الــرقـــیـم

استقامت در مسیر انتظار

الــرقـــیـم

استقامت در مسیر انتظار

الــرقـــیـم

...................... هوالودود .....................

به پاتوق دلدادگی ها و دلباختگی های رئوف
خوش آمدید. این جا، پاتوقی هست برای
افروختن، سوختن و ساختن.
در پاتوق دلدادگی ها، نه حرف اضافه است
و نه جای گزافه. فقط مجالی هست بـرای
قلمی کردن برخی دانسته هـا و ندانسته هـا
بر پایـۀ بایسته هـا و نبایسته هـا. کـه گاهی
در لفافـه می آید و گـاهی در تقابل با جهل
و خـرافه.
پاتوق دلباختگی ها نیز، فرصتی هست برای
مغازله و معـاشقه! امـا نه با پـرنسس هـای
بوالهوس و پر از خار و خس! بلکه با معشوقه
های پاک نفس و قدیس های پاکیزه از رجس
و هوس. آن ها که از طهارتِ وجودشان،
عرشیانِ بالانشین، سـر به مغـاکِ خـاک
می سـایند و فرشیانِ خاک آلوده، به مددِ
نفوس شان، بالِ عروج به افلاک می گشایند.

در این پاتوق، روزنـه ای باز است به گلشنِ
اندیشه ها و صدای حنجره ای طنین انـداز
است با بوی بنفشه ها!

فانوس حقایق این پاتوق نیز، با نـگـاهِ سرخِ
شقایق های این دیار مأنوس است و با
فرهنگِ سرخِ شهادت، پیوندی دیرینه دارد.

این هم ذوق و شــوق و عقیــده و آرمـان
و آرزوی نگارنده با چند بیت شعر:

سحر خیزی:
دریاب اگر اهـل دلی، پیش تر از صبح
چون غنچۀ نشکفته نسیم سحری را

زندگی برای خدا:
شادم به مرگ خود که هلاک تو می‌شوم
با زندگی خــوشم کــه بمیـرم بــرای تو

تلاش:
از مـا ســراغ منــزل آســـودگی مجــو
چون باد، عمر ما به تکاپو گذشته است.

خطر کردن:
آسـودگی، مقـدمۀ خـوابِ غفلت است
کشتی، به موج خیزِ خطر می بریم ما

بار زندگی:
زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است
تا نگردی مست، این بار گران نتوان کشید

مهدویت:
درین ستمکده، آن شمع تیره روزم من
که انتظارِ نسیم سحر گداخت مرا

عشق:
سر و سامان بدهی یا سر و سامان ببری
قلب من سوی شما میل تپیدن دارد

مرگ سرخ:
درین بساط، به جز شربتِ شهادت نیست
مِی ای که تلخی مرگ از گلو تَوانَد شُست

محرم و عاشورا:
فیض ماه نو، ز شمشیر شهادت می برند
خون، حنای عید باشد کشتگان عشق را

خط شهادت:
گردن مکش ز تیغ شهادت که این زلال
از جویبار ساقی کوثر گذشته است.

امید:
نیستیم از جلوۀ باران رحمت نا امید،
نیمه بذری در زمین انتظار افشانده ایم

و ...

پربیننده ترین مطالب

 

تعدادی دانشجوی عرب زبان با ملیت های فلسطینی و سوری را می شناسم که در دانشگاه های علامه، شهید بهشتی و دانشگاه آزاد مشغول تحصیل هستند. بعضی از این ها خیلی راحت با زبان فارسی تکلم می کنند و  فارسی را آنقدر بلد هستند که حتی شوخی ها، تیکه ها، ضرب المثل ها، متلک ها، کژتاب ها و حتی بعضی لهجه های محلی ما را هم خوب می فهمند و به زیبایی از آن استفاده می کنند...

رضوان عبدالله یکی از همیین دانشجوهای نازنین فلسطینی است که در سالهای  اقامتش در ایران با ما انسی صمیمانه داشت و من، هر از گاهی او و دوستانش را می دیدم و با آنها به گپ و گفت می نشستم.

امروز شنبه نهم تیرماه، آخرین روز اقامت رضوان عبدالله در ایران بود. به اتفاق آقا سید شهاب و چند نفر از دوستان دانشجویش، برای بدرقه او به فرودگاه امام رفته بودیم. تقریباً یک ساعتی در سالن فرودگاه به شوخی و خوش و بش و حلالیت خواهی و عکس یادگاری و این چیزها گذشت. اما بالاخره لحظه خداحافظی رسید که بسیار سخت و غم انگیز بود! و سخت تر از همه گریه های بی امان رضوان بود که دل سنگ را به درد می آورد و آرام کردنش در آن شرایط واقعاً کار آسانی نبود... ... ...

وقت گذشته بود و رضوان باید به سمت سالن ترانزیت می رفت. خواستم به عنوان آخرین نفر با او خداحافظی کنم و او را از زیر قرآن جیبی ام عبور دهم. اما او در حالی که هنوز گریه در گلویش موج می زد و اشک هایش جاری بود، صحیفۀ سجادیه را از داخل کیف دستی اش بیرون آورد و از من خواست کنار دستخط حاج آقا شهاب، برایش خطی به یادگار بنویسم.

اجابت این درخواست مخصوصاً در کنار دستخط آقا شهاب، برای من کار  سختی بود. چون برخلافِ رفتارم که ظاهراً عادی و آرام بود، اما انصافاً حال من بهتر از حال رضوان نبود. به هرحال، چاره ای جز اجابتِ خواسته اش نداشتم. صحیفه را بوسیدم و در حالی که اشکِ شوق و غم از چشمانم سرازیر بود، با اشارۀ آقاشهاب در سیاهه ای کوتاه برایش این جور نوشتم:

سکوت و غوغا، دو ویژگی اند و دو پدیده. یکی پوینده است و دیگری کوبنده. اما هر دو برازنده و رزمنده.

 یکی درون صخرۀ کوه- مثل سنگ-

یکی در هیاهوی دل ها- پرآهنگ-

و امسال، سال گاو و گُربه و میمون نیست. سال موش و خوک و خرگوش نیست. امسال، کبوتران رهایی، پرواز شهادت آموخته اند! امسال، سال نهنگ است و سال تفنگ و سنگ است.

به قدسیان بگویید شادمان باشند و آماده که امسال، دو فصل آخر کویر، بارانی ست.

                                                                                                تقدیم به برادر نازنینم رضوان. عبدالله

 

... و لحظه ای بعد، رضوان در میان غوغایی از گریه و سکوت و در موجی از اشک و آه، آرام آرام روانۀ سالن ترانزیت شد و  دوستانش را در حسرت دوری اش، تنها گذاشت. خدایش یار و یاور باد.

 

 

پ.ن 1: «سکوت» و «غوغا» اسامی مستعاری هستند که آقا رضوان، بین بر و بچه های خوابگاه، برای دو نفر از دوستان سوری انتخاب کرده بود. سکوت، شخصیت آرام و کم حرفی داشت و غوغا پرجُنب و جوش و جنجالی بود. اما رضوان گمان می کرد که من از آن اطلاعی ندارم. وقتی یادداشتِ مرا با واژه های سکوت و غوغا دید، خیلی زود معنی و مفهومش را فهمید... ... آنوقت در حالی که هنوز گریه هایش نمایان بود و آرام و خندان اشک می ریخت، به سمت سکوت و غوغا رفت و به آنها گفت: ما در انتفاضۀ تفنگ و سنگ برای همیشه باهم برادریم!  رئوف برای من و شما صیغۀ برادری نوشته است!!

 

پ.ن 2: تا حالا، از صحنۀ خداحافظی کسی این قدر متأثر و غمگین نشده بودم...

 

 

 

رئوف
۰۹ تیر ۹۷ ، ۱۹:۲۸ ۱۳ نظر

 

برخی راویان اخبار از منابع موثق حکایت کرده اند که لیدرهای اصلی جناح اصلاح طلبان، که خود عامل اصلی بحران سازی در کشور هستند، به بهانۀ نجاتِ کشور، شدیداً این خط را دنبال می کنند که جناب روحانی را وادار به استعفا و کناره گیری از قدرت نمایند!!

برخی راویان نیز، چنین حکایت کرده اند که با هشدارها و تهدیدهای برخی از نهادهای حاکمیتی، بالاخره میخ آهنین بر سنگِ جناب فریدون فرو رفته و مآلاً شیخ اعتدال متقاعد شده است که زایدۀ ملتهب و ورم کردۀ آپاندیس دولتش را به تیغ تیز جراحی بسپارد. شاید بدین نَسق بتواند پیکر رو به موتش را موقتاً از چنگال مرگ حتمی برهاند و در ایام باقی مانده از عمر نامبارکش، هوا را راحت تر استنشاق کند.

در این باره، دانستن چند نکته، برای دوستان و همراهان مجازی خالی از لطف نیست. لطفاً بخوانیدش:

  1. خبر اول بسیار تأمل برانگیز و مرموزانه است که تجزیه و تحلیل مستقل و مفصّلی را طلب می کند. اما فعلاً مجالش نیست. فقط می توانم بگویم که جماعت فتنه و اصلاحات، در پشت این تصمیم، کاسه ای زیر نیم کاسه دارند و قطعاً هدف خطرناکی را دنبال می کنند. که مصاحبۀ اخیر فائزۀ هاشمی و وقایع دیروز و امروز تهران و چند شهر دیگر، بی ارتباط با این مسئله  نیست.
  2. از خبر دوم چنین استشمام می شود که شیخ حسن پذیرفته است 5  نفر از افراد دولتش را برکنار و یا جابجا کند. البته باید دست توسل به دعا برداریم که مشاوران پنهان آن سوی مرزها، تا ساعاتی بعد، رأی ملوکانه اش را تغییر ندهند.
  3. حتی اگر روایت دوم صحیح هم باشد، یقین دارم که وضع اقتصادی کشور اصلاح نخواهد شد. چون تکنوکرات های اشرافی و خائن جای سالمی در بدنۀ اقتصادی ملت باقی نگذاشته اند که بخواهد با این مرهم های بی خاصیت التیام یابد. بنابراین، معتقدم. به جای تصمیم های رفرمی، باید تفکر ِ جریانِ حاکم بر دولت را از بیخ و بن اصلاح کنیم. اما به اعتبار ضرب المثل معروف که گفته اند کاچی به از هیچی است، عجالتاً به این مقدار عقب نشینی قناعت می ورزیم و به شیخ دیپلمات آفرین می گوییم.
  4. هرچند که این تصمیم، مصداق نوشدارو بعد از مرگ سهراب است. اما همین که آقای روحانی صدای شکست سیاست هایش را شنیده و قبول کرده است که از خر شیطان پیاده شود؛ جای بسی شادمانی دارد..
  5. امیدوارم کسی نتواند شیخ حسن را از قبول این تصمیم منصرف کند. همچنین امیدوارم افراد بعدی که قرار است سُکّان کشتی اقتصاد کشور را به دست بگیرند، هیچ وابستگی جناحی و گروهی به این و آن نداشته باشند تا بتوانند با تصمیمات بهنگام و مدیریت جهادی و با انگیزه ای دلسوزانه، حداقل بخشی از درد جانکاه این مردم رنج کشیده را کاهش دهند و خاطرۀ خوشی از خود به یادگار بگذارند.
  6. حق شیخ حسن این بود که مثل بنی صدر ملعون با بی کفایتی از کشور بگریزد، اما، نه شرایط فعلی کشور چنین اقتضایی را دارد و نه نمایندگان مجلس از چنان وزانت و وجاهتی برخوردارند که بخواهند تصمیمی به بزرگی تصمیمات دورۀ اول بگیرند.

 

 

 

 

 

پ.ن 1-گوش شیطان کر موفق شدم، پست سیاسی ام را این بار کمی لطیف تر و خوش بینانه تر بنویسم تا بعضی از طرفداران شیخ حسن رنجیده خاطر نشوند و کامنت های آنچنانی برایم نگذارند...

 

پ.ن 2-با عرض پوزش، به کامنت های ناشناس و بدون آدرس پاسخ داده نمی شود.

 

 

 

 

رئوف
۰۶ تیر ۹۷ ، ۰۳:۵۰ ۸ نظر

 

در حجم پرترافیک وب خوانی، به این نتیجه رسیده ام که برخی دوستان ما در فضای وب، دیگر بالندگی و درخشندگی قدیم را ندارند و آن طور که شایسته است، قلم را نمی رقصانند!

البته، بلا دور است و خدا کند که برداشت من پنداری بیش نباشد. اما تصوّر میکنم که ذائقۀ نویسندگی دوستانِ این بوستان، دارد یواش یواش مثل ذائقۀ نوشتاری من گرفتار خمودگی و فرسودگی زودرس می شود.

راستش اصلاً قصد قضاوت کسی را ندارم. قرار هم نیست در این پست پیزوری، وبلاگ ها را به زرد و سفید و خاکستری تقسیم کنم. چراکه اکثر وب های مورد نظر من اساساً ارزشی و مثبت هستند. اما ناگزیرم بگویم که وب نویسان عزیزی که وبلاگشان را دنبال می کنم، کم و بیش دارند مثل خودم عطر و بوی سابقشان را از دست می دهند و انگار دارند در نیمۀ راه از کت و کول می افتند و فرار را بر قرار ترجیح می دهند. مثلاً:

یک دسته از وب ها مسیر خستگی و دلشکستگی و سرشکستگی را می پویند. آن سان که گویی کفگیر رسالتشان به تهِ دیگ خورده و لاجرم راه و رسم خاله زنک بازی را در پیش گرفته اند.

دو سه تایی هم هستند که بلد شده اند فقط بنالند و درد و دل کنند و نشون بدهند که به آخر خط رسیده اند.

سه پنج تایی نیز تازه عروس و تازه دامادند و انگار در ماه عسل گرفتارند. اما برای خالی نبودن عریضه، هر از گاهی کلماتی کوتاه و ناقص بر صفحۀ وب می نگارند و دوباره سر در خمرۀ عسل فرو می برند! (الهی که این سه پنج تایی های این چنینی همیشه شیرین و شاد و شنگول باشند)

چندتایی هم هستند، که بعد از یک بار شکستِ تلخ زندگی، به سلامتی دوباره اسب زوجیت را زین کرده و شتابان رفته اند تا به جبران مافات، بر تختِ بختِ خوشبختی جلوس فرمایند. این ها هم اگرچه کام ما را به حبه ای قند پارسی و جرعه ای شربتِ شادی، شیرین نفرموده اند، اما دعا می کنیم جامِ نشاطشان آکنده و عیش و نوششان پاینده باشد. ولی دریغ از سلامی و پیامی که بفرستند و دریغ از کلامی که به یادگار بنگارند. گویی که رفاقت قلم را در رقابت زندگی وا گذاشته و عطایش را به لقائش بخشیده اند!

معدودی وب نویس های گرانمایه نیز، اندر خم کوچه های درس و بحث و امتحانِ کنکور و خواستگاری و عقد و عروسی گرفتارند و دائم از جهیزیه و تالار و سفرۀ عقد و لباس عروس و دکوراسیون خانه و پرده و لوازم آشپزخانه و مهمانی و سیسمونی و جشن تولد و این چیزها می نگارند و انگار که در جهان پرآشوب، دغدغۀ دیگری ندارند!

چار پنچ تایی هم هستند که مثل خودم به درد مهمل نویسی و خیال بافی گرفتار آمده و با این که پای دل و دین خود را به زنجیر تعلّق دنیا بسته اند، اما با زبان تملّق، پیوسته لاف انتظار می بافند و در آرزوی ظهور، از چشمانِ بی فروغِ قلم، گلواژه های درشتِ اشک و رشک می افشانند!

اما خوش به حال دوستانی که در این دسته بندی ها نمی گنجند و همچنان شاداب و پر انرژی، حرمت قلم را پاس می دارند و سنگر نویسندگی را رونقی مضاعف می بخشند.

 

 

 

 

رئوف
۰۱ تیر ۹۷ ، ۱۲:۳۰ ۲۴ نظر

 

قدیم ترها خیال می کردم که آدمک های جنتلمن و بزک کرده و پر ادعا، نسبت به آدم های ریشو و بی ادعا، یکی دو نموره رخشنده تر و بخشنده ترند! و می پنداشتم که توی کلّۀ این آدم های سوسول و باکلاس، حداقل یک اپسیلون ذکاوت و سخاوت پیدا می شود، اما خوب که دقت کردم دیدم این خبرها نیست! و فهمیدم که همین آدم های صاف و ساده و بی اِفاده و به ظاهر پیاده، نسبت به اون آدم حسابی های آرایشی و نمایشی و فرمایشی، بسی با وفاتر و با صفاترند و بسی دلرباتر و اهوراتر! نمونه اش همین زوجِ شوخ و شنگِ همسایۀ خودمون که طبق یک خصلتِ خوب و مرامِ دیرینه، کارهایی می کنند بس ساده و پرفایده. مثلاً:

هروقت خرسِ خستگی به سراغشان می آید، بجای تُرش رویی و زشت خویی و درشت گویی، بال شادابی و نشاطشان را می گشایند و می روند تو هوای مطایبه و مقارنه.

هرگاه تند باد حوادث، زندگی شان را در می نَوردد، به جای فرا فکنی و نق و نوق زدن، می زنند به خط مخاطره.

هروقت تیغ مرارتِ روزگار، علیه آنها تیزتر می شود، بی درنگ از باب مفاعله می روند توی باغ مفاهمه.

هربار تیر تلاششان به سنگ می خورد و دیو پلیدِ ناامیدی، طبلِ ملال را پشت خانۀ آنها به صدا در می آورد و جگرِ احساسشان را می خراشد، به جای ماتم گرفتن و غمبرک زدن، ذوق نهفته شون گل می کند و جُلوس می فرمایند بر کُرسی مناصره و مشاعره. که اوّلی اش از نوع زلال و طاهرانه است و دوّمی اش بس دلربا و ماهرانه. خاصیتِ اولی این است که چفت و بست عزمشان را رگلاژ می کند و دوّمی، میز بزمشان را شارژِ شارژ.

اما مپندارید که اینها آدم های ندید بدید هستند ها. نخیر! اتفاقاً یه جورایی آغشته به قول سدید هستند! و از تحریم و تهدید و تحدید هم واهمه ای ندارند...!

 

 

 

پ.ن:

  1. می گفت: مشاعره با عطر عاشقانه اش چاشنی روح است و  با  طعم عارفانه اش، همچون کشتی نوح.
  2. به تجربه کردنش می ارزد.

 

 

 

 

رئوف
۲۷ خرداد ۹۷ ، ۰۵:۲۹ ۱۳ نظر

 

گاهی وقت ها، آرزوی شکار لحظههایی را دارم از جنس تهوّر و تطوّر که بتوانم شیشۀ رَخوت و نَخوتم را بشکنم و شبیه یک نقطه عطف آرمانی، از  تندیسِ پنداری خود و از آنچه که در باور دیگران نشسته ام، پرده بردارم و خودِ واقعی ام را آن گونه که هست، آشکارا ببینم. گاهی هم در وادی آرزوها به این نقطه می رسم که بالأخره یک روز می توانم اسم رمز آدم شدن را بجویم و خودِ حقیقی و اصالتِ وجودی ام را کشف کنم. همان خودی که در وَرای هر حدیث و حادثهای، ردّ پای او را می بینم و گرمای دستانش را حسّ می کنم. اما هنوز از اسرار آن بی خبرم!!

الآن که دارم این جمله ها را می نویسم، بسی گیج و ویجم و نمی دانم که در دالان این آرزوها و در پیچ و خم این خیالات، بالاخره به کجا خواهم رفت و ره به کجا خواهم برد! فقط می دانم که در آرزوی کشفِ ماهیتِ اصلی وجودم سیر می کنم و دنبال همان ماهیتی می گردم که گم شدۀ خیلی از آدم هاست. ماهیتی که اگر دغدغه های بیهوده و مشغله های فریبندۀ زندگی دست و پایمان را نبندند؛ می توانیم پرواز کنیم و به نقطه نقطۀ حیات وجودمان سرَک بکشیم. آن وقت است که می توانیم از بیابان حیرت بِرَهیم و به جادۀ زیبای معرفت و حکمت قدم بگذاریم. می توانیم برسیم به دشت های سرسبزِ بندگی و طاعت و مَآلاً بال عروج بگشاییم به قلّه های رفیع عشق و فطرت!! نوشمان باد اگر چنین شود.

 

 

 

+ سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی...

 

 

پ.ن: قلمی که در هوا رقصید و بی هوا لغزید!!

 

 

 

رئوف
۲۰ خرداد ۹۷ ، ۰۸:۱۵ ۱۸ نظر

 

آن شب که افتخارِ عدالتِ تاریخ و تاریخِ افتخارِ عدالت را شرمگینانه به ابلیس فروختند؛ خِشت خِشتِ دیوارهای کوفه زار زدند، ضجّه کردند و به خود لرزیدند، اما، بر جبین أَشْبَاهَ الرِّجَالِ زمان، قطره ای عرق شرمساری ننشست!

 

و من در شگفتم از مسجد کوفه، که فَوَران خون خدا را بر خاکِ معطرِ محرابش حس کرد، اما از پایه فرو نریخت!؟

 

 

 

+و چه قدر ناگوار است طعم زیستن با جماعتی که علی علیه السلام را در مقام پیشوای الهی و فرمانروای عادل، تنها می گذارند. اما، معاویۀ غدّار و مکّار را بی چون و چرا می ستایند و بر آستان اطاعتش سرِ تسلیم می سایند!!

.

.

.

++ای نا مردانِ به صورتِ مرد! ای کم خردان ناز پرورد! کاش شما را ندیده بودم و نمی شناختم. به خدا قسم پایان این آشنایی ندامت بود و دستاورد آن، اندوه و حسرت! خدایتان بمیراناد، که دلم از دست شما خون است و سینه ام مالامال از خشمتان!

ای مردمِ دون مایه! پیاپی جرعۀ اندوه به کامم می ریزید و با نافرمانی تان رشتۀ تدبیرم را به هم می ریزید!

 

+++خدایا؛ این مردم از من بریده اند و من از آنان خسته ام! آن ها از من به ستوه آمده اند و من از آنان دل شکسته ام؛ پس، بهتر از این ها را مونس من قرار ده و بدتر از مرا بر آنان بگمار...

 

(فرازهایی از خطبۀ 107 نهج البلاغه)

 

 

 

 

 شهادت جانگداز مولای متقیان، امیر مؤمنان، علی علیهالسلام

 تسلیت باد.

 

 



 

 

 

 

رئوف
۱۷ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۵۵ ۱۱ نظر

شمع شب های دژم، ماه غریبستان علی

 

یقیناً سن آدم هایی مثل من قد نمی دهد که عصر خمینی را آن طور که بایسته است، درک کنیم و عظمت وجودی این رهبر الهی را بشناسیم. کما این که معتقدم نسل اول انقلاب هم، آن گونه که باید خمینی را نشناخته و ویژگی های او را کشف نکرده اند. مگر عدۀ قلیلی که یا در حوادث انقلاب و در دورۀ دفاع مقدس رتبۀ شهادت یافته اند و یا در کسوت جانبازی، کنج آسایشگاه ها نشسته و رنج انقلاب را بر دوش می کشند. البته معدود افراد دیگری هم هستند که هنوز در گوشه و کنار این کشور به خدمت دلسوزانه مشغولند و بیش از آن که دنبال نام و نان خویش باشند، روح و جانشان را وقف اهداف بلند انقلاب کرده اند.

شخصاً افسوس این را دارم که از درک حیات حضرت روح الله محروم بوده ام. به همین دلیل خود را از این حیث مغبون و مغموم می دانم. اما به لطف خدا این توفیق را داشته ام که یک دوره کامل صحیفۀ امام، وصیت نامۀ امام و برخی دیگر از آثار مکتوب ایشان را با حوصله و دقت بخوانم و در حد بضاعتم شخصیت وجودی امام را از لابلای نوشته هایش بشناسم.

از این حیث، عشق رئوف به حضرت روح الله بیش از آنکه رنگ هیجانی و سیاسی داشته باشد، طعم معرفتی و خلوص و آزادگی دارد. با این شناخت، امام رحمت الله علیه را احیاگر اسلام ولایت و امامت در عصر حاضر می دانم که می تواند زمینۀ حکومتِ جهانی حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را فراهم سازد. ان شاءالله

 

و اما، مؤسسۀ مطالعات و پژوهش های سیاسی، تاکنون فصلنامه ها و کتاب های زیادی را در باره تاریخ معاصر و چهره های سیاسی کشور چاپ و عرضه کرده است. اما کتاب «الف لام خمینی» در 1157 صفحه، انصافاً یک شاهکار است که اخیراً توسط این مؤسسه منتشر شده و خیلی عجیب به دل می نشیند. تحقیقات وسیع، تدوین علمی، دقت در چاپ و قلمِ بسیار زیبای آقای بهبودی، بر ویژگی منحصر به فرد این کتاب افزوده است. از این جهت به همۀ خمینی پژوهان عزیز توصیه می کنم از خواندن این کتاب ارزشمند غفلت نکنند.

 

 

 

+ حضور در مراسم ارتحال امام را یک واجب سیاسی و معرفتی تلقی می کنم و ترک آن را برای خود موجب ضمان می دانم.

 

++ شب های قدر را قدر بدانیم و برای شیعیان و مظلومان جهان دعا کنیم

 

 

 

ایام شهادت جانسوز مولای متقیان، امیر مؤمنان علی علیه السلام تسلیت باد.

 

 

 

 

 

رئوف
۱۴ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۰۱ ۱۵ نظر