الـرقیم

استقامت در مسیر انتظار

الـرقیم

استقامت در مسیر انتظار

الـرقیم

...................... هوالودود .....................

به پاتوق دلدادگی ها و دلباختگی های رئوف
خوش آمدید. این جا، پاتوقی هست برای
افروختن، سوختن و ساختن.

در پاتوق دلدادگی ها، نه حرف اضافه است
و نه جای گزافه. فقط مجالی هست بـرای
قلمی کردن برخی دانسته هـا و ندانسته هـا،
بر پایـۀ بایسته هـا و نبایسته هـا. کـه گاهی
در لفافـه می آید و گـاهی در تقابل با جهل و
خـرافه.

پاتوق دلباختگی ها نیز، فرصتی هست برای
مغازله و معـاشقه! امـا نه با پـرنسس هـای
بوالهوس و پر از خار و خس! بلکه با معشوقه
های پاک نفس و قدیس های پاکیزه از رجس
و هوس. آن ها که از طهارتِ وجودشان،
عرشیانِ بالانشین، سـر به مغـاکِ خـاک
می سـایند و فرشیانِ خاک آلوده، به مددِ
نفوس شان، بالِ عروج به افلاک می گشایند.

در این پاتوق، روزنـه ای باز است به گلشنِ
اندیشه ها و صدای حنجره ای طنین انـداز
است با بوی بنفشه ها!

فانوس حقایق این پاتوق نیز، با نـگـاهِ سرخِ
شقایق های این دیار مأنوس است و با
فرهنگِ سرخِ شهادت، پیوندی دیرینه دارد.

و این هم ذوق و شــوق و عقیــده و
آرمـان و آرزوی من با چند بیت شعر:

سحر خیزی:
دریاب اگر اهـل دلی، پیش تر از صبح
چون غنچۀ نشکفته نسیم سحری را

زندگی برای خدا:
شادم به مرگ خود که هلاک تو می‌شوم
با زندگی خــوشم کــه بمیـرم بــرای تو

تلاش:
از مـا ســراغ منــزل آســـودگی مجــو
چون باد، عمر ما به تکاپو گذشته است.

خطر کردن:
آسـودگی، مقـدمۀ خـوابِ غفلت است
کشتی، به موج خیزِ خطر می بریم ما

بار زندگی
زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است
تا نگردی مست، این بار گران نتوان کشید

مهدویت:
درین ستمکده، آن شمع تیره روزم من
که انتظارِ نسیم سحر گداخت مرا

عشق:
سر و سامان بدهی یا سر و سامان ببری
قلب من سوی شما میل تپیدن دارد

مرگ سرخ:
درین بساط، به جز شربتِ شهادت نیست
مِی ای که تلخی مرگ از گلو تَوانَد شُست

محرم و عاشورا:
فیض ماه نو، ز شمشیر شهادت می برند
خون، حنای عید باشد کشتگان عشق را

خط شهادت:
گردن مکش ز تیغ شهادت که این زلال
از جویبار ساقی کوثر گذشته است.

امید:
نیستیم از جلوۀ باران رحمت نا امید،
نیمه بذری در زمین انتظار افشانده ایم


آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

 

بهار طبیعت، زیبا و دلکش است! اما اگر بیناتر و بیدارتر باشیم، بهارِ زیباتری را خواهیم دید که غنچه های ارغوانی اش شکوفا شده و خوشه های یقینش به بار نشسته است.

در فصل بیداری صدای خوشِ خوشه های دگردیسی را می شود شنید که آهنگ روییدن دارند و جوشش جوانه های جود و جرأت را می توان دید که برای جهشی بزرگ خیز برداشته اند.

در چنین حال و هوایی، ما را نزیبد که در آیین مکرّرِ رویش ها و جوشش ها، به خیالِ احسن الحال، بی خیال بنشینیم و در دیوان سروده های بهاری و رهایی، شعری از حضور و انتظار برای نگار ننگاریم.

 

 

ورود فصل طراوت و آراستگی را به دوستان وارسته و نیک اندیش تبریک و شادباش می گویم و برای همۀ آن هایی که در باغِ اندیشۀ خویش بهار نیکوتری را به یادگار دارند، حرکت و برکت و شادابی و نشاط و شور آرزو می کنم.

 

 

 

 

در آستانۀ بهار، میلاد کوثر نور، دختر رسالت، همسر ولایت و مادر امامت، حضرت فاطمۀ زهرا سلام الله علیها و روز زن را به بانوان فاطمی سرزمین عفت و طهارت تبریک و شادباش می گویم.

 

 

 

 

۴ نظر ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۴۶
رئوف

 

عددِ وبلاگ هایی که دنبال می کنم  به 93 تا رسیده است. اکثر آنها را خودم انتخاب کرده ام و البته چندتایی هم  به درخواست نونویسان یا خوشنویسانی بوده که تازه بلاگر شده اند. البته خوب است نو نویسان عزیزی که درخواست دنبال شدن می دهند توجه داشته باشند که دنبال کردن وبلاگ، بیش از آنکه برای دنبال شونده مفید باشد امکانی هست برای ایجاد سهولت در کار دنبال کننده. بنابراین، توصیه می کنم حتی المقدور از کسی درخواست دنبال کردن نفرمایند.

خاصیت دنبال کردن وبلاگ این است که دنبال کننده بتواند وب مورد علاقه اش را رصد کند و به موقع از روزآمد شدن آن باخبر شود.

وبلاگ هایی که من دنبال می کنم، خیلی هاشون فعّالَند و ارزش خواندن را دارند. ولی بعضی وب ها هستند که مقبولِ ذوق و سلیقه ام نیستند! اما من همۀ وب های دنبال شده را با دقت می خوانم. حتی وب های تکراری را و حتی وب های زرد و خاکستری را. با این وصف، دنبال شده ای نیست که نخوانده رهایش کنم.

خواندن وب خوراک من است، چون هم سریع می خوانم و هم صحیح. اما، بیشتر از همه، وبلاگ هایی را می پسندم که مطالب آن اثر قلمی صاحب وب باشد. فرقی هم ندارد که سیاسی باشد یا فرهنگی، کوتاه باشد یا مطوّل، داستان باشد یا خاطره و یا هرچیز دیگر! البته غیر از حساسیت و تمرکزی که بر محتوای وب دارم، به نگارش های زیبا هم خیلی اهمّیت می دهم. بعبارتی می شود گفت که با نگارش وزین و خوش خرام بعضی وب ها واقعاً حال می کنم و آنها را با حرص و ولع بیشتری می خوانم. حتی اگر با افکار نویسنده اش همسانی و همخوانی نداشته باشم!

اما و اما،

با هزار و یک دلیل، همیشه خودم را در برابر شهیدانِ والامقام، محکوم به تواضع می دانم. به همین دلیل وب هایی که در باره شهید و شهادت می نویسند و فرهنگ شهادت را پاس می دارند، اگرچه تکراری یا کپی پیست باشند، باز هم برای من ارزشمند و قابل احترام اند و بی استثناء آنها را می خوانم و به نویسنده اش آفرین می گویم.

 

 

 

 

پ.ن:

خواستم برخی وب های خوش نوشته و مورد علاقه ام را نام ببرم و برای هرکدام یکی دو سطر بنویسم، اما فکر کردم شاید نتوانم آنطور که باید حق مطلب را ادا کنم و یا ممکن است خدای نخواسته حقی از دیگران ضایع شود. پس بماند برای بعد.

 

۹ نظر ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۰۰
رئوف

 

 

اقلِّ خاصیّتِ خانه تکانی این است که پستوهای زندگی را می کاوی و زائدات زندگی را می فهمی و زود به تیغۀ تصمیمشان می سپاری. زائداتی از جنس چوب و کاغذ و فلز و یا از چنس حقد و حسد و کینه و مرض. که اولی درخانه خشت و گِل است و دیگری در کنج خانۀ دل.

امسال، علاوه بر زائدات خانگی، مقوله های فرهنگی خانه را هم، رُفت و روب کردیم. یعنی دستنوشته های الکی، الک شدند و رفتند، غم نوشته های الکی تر مُردند و ره به دیار عدم بردند و فقط معدودی دلنوشته های یادگاری مرتب شدند و دوباره در قفس تنگِ ماندگاری ماندند.

از کتاب ها هم، تعدای واقعاً زائد و مهدورالدم بودند. دوصد جلدی هم  به جرم مازادِ بر نیاز، دیپورت شدند و بیست و چند جلدی هم به دلیل کمبود جا، عذر حضورشان را پذیرفتیم و به خروجشان رضایت دادیم....

 

 

 

 

+ خانه آرایی لزوماً داشتن پرده های زربفت و خرید لوازم لوکس و گرانقیمت نیست، کمی ذوق میخواهد و مقداری هنر و قدری هم اعتماد به نفس که اکثر خانواده های خدا باور ایرانی بحمدالله از نعمت این خصیصۀ ارزشمند برخوردارند.!

 

 

 

 

پ.ن:

اگرچه دوسه روزی به سنتِ نیکِ اسلافمان سرگرم خانه تکانی و خانه آرایی بودیم، اما از دنیای سیاست و تدبیر هم بی خبر نبودیم. گفته باشیم تا بدانند که رفتار و گفتار و پندارِ مُهره های مرموزِ نفاق و شِقاق، همچنان زیرِ تیغِ نگاهِ ماست. یعنی اگر به صدای انکرالاصواتِ حقد و کینه و حسدِ بعضی ها عجالتاً پاسخ نمی دهیم، دلیل بر غفلت ما نیست. بلکه نشان از هوش سیاسی و صبر انقلابی ما دارد!! 

 

 

۸ نظر ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۱۱
رئوف

 

ماجرای مباهله در صدر اسلام، به نوعی جنگ شباهت داشت که قرار بود با سلاح نفرین در عرصۀ مقابلۀ دنیای مسیحیت با اسلامِ نوپا اتفاق افتد. مباهله همان قدر که برای مسیحیان نجران بُهت آور و باز دارنده بود، برای خود مسلمانان هم، هشداری جدی و پیامی بزرگ به همراه داشت.

داستان مباهله، بنا به نقل تاریخ، تقریباً در آخرین سال زندگی پیامبر(ص) اتفاق افتاد، یعنی بعد از فتح مکه و قبل از حجةالوداع. درست در زمانی که پیروان اسلام و شیوخ قریش و بزرگان مدینه، به حد قابل قبولی از بلوغ عقلی و نبوغ ذهنی رسیده بودند که می توانستند با اتکاء به دیده ها و شنیده های خود، پیامِ پدیده ها را تشخیص دهند و روحِ حوادث را به اندازۀ نیاز خود بفهمند.

مباهله، اگر چه قرار بود صحنۀ رویارویی با پیروان مسیح باشد؛ اما عبرتِ بزرگی شد برای مسلمانان عصر رسول الله(ص) که صحنه مباهله را از نزدیک به تماشا نشسته بودند و پیامد آن را به وضوح می دیدند!

مباهله، روشن ترین استدلالِ خدا و شفاف ترین پیامِ الهی بود که حق تعالی به برکت وجود پیامبرِ رحمت، به مسیحیان و مسلمانان عالَم ارزانی داشت تا مقام عترت و اهل بیت پیامبر را بیش از گذشته بشناسند و از خوفناک ترین لغزش سیاسی و معنوی در امان بمانند! مباهله به مثابۀ نوری بود که در آسمانِ اسلام درخشید تا پیروانِ شریعتِ نبوی از جادۀ هدایت به وادی ضلالت و شقاوت در نلغزند.

پیام مباهله این بود که مسلمانان از خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام فاصله نگیرند و هوسِ ستیزه جویی با اهل بیت نکنند. پیام مباهله این بود که بعضی مسلمان نما ها، از نفرین فاطمه و فرزندانش بترسند و اولین کسانی نباشند که وصیت پیامبر اسلام(ص) را زیر پا بگذارند.

پیام شفافِ مباهله این بود که بدخواهان و منحرفان بدانند که خشم فاطَمه(س) آنها را از رحمت خدا محروم می کند و نفرین فاطمه(س) طومار زندگی شان را در هم می پیچد. با این همه، هنوز دوسال از ماجرای مباهله نگذشته بود که پای مسلمانی بعضی از اصحاب لنگید و کردند آنچه نباید می کردند.(لعنت خدا بر آنها)

نمی دانم! اما شاید با همین شناخت بود که وقتی غاصبان ملعون، به خانۀ مولایمان علی (ع) هجوم بردند و زهرای مرضیه را کتک زدند، عده ای تماشاچی بی رگ و بی غیرت، بجای آنکه نگران حریم عصمت کبرا و شفیعۀ روز جزا باشند، نگران خود بودند که صدیقۀ اطهر(س) دست به نفرین آنها بلند نکند و نابودی آنها را از خدا نخواهد...!!

 

 

در سوک حضرت فاطمه سلام الله علیها و تنهایی علی علیه السلام، باید زار زد و تا قیامت گریست..

 

 

 

۱۲ نظر ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۰۳
رئوف

 

تشکیلاتِ مجمعِ تشخیصِ مصلحتِ نظام، در زمان اکبر هاشمی، برخلاف آئین نامۀ داخلی اش، آنقدر عریض و طویل شده بود که یک سر آن در کاخ مرمر، سر دیگرش انتهای خیابان میرداماد (خیابان نفت شمالی) و بخش دیگرش در گوشه ای از خیابان ولی عصر (عج) خودنمایی می کرد. اولی محل قرار و مدارها، جلسات و دید و بازدیدهای رئیس فقید مجمع، دومی محل دبیرخانه و کمیسیون ها و کمیته های بی در و پیکر 14 گانه و سومی محل برگزاری جلسات گروه مشاوران یا همان مواجب بگیران مجمع بود!!

 علاوه بر این، مرکز تحقیقاتِ استراتژیکِ مجمع نیز بعنوان یک تافتۀ جدا بافته در منطقۀ نیاوران، به تنهایی تشکیلات مجزایی بود که هر ساله بودجۀ هنگفتی از کشور را می بلعید و به جیب مفت خور های ضد انقلاب می ریخت و گاهی هم صرف حاتم بخشی های غیر ضروری می کرد!

مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع، به تشکیلاتی بدل شده بود که با پشتوانۀ آقای هاشمی، طیف وسیعی از ضد انقلاب، معاند، مخالف، فتنه گر و محکومان را در خود جمع می کرد تا در جهتِ استحالۀ نظام، چاره ای بیاندیشند. یا بهتر است بگوییم این مرکز تبدیل به آموزشگاهی شده بود برای کادرسازی و انسجام بخشیدن به کسانی که با بودجه نظام و با هزینۀ عمومی کشور، جویده های اجانب را نشخوار می کردند و دفع شده هایش را بعنوان خوراک علمی در قالب کتاب، نشریه، سخنرانی، مصاحبه و راهبرد، به خورد مسئولان و دانشگاهیان می دادند!

.

.

و حالا، برابر قانون، دورۀ عضویت اعضاء مجمع تشخیص مصلحت، عنقریب به پایان می رسد و حضرت آقا، ان شاءالله اعضای جدید و ریاست مجمع را منصوب خواهند کرد، اما مردم انتظار دارند که در دورۀ جدید، تشکیلات این مجمع، فقط مجمع تشخیص مصلحت نظام باشد و نه مرکزی برای تجمع و تکثیر ضد انقلاب! مردم توقع دارند که ریاست آیندۀ این مجمع، بساط خانوادۀ هزار فامیل را در آنجا نگستراند، بودجۀ سالانۀ مجمع را خرج فربه کردن معاندان و خودفروختگان نکند و به دور از هرگونه تبختر و خودکامگی، تنها به این بسنده کند که وظایف قانونی اش را به موقع و به نحو احسن انجام دهد. ولاغیر.

 

پ.ن:

ریاست مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع را سال ها آقای روحانی بر عهده داشت. یکی از صدها محصول این مرکز، کتابی است به نام «ایران و جهانی شدن» تألیف محمود سریع القلم. که مقدمه اش را آقای روحانی نوشته است. بنده در محضر شما هیچ قضاوتی راجع به این کتاب نمی کنم. فقط پیشنهاد می کنم آن را دقیقاً بخوانید و ببینید که آقای هاشمی چه مارهایی را علیه نظام جمهوری اسلامی پرورش داده است.

 

۱۴ نظر ۰۹ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۱۵
رئوف

 

اولین بار، قریب چهار سال پیش بود که آقای تدبیر، در سفر انتخاباتی اش به خوزستان کلید زنگ زده  را به رخ مردم کشید و ادعا کرد که قفل مشکلات کشور را می گشاید! آن روز، انصافاً تنم لرزید! نعوذ بالله دیدم خودش را جای خدا می بیند! نشان دادن کلید، یعنی خدا را ندیدن، یعنی خود را جای خدا دیدن! از همان روز می شد فهمید که ایشان یا با اسلام سر ستیز دارد و یا از اسلام فقط اسمش را میفهمد! این چنین کسی معلوم بود که مردم را بیچاره و شیطان را خشنود می کند...

بعد از انتخابات، شب و روز بر کوس برجام کوبید و تمامِ تلاشش این بود که به جای خشنودی خدا، رضایتِ کدخدا را تأمین کند. او در این زمینه آن قدر افراط کرد که گفت: رفع آلودگی هوا و حتی آب آشامیدنی مردم  هم در گرو توافق برجام است!

اما حالا ریزگرد ها و قطع برق و نداشتن آب آشامیدنیِ خوزستان را محصول رواج منکرات می داند! و تازه تأکید می کند که معروف و منکر فقط دروغ و نماز نیست!!

آقای روحانی! کاش لطف می کردید و صریحاً می فرمودید که مصداق معروف و منکر چیست؟ و مردم چه معروفی را ترک و کدام منکر را رواج داده اند که مستوجب این بلیه شده اند؟ راستی آقای روحانی، فکر نمی کنید که بزرگترین منکر را در طول چهار سال گذشته، خود شما و دولت بی تدبیرتان رواج داده اید؟!

امیدوارم واکنش مردم خوزستان، تجربۀ مفیدی باشد برای آقای روحانی و کاخ نشینان کابینه اش.

۸ نظر ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۵۲
رئوف

 

«غسیل الملائکه» یک لقب منحصر به فرد است که نامِ جوان 20 ساله ای بنام حنظله را در تاریخ اسلام، جاودانه کرده است. داستان حنظله را یقیناً شما بهتر از من می دانید. پس نیازی به توضیح واضحات ندارد.

اما خوب است بدانیم که بابای حنظله، از دشمنان سرسخت پیامبر اسلام بود که در جنگ احد، علیه لشگر اسلام خصمانه می جنگید. اُحُد همان جنگی بود که حنظلۀ تازه داماد نیز در آن شرکت داشت و شجاعانه در رکاب پیامبر شمشیر زد و در همان جنگ هم به شهادت رسید. نقل است که پدر حنظله، بعد از جنگ، جنازۀ فرزندش را دربین کشته ها دید و در کنار پیکرش ایستاد و حرف هایی در باره حنظله بر زبان راند که شنیدنی و جالب است.(مایل بودید خودتان به تاریخ مراجعه کنید)

بابای حنظله که بعد از جنگ احد، پدر شهید محسوب می شد، بعد ها از روی ناچاری اسلام را پذیرفت. اما هرگز دست از خصومت بر نداشت. او از چهره های مرموز منافقین و از طراحان اصلی مسجد ضرار بود. مسجدی که قرار بود پایگاه منافقین و مرکز انشقاق و دو دستگی مسلمانان شود.

اما، بخوانید سرنوشت فرزند حنظله و نوه های او را.

از حنظلۀ غسیل الملائکه فرزندی به دنیا آمد بنام «عبدالله» که نزد مادرش در مدینه رشد کرد و قد کشید و از پارسایان و شجاعان روزگار خود شد. برای عبدالله، تا هشت فرزند ذکر کرده اند که هریک از دیگری رشید تر و شجاع تر بودند.

از حال و روزِ عبدالله در دورۀ امامتِ امیر مؤمنان و امام حسن مجتبی علیهما السلام اطلاعی ندارم. اما عبدالله با همۀ ایمان و دیانتی که داشت، در قیام کربلا، امام حسین(ع) را تنها گذاشت و به یاری او نرفت. دلیل شرکت نکردن عبدالله بن حنظله در قیام عاشورا فقط این بود که سخنِ امام حسین (ع) را در بارۀ فساد و ظلم و شرابخوارگی یزید، باور نداشت!!

اما یک سال و اندی بعد از قیام اباعبدالله، فرزند حنظله به شام رفت تا فسادِ حکومتِ یزید را شخصاً نظاره کند و به یقین برسد. اینجا بود که حقّانیت قیام امام حسین علیه السلام برایش روشن شد. اما دیگر کار از کار گذشته بود و هیچ فایده ای نداشت!

عبدالله بعد از بازگشت از شام، تصمیم گرفت مردم مدینه را علیه نماینده یزید بشوراند و بساطِ یزیدیان را از بیخ و بن براندازد. او با وجود مخالفت امام سجاد علیه السلام، فریاد انقلاب را سر داد و واقعۀ حره را در مدینه به راه انداخت که جز قتل و غارت و جنایت، ارمغانی برای مردم نداشت. در این واقعۀ سیاه، سپاه یزید، بی رحمانه مردان مدینه را قتل عام کردند و پردۀ عفت و پاکی زنان و دخترکان این شهر بزرگ را تا سرحد جنون دریدند و از بین بردند!!

نوشته اند که عبدالله و تمام فرزندانش در این شورش نابخردانه کشته شدند...

 

تاریخ عجب سرنوشت هایی دارد...

 

۸ نظر ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۲۰
رئوف

 

فضای مجازی، از هر نوعش، در فضای زندگی ما، محلی از اِعراب ندارد. مثلاً تلگرام، اینستا، فیس بوک، وبلاگ و امثال این ها در داستانِ زندگی ما، با سازِ ما کوک می شوند. یعنی اِعراب آنها اصطلاحاً محلّی است!

به بیان ساده تر، اینترنت در خانۀ ما شبیه کلماتِ مبنی، شبه جمله، اسم موصول، اسم اشاره و مثل کلمه های پرسشی و ضمایر است که با توجه به جایگاه و نقشی که در جمله می گیرد؛ اِعراب پذیر می شود. بقول نحویّون، یا محلاً مرفوع، یا محلاً منصوب و یا محلاً مجرور می شود!

با این تعریف، مقدار زمانی که بنده برای وبگردی اختصاص می دهم، تابع نیاز و ضرورت های زندگی ماست. آن هم از نوع کاربردی، هدفمند و برنامه ریزی شده اش که در شرایط فعلی روزانه بیشتر از یک ساعت نمی شود. البته، این یک ساعت گاهی پیوسته است و گاهی گسسته است.

در همین یک ساعت، کانال های داشته را می خوانم، وبلاگ های به روز شده را مطالعه می کنم، برای نوشتۀ بعضی دوستان کامنت می گذارم، کامنت های وبلاگم را پاسخ می دهم و اگز قرار باشد پست جدیدی هم بگذارم، در همین فرصت انجام می شود. خلاصه اینکه، مدت وبگردی در خانۀ ما، نه تنها افزایش پذیر نیست؛ بلکه گاهی بنا به ضرورت، جایش را هم به امور مهمتر می دهد!

تعهدات شغلی، مطالعه، توجه به وظایف اجتماعی، کمک به همسر نازنین، دید و بازدید های فامیلی، شب نشینی های خانوادگی، بازی با بچه ها، گفت و گو های شاد، و...  از اموری هستند که در زندگی ما اولویت بیشتری دارند و هیچ وقت به حاشیه نمی روند.

من حتّی وول خوردن الکی در فضای حقیقی و گپ و گفت های آبکی با آدم های ریز و درشت و حتی بازی یه قل دوقل با دوقلوهای زندگی را بر وبگردی های اعتیاد آور ترجیح می دهم!!

این برنامه در خانواده ما یک اصل قطعی و بدون تبصره است. یعنی اگر قرار باشد در بارۀ حد و حدود استفاده از اینترنت تجدید نظر کنیم، باید فرایند قانونی اش را طی کند و تازه بعد از بازنگری به رفراندوم هم گذاشته شود!!

 

۱۱ نظر ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۱۲
رئوف

.

.

اولین بار با یک کامنت آمد در پست تنهایی، با اسم فرزند عقیق!!

بعدش دو کامنت متوالی در پست زیرآبی! که تیشه وار می نمود، اما ریشه دار شد. بنظرم همه چی از همین کامنت شروع شد.

بار چهارم در یادداشت سوزنده تر از حریق پیدایش شد.

در پست النظور، حمید شد با پسوند دانشجوی همدان

در یادداشت هرگز امام خمینی... با او قرار گذاشتم. اما، قرار دو ساعته، سیرآبمان نکرد...و ...

.

حالا، حمید تبدیل شده به یک دلبستگی شدید برای من و من شده ام یک پدیدۀ ناپدید برای او!

.

.

.

پ.ن:

  1.  فقط یکی از چند ویژگی خوب حمیدآقا این است که حافظ کل قرآن تشریف دارد و تنها عیبش هم این است که تن به نوشتن نمی دهد. هرچند که قلمش بسیار زیباست.
  2. دوست یابی از طریق فضای مجازی، کاری ست بسیار خطرناک و آسیب زا. این کار را تحت هیچ شرایط و برای هیچکس به مصلحت نمی دانم. اما کار ما، کمی متفاوت بود و همراه با تمهیداتی. با این وجود، شما هرگز تجربه اش نکنید.
  3. حمید با اسم حقیقی اش، یک چهرۀ قرآنی و تقریباً شناخته شده است. اما من او را ندیده بودم. رفاقتِ با او حالا یک نعمت دلنشین است برای من. ان شاءالله خیر باشد و مستدام
  4. از کامنت پست زیرآبی تا النظور، چندین کامنت خصوصی و ایمیل چاق و چله بین رئوف و حمید رد و بدل شد که نتیجه اش شد قرار پنجشنبه و این وجدِ غیر قابل کتمان ...
  5. جا دارد از خانم آل طاها بخاطر کامنت خیرآمیز ایشان در پست زیرآبی تشکر کنم.
۱۶ نظر ۲۹ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۱۳
رئوف

 

آفتاب و آب،

هر دو بهانه اند!

شام دلتنگی ما،

فقط با خورشید نام تو می شکند.

بی تو،

بوی تکاثر گرفته ایم، بیا

باران اشکِ ما،

اقلیم قدم هایت را خواهد شست...

 

 

اَینَ صاحِبُ یَومَ الفَتحِ وناشِرُ رایَةِ الهُدی؟

 

 

 

+ فقط دلنوشته ای ست، شعرش مپندارید.

 

۱۰ نظر ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۲۵
رئوف

 

طبق برنامه، هرماه یک شب با دوستان و همراهان خوبمان در مسجد، مباحث روز را مطرح می کنیم. دیشب بعد از نماز، با همین برو بچه ها به گپ و گفت نشسته بودیم و طبق معمول از هر دری با حرارت و درد سخن می گفتیم. از فیش های نجومی، از بی مهری مسکن مهر، از زد و بند نمایندها با دولت، از تبعیض و بی عدالتی، از فروش املاک شهرداری به نورچشمی ها، از حیف و میل کردن بیت المال، از حق کُشی سیاسیونِ ناخوش احوال، از نیرنگ بازی های فرهنگی، از مافیای بازار نشر و کتاب، از نابسامانی های دانشگاه آزاد، از حیله گری های جناح حاکم، از سیاست های منافقانۀ اعتدالیون، از لودگی فلان شخصیت هنری و از آلودگی دهها چهرۀ سیاسی، از معضل بیکاری و فساد در جامعه، از معذورات و محذورات حوزه های علمیه، از داعشی های بالقوۀ خودمون، از عملکرد ناپسند معدودی از شخصیت های روحانی و بالاخره از بی صدایی و بد صدایی بعضی مراجع تقلید... همه یک دور کامل حرف زدند و نظر پراکنی کردند!

بعد از افاضاتِ دوستان، قرار بود حقیر در بارۀ انتخابات آینده و آیندۀ مجمع تشخیص و انتصابِ جانشینِ آقای هاشمی فضولی کنم. اما، به دلیلی از خیر موضوع گذشتم و به جای اون، حرفم را با یک سئوال شروع کردم. سئوال من این بود:

 «اگر یک عده ضد انقلاب، دور هم جمع شوند و گعده بگیرند، فکر می کنید در بارۀ چه چیزهایی حرف می زنند؟!»

همه چند لحظه سکوت کردند و چیزی نگفتند. مجبور شدم خودم در بارۀ این سئوال حرّافی کنم!... حرفهایی که هم گفتنش سخت بود و هم شنیدنش!!

 

 

پ. ن:

  1. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
  2. شما هم مایل باشید می توانید نظرات خوب خودتون را مرقوم بفرمایید.
  3. حرّافی، ویژگی آدم های پر چانه است. اما اگر کسی این واژه را در بارۀ خودش استفاده کند، می تواند نشانۀ تواضع باشد!! (مثلاً خودم را متواضع می دانم)

 

۱۴ نظر ۲۵ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۰۵
رئوف

 

راهپیمایی امسال؛ با حضور پر رنگ مردم از صنوف مختلف در صفوف واحد. به پایان رسید. همه چی عالی بود، پر شور و با نشاط، سیل جمعیتی مرکّب از سلیقه های جورواجور و با حفظ حرمتِ ایام فاطمیه.

جناب میثم مطیعی، ذاکر اهل بیت هم اگرچه روضه خوانی نداشت و صحیح هم همین بود، اما، دقایقی کوتاه با خواندن چند رباعی و یک مثنوی نوسروده، حال و هوای مراسم را انقلابی تر و حماسی تر کرده بود.

البته معلوم بود که شاعر محترم، مثنوی اش را عجولانه سروده بود و یک نموره ایراد های وزنی هم داشت و حاج میثم هم احتمالاً به دلیل تنگی وقت، چند بیتی از آن را کنار گذاشته بود. اما بقیه اش را خیلی خوب و رسا قرائت کرد. او توانست در همین وقت محدود با لحن دردمندانه اش، زَخم و زُخم و درد و رنج و خطرهای پیدا و پنهان کنونی را به بعضی از مسئولان کور و کر و بی عُرضۀ حاکم بر انقلاب متذکر شود که به نظر من پربار ترین قسمت مراسم، همین اجرای مطیعی بود.

اما، آقای روحانی رئیس جمهور محترم؛ مثل همیشه یک مشت بافته های دروغ و حرف های فریبنده و گزارش های کذب و فرافکنی های همیشگی را تحویل ملت داد و رفت که مایۀ بسی تأسف است!

حالا دوست دارم و دعا می کنم آقای روحانی بفهمد که مردم حاضر در مراسم، چقدر آگاهانه به حرف هایش نیشخند می زدند و به دروغ هایش آشکارا واکنش نشان می دادند!!

 

 

پ.ن:

  1. قصد داشتم در بارۀ کم و کیف حضور نمایشی و فرمایشی برخی چهره های سیاسی در این راهپیمایی بنویسم ولی به دلیل کمبود وقت، امکان پذیر نشد...
  2. بعضی ها «زُخم» را ضُخم می نویسند که البته صحیح نیست.

 

۱۹ نظر ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۰۶
رئوف

 

روزی که تو نبودی، تن های ما تنها بود و پیکر های ما مجروح!

یادم هست که می گفتند: بی تو درختان باغ یقین خمیده بودند و گل های گلستان دین، پژمرده.

آن روز ها؛ درد بیکسی خویش را واگویه می کردیم که توانِمان را می فرسود و خاموشیِ مان را می افزود.

بهارمان به خزان گراییده بود و سبزه زارِ اندیشه مان لگد کوب آفت ها!

پرنده های مهاجر، همه بی آشیان و مرغان خوش آوا در قفس فتنه و تزویر، گرفتار !

نامدارانِ مان دل شکسته و دردمند و گمنامانِ مان غریب و آذرمند!

آن روز؛ ناب ترین غزلِ ترنّمِ بارانِ شوق و شیدایی ما، غم بود و غربت و غوغا،

داشتیم بهار را و طراوتِ باران را آرزو می کردیم _ به اندازۀ نمی و شبنمی _

و باغبانی را می جُستیم نام آور و نیکو باور که با دلی همچون شیر، بیدار باشد و بیدار گر و صمیمی باشد و نوازشگر .

و آن وقت، انگشت اشارت نسیم، تو را بشارت داد... تو را یافتیم و خود را شناختیم.

 

        تقدیم به روح بلند بیــــــدار گر قرن، خمینـــــــی کبیـــر و یاران شهید و همراهانِ همچون پاره های آهنش!

 

 

پ.ن:

  1. و تقدیم به همۀ مؤمنانی که در لایه های اندیشۀ خویش بهار نیکوتری را به امانت دارند.
  2. وَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ عِیسَى عَنْ أَیُّوبَ بْنِ یَحْیَى الْجَنْدَلِ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الْأَوَّلِ ع قَالَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ قُمَّ یَدْعُو النَّاسَ إِلَى الْحَقِّ یَجْتَمِعُ مَعَهُ قَوْمٌ کَزُبَرِ الْحَدِیدِ لَا تُزِلُّهُمُ الرِّیَاحُ الْعَوَاصِفُ وَ لَا یَمَلُّونَ مِنَ الْحَرَبِ وَ لَا یَجْبُنُونَ وَ عَلَى اللَّهِ یَتَوَکَّلُونَ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ‏  محمد باقر مجلسی، بحارالأنوار، ج 57 ص 215 مؤسسة الوفاء بیروت 1404 هـ ش.
۷ نظر ۲۱ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۲۲
رئوف

 

جملۀ معروف و مشهوری است که هر ساله در ایّام دهه فجر، از قول امام خمینی (ره) نقل و منتشر می شود. همین جمله را شهرداری ها، سازمان تبلیغات، ارشاد، دانشگاه ها، مساجد، پایگاهها و نواحی بسیج، انجمن های اسلامی، تشکل های دانشجویی و حتی دفاتر نمایندگی نهاد ولی فقیه در دانشگاهها هم. بصورت بنر و تیزر های تبلیغی چاپ و به در و دیوارِ معابر و اماکن نصب می کنند. این جملۀ معروف این است:

 

انقلاب ما انفجار نور بود!

 

در حالی که امام خمینی هرگز چنین جمله ای را نفرموده است!

 

جهت اطلاعِ دوستانی که فرصتِ مراجعه به منابع را ندارند، مختصراً عرض می کنم: این جمله با مقداری کم و زیاد مربوط به یاسر عرفات است که در سال 1357 یعنی آن موقعی که هنوز خیانت و خود فروختگی اش بر ملا نشده بود؛ در گفت و گویی با حضرت امام بیان کرده است...(صحیفۀ امام ج 6 صفحۀ 180)

 

 

پ.ن:

  1. دیدار و گفتگوی یاسر عرفات با امام، کوتاه و مختصر است. اما، دو نکته جالب دارد که خواندنش خالی از لطف نیست.
  2. چند سالی در فضای مجازی جملاتی بظاهر زیبا، منسوب به آیت الله بهجت، آیت الله حسن زاده آملی، آیت الله جوادی آملی، شهید آوینی، مرحوم شریعتی و...منتشر و دست به دست می شود که اکثراً ناصحیح و یا کذب است و متأسفانه هیچکس هم به صحت و سقم آن توجه نمی کند.
  3. اوائل همین امسال با همکاری دو نفر از بچه های مسجد، در بارۀ این قبیل جملات تحقیق کردیم. نتیجه اینکه: قریب 60 مورد خلاف واقع و چند مورد هم ناصحیح کشف کردیم.

 

۱۹ نظر ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۱۰
رئوف

 

روزی که امام به ایران آمد و انقلاب پیروز شد 7- (منهای هفت) سال سن داشتم. من انقلاب را و امام انقلاب را از آثار امام و اعلامیه هایش و از مردان مبارز و یاران زجر کشیدۀ اش شناختم. با حوادث انقلاب هم از راه مطالعات شخصی و مراجعه به اسناد تاریخی آشنا شدم. اما، بر خلاف برخی مدعیانِ دروغینِ خط امام، خمینی را از صمیم دل دوست دارم و با او و راه او و میراثِ گرانبهای او اُنسی صمیمانه خواهم داشت.

من، انقلاب اسلامی و آموزه های دینی روح الله را ثمرۀ هزار و یکصد سال مجاهدت وارستگان، فقیهان، مفسران، و محدثانِ اصیلِ شیعه _ از کلینی تا خمینی _ می دانم و عصارۀ خمینی را درخامنه ای عزیز متجلّی می بینم. و هزار افسوس و حسرت دارم که توفیق همراهی و همنوایی با شهیدان والامقام انقلاب اسلامی را نداشته ام. اما، به جبران این محرومیت، با مَدَد الهی آرمان بلندشان را پاس می دارم و تا قیامِ قائمِ حق مدافع راهشان باقی خواهم ماند.

معتقدم که خط مبارزه با ظلم و طواغیتِ زمان توقف ناپذیر است. خطِ قیام های کوچکِ ما نیز تا قیام منجیِ عالم استمرار خواهد داشت و تا ظهور مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف از پای نخواهیم نشست.

 

 

پ.ن:

در طول عمرم، فقط یک بار (آن هم به دلیل بیماری) از فیض حضور در راهپیمایی 22 بهمن محروم بودم. پس، مثل همیشه وعدۀ دیدار ما روز جمعه میدان آزادی. ان شاءالله.

 

۱۴ نظر ۱۷ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۵۴
رئوف