارید. 
اما بنده چنین احساسی نسبت به نوشته های شما ندارم و اگر قرار به رتبه بندی هم باشد، حتم دارم شما جزو خوبان هستید.
یعنی بخاطر این پست، شما بعضی مطالب وبلاگتون رو حذف کردید؟! باید اعتراف کنم که شرمندگی اش ماند برای من!
کاش این پست رو نمی نوشتم. :(


اما در کل بنده هم معتقدم خیلی نباید حساس شد و خودِ اصل نوشتن خیلی چیز خوبیه حال خودم رو خوب میکنه و گاهی همین که حالم رو خوب میکنه برام بسه...مگه چی میخواد آدم؟

جالبه که آدم گاهی خودش با پست های خودش متنبه میشه:)
من تو این چندسالی که نوشتم باورم اینه همه ی همه ی واژه ها دست من و شما نیست،یه جور دیگه مدیریت میشه
مثل تمام زندگی مون...
*
بگذریم
حرف سنگین نزنم...
پاسخ:
درسته، اصل نوشتن، فی نفسه ارزشمند است. چون توان و اندیشه و خردِ نویسنده را ورز می دهد و باعث سبکبالی اش می شود. اما به نظرم هر نوشته ای را هرجور، هرجا و با هر کیفیتی نباید منتشر کرد. باید به فکر تبعات و آثار وضعی اش در ذهن مخاطب هم باشیم. (حتی بعضی از نوشته های ارزشی را)

دقیقاً همینطوره، در پاسخ به کامنت آقای ن.آ من هم همین را عرض کردم.
با نظرتون موافقم. برای خودم بارها اتفاق افتاده که دقیقاً در وقت اضافه یعنی موقع ثبت و انتشار یک پست به فکرم رسیده که واژه ای را حذف و یا از عبارت دیگری استفاده کنم و این مصداق همون چیزی است که فرمودید دست من و شما نیست! بنطرم اسمش رو باید گذاشت اشانتیونِ قلم به ذهن نویسنده!

لطف کردید.
دشمن مولا شرمنده
نفرمایید....
*
بله
چند کاملا حرفتون متینه در مورد اندیشیدن به تبعات انتشار مطالب...
به شخصه زمانی که احساس کردم فرصت کمتری برای نوشتن شخصی بدون انتشار می‌گذارم کم شده،مطالب منتشره هم بسیار سطحی شده...
و در کل انسان خلوت خودش رو از دست میده.

اما حقیقت اینه که گاهی خیلی سخته نفس رو قانع کنی به سکوت...

پاسخ:
در سایۀ محبت مولا معزز باشید.

این احساس کاستی ها و کم کاری ها، گاهی بخاطر مشغله های ذهنی است، گاهی به دلیل افت و خیزهای زندگی و گاهی هم به دلیل کثرت موضوعات قابل نگارش که نویسنده را حیرت زده می کند و می ماند که در کدام وادی قلم بزند. البته گاهی هم به دلیل کمال یافتگی ذهن و روح تلاشگر انسان است که این یکی بسی قابل تحسین است. در هر صورت این حالت ها همه مقطعی و گذرا هستند و یقین داشته باشید که ذهن آمادۀ شما دوباره فوران می کند و قلم را به ستوه می آورد.

درسته. کلنجار رفتن با نفس همیشه سخته. اما سکوت هم همیشه مذموم نیست!

وفقک الله
انقدر در نظر آخرم غلط املایی داشتم معنا دگرگون شد.
معذرت میخوام
ابتدا عرض کنم اون کلمه ی چند اضافه است.

و بعد جمله ام رو اصلاح می کنم:
انسان خیلی وقت ها نیاز داره که یک جایی برای خودش،و فقط خودش،بنویسه...این نوشتن بسیار سودمنده و تبعاتش خیلی خیلی اندکه اگر باشه... اما اگر این فرصت برای او ایجاد نشد که ابتدا ذهن و روحش رو در ارتباط با خودش آرامش بده و هیجان و احساسش برای گفتن و دیده شدن فروکش کنه و بعد از بین این درونیاتش آنچه که مفید برای عموم هست رو منتشر کنه، ناچارا در تصمیم گیری اش برای اینکه چه حرفی رو منتشر کنه و بگه دچار هیجان، شتاب و احساس میشه که ممکنه مطالب وبلاگش رو سطحی کنه...
این رو به تجربه دریافت کردم

اما خیلی وقت ها هم سخت هست نفس رو بقبولانی که این مطلب را منتشر نکن...این حرف را نزن..اصلا کی گفته باید انقدر حرف بزنی...گاهی ناچاری با بیان مطالب خوب سرش رو گرم کنی...
در کل تعامل باهاش خیلی سخته... واقعا جهاد اکبره...

اهل سکوت بودن عاقلانه و به اختیار ( یعنی درحالی که توان حرف زدن داری ولی سکوت بهتره) یک مهارت بسیار مفیده که امیدوارم برسم بهش...

پاسخ:
خواهش می کنم.
بله، ممنون از توضیحات شما. کاملاً درک می کنم فرمایشتون را و پذیرایم.

ان شاءالله خدا توفیق جهاد با نفس را به همه مون عطا کند. چه از نوع سکوتش و چه از جنس نوشتن و فریادش

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">