الـرقیم

استقامت در مسیر انتظار

الـرقیم

استقامت در مسیر انتظار

الـرقیم

...................... هوالودود .....................

به پاتوق دلدادگی ها و دلباختگی های رئوف
خوش آمدید. این جا، پاتوقی هست برای
افروختن، سوختن و ساختن.
در پاتوق دلدادگی ها، نه حرف اضافه است
و نه جای گزافه. فقط مجالی هست بـرای
قلمی کردن برخی دانسته هـا و ندانسته هـا
بر پایـۀ بایسته هـا و نبایسته هـا. کـه گاهی
در لفافـه می آید و گـاهی در تقابل با جهل
و خـرافه.
پاتوق دلباختگی ها نیز، فرصتی هست برای
مغازله و معـاشقه! امـا نه با پـرنسس هـای
بوالهوس و پر از خار و خس! بلکه با معشوقه
های پاک نفس و قدیس های پاکیزه از رجس
و هوس. آن ها که از طهارتِ وجودشان،
عرشیانِ بالانشین، سـر به مغـاکِ خـاک
می سـایند و فرشیانِ خاک آلوده، به مددِ
نفوس شان، بالِ عروج به افلاک می گشایند.

در این پاتوق، روزنـه ای باز است به گلشنِ
اندیشه ها و صدای حنجره ای طنین انـداز
است با بوی بنفشه ها!

فانوس حقایق این پاتوق نیز، با نـگـاهِ سرخِ
شقایق های این دیار مأنوس است و با
فرهنگِ سرخِ شهادت، پیوندی دیرینه دارد.

و این هم ذوق و شــوق و عقیــده و
آرمـان و آرزوی من با چند بیت شعر:

سحر خیزی:
دریاب اگر اهـل دلی، پیش تر از صبح
چون غنچۀ نشکفته نسیم سحری را

زندگی برای خدا:
شادم به مرگ خود که هلاک تو می‌شوم
با زندگی خــوشم کــه بمیـرم بــرای تو

تلاش:
از مـا ســراغ منــزل آســـودگی مجــو
چون باد، عمر ما به تکاپو گذشته است.

خطر کردن:
آسـودگی، مقـدمۀ خـوابِ غفلت است
کشتی، به موج خیزِ خطر می بریم ما

بار زندگی
زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است
تا نگردی مست، این بار گران نتوان کشید

مهدویت:
درین ستمکده، آن شمع تیره روزم من
که انتظارِ نسیم سحر گداخت مرا

عشق:
سر و سامان بدهی یا سر و سامان ببری
قلب من سوی شما میل تپیدن دارد

مرگ سرخ:
درین بساط، به جز شربتِ شهادت نیست
مِی ای که تلخی مرگ از گلو تَوانَد شُست

محرم و عاشورا:
فیض ماه نو، ز شمشیر شهادت می برند
خون، حنای عید باشد کشتگان عشق را

خط شهادت:
گردن مکش ز تیغ شهادت که این زلال
از جویبار ساقی کوثر گذشته است.

امید:
نیستیم از جلوۀ باران رحمت نا امید،
نیمه بذری در زمین انتظار افشانده ایم


آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

 

ساعت 19:45 هنوز در محل کار بودم که خبر فوت آقای هاشمی رفسنجانی را از یک دوست شنیدم. در طول عمرم به یاد ندارم که از شنیدن هیچ خبر و حادثه ای به اندازه شنیدن این خبر به خود لرزیده باشم! تقریباً دوساعتی گیج و ویج بودم و جز ذکر لااله الا الله چیزی نمی گفتم! اولین بار بود که با شنیدن یک خبر، احساس ضعف و سکوت به من دست داد و ناگزیر شدم برای آمدن به خانه از دوستانم کمک بگیرم! شاید این واکنش برای کسی در سن و سال من آنهم بخاطر فوتِ یک شخصیت سیاسی که هیچ قرابت و وابستگی به او و جهت گیری های سیاسی سالهای اخیر او ندارد، کاملاً تعجب انگیز باشد و حقیقت هم همین است.! اما دلیلش چند چیز است که قصد اشاره به آن را ندارم. فقط سه نکته را در این باره قلمی می کنم:

  1. فوت آقای هاشمی واقعاً غیر منتظره بود و این برای همۀ سیاسیون و دولتمردان و به ویژه برای کسانی که خود را منتسب به هاشمی و مواضع سیاسی او می دانند؛ یک خبر تکان دهنده و شوک آور بود. اما همین درگذشت های ناگهانی می تواند درس بزرگی برای ما و آنها باشد که بدانیم فرصت جبران اشتباهات محدود است و عمرِ خدمت ما کوتاه. پس بهتر است بیش از این خود را در کجراهه ها معطل نکنیم.
  2. شخصاً از کسانی هستم که خاطرات مکتوب آقای هاشمی را بطور کامل و با نگاه نقد و بررسی خوانده ام و نکات متعددی از آن را یادداشت نویسی کرده ام. بعلاوه در سال های اخیر، اندیشه سیاسی و مواضع ایشان را با مواضع صریح حضرتِ امام و مقام معظم رهبری تطبیق داده و به صورت نسبتاً دقیق دسته بندی و گرد آوری کرده ام و در عین حال با معدودی از افراد طیف سیاسی وابسته به ایشان نیز گفت و گوهای حضوری داشته ام. ماحصل این مطالعات نشان می دهد که هاشمی علیرغم سابقه درخشانش در فعالیت های انقلابی  و علیرغم کارکُشتگی و هوشی که در امور سیاسی برای خود قائل بود، متأسفانه در بعضی امور، به ویژه در سالهای اخیر، اعتبار و شخصیت خود را در مسیر اهداف بدخواهان قرار داده و به همین دلیل عده ای در این چهرۀ سیاسی طمع ورزیدند و در بعضی مواقع نیز شخصیت ایشان را به نفع بیگانگان و در راستای منافع باندی و جناحی خود مصادره کردند.
  3. من اگر جه هیچ گرایشی به شخصیت هاشمی و نحلۀ فکری و سیاسی ایشان نداشته و ندارم، اما حقیقتاً از فوت ناگهانی اش متأثر و اندوهگین شدم و دعا میکنم که ایشان با دستی پر از دنیا رفته باشد و در برابر امام (ره) و شهیدان بزرگوار انقلاب روسفید ظاهر شود. چون برای شخصیتی مثل ایشان حیف می دانم که ثمره یک عمر مبارزه و تلاشش را، خدای نخواسته به خاطر برخی جهت گیری های نا همگِن و بیگانه پسند، از دست داده باشد.

و همه دعا کنیم خدا بخیر گرداند، مراسم تشییع جنازه و خاکسپاری ایشان را...

 

 

۱۰ نظر ۲۰ دی ۹۵ ، ۰۱:۱۴
رئوف

 

روزهای شنبه، دوشنبه و چهارشنبه وضعیت کارم به گونه ای هست که  برای رفتن به محل کار و برگشت به خانه از مترو استفاده می کنم. مترو را تهرانی ها خوب می شناسند و می دانند که در ساعاتی از روز، صندلی خالی برای نشستن که هیچ، یک سانتیمتر جای ایستادن هم ندارد. مخصوصاً اگر از ایستگاه های بین راه سوار شده باشی! اما بر حسب اتفاق، همین دیروز صبح برای اولین بار، درختِ بختِ ما به بار نشست و در ایستگاه دوم یک صندلی برای نشستن خالی شد.

این واقعۀ خوشایند آن قدر شگفت انگیز و غیر مُترقّبه بود که داشتم بال در می آوردم و به این می اندیشیدم که چگونه چند و چونش را در تاریخ متروسواری خودم بعنوان یک پدیدۀ نادر ثبت کنم! و تازه داشتم برای این اتفاقِ هیجان انگیز رنگ و لعاب می ساختم که یک باره چشمم افتاد به مردی که توانِ ایستادن نداشت. اما داشت با فشارِ مسافرین - که کم از فشار قبر نداشت - له و لَوَرده می شد!! فوری بلند شدم و از طریقِ بغل دستی ها صدایش کردم و آمد روی صندلی نشست. من هم خودم را چپاندم لابلای جمعیت و محو تماشای چهرۀ مهربانش شدم.

مرد همسفر، سن زیادی نداشت. اما، لرزش نه چندان خفیفِ دستِ راستش، حکایت از رنج مدامش می کرد که می کوشید عصا را به دست چپ بگیرد و دست راستش را داخل آستین پالتویش پنهان کند. او لب هایش هم مثل دست هایش بی قرار بود و نرم نرمک می جنبید! اما نه بی اختیار، بلکه با عزم و اراده و افتخار، که ذکرهای بی شمارش را آهسته و آرام بر صفحۀ معرفتِ دلش نقش می زدند...

در آن شرایط، مجال گفت وگو با این مرد بی های و هو فراهم نبود. فقط دانستم که از غیرتمندانِ عصر ترکش و گلوله و خون است. موقع پیاده شدن از قطار، دست روی پیشانیِ پر از نشانی اش گذاشتم و التماس دعایش گفتم. من روانه بودم به سمت چهار راه  پارک وی، اما او رهسپار زیارت حضرت عبدالعظیم بود در شهرری!

 

 

+ عنوان پست، های و هو[ی] هم صحیح است.

 

۱۷ نظر ۱۶ دی ۹۵ ، ۲۳:۴۶
رئوف

 

می گفت: پدر و مادر ها بابت کاری که برای فرزندان شان انجام می دهند، منت نمی گذارند. اما، ممکن است گاهی به خاطر رفتار های داغون کنندۀ جوان ها، عصبانی شوند و لحن کلامشان کمی تغییر کند و حتی ممکن است گاهی خدمات شان را هم به رخ آنها بکشند، که برای فرزند جنبۀ تنبّه و انذار دارد. ولی یقین دارم که حرف های آن ها، فقط از باب تذکّر و تلنگر است. 

معلم فرهیخته ای هم داشتیم که می گفت: اگر منت پدر و مادر را برنتابید، خواسته یا ناخواسته زیر بار منت دیگران خُرد و خمیر می شوید. دلیلش هم این بود که می گفت: خدا برای پدر، ولایت قائل است و مادر، حق بسیار بزرگی به گردن فرزند دارد. بنابراین، یادآوری زحمات و خدماتی که انجام داده اند، از روی تنبّه و تحذیر است، نه از روی عداوت و تحقیر.

 

تا صاحب فرزند نگردی، نتوان یافت         در عالـم ایـجاد، حقوق پدری را

 

 

  1. این روزها، متأسفانه روابط بین دختر و پسر ها با پدر و مادرها، کمی آزار دهنده و خطرناک شده است.
  2. فرزندان خیلی باید مراقب احترام والدین باشند. تحمل عقوبت هایش آسان نیست...

 

 

 

۱۱ نظر ۱۱ دی ۹۵ ، ۲۰:۱۰
رئوف

 

دراین جهان نبوَد فرصتِ کمر بستن        ز خاک تیره، کمر بسته چون قلم برخیز

 

انسان در صیرورت حیات، گاهی فرصت هایی را تجربه می کند که اگر هوشیار نباشد و ماهرانه از آن عبور نکند، قمار زندگی را می بازد و به ورطۀ ملامت و افسوس گرفتار می آید.

فرصت های عمر، نوعاً رنگ مبارزه دارند که گریزی از آن نیست. مبارزات زندگی نیز، گاهی به رنگ سرخ است و گاهی به رنگ سیاه و گاهی هم به رنگ آبی و سپید و سبز!! مجاهده، گاهی در قامتِ مقاومت شکل می گیرد و گاهی در شُکوهِ اسارت و مهاجرت. جهاد تکاملی انسان گاهی در مقام شیخوخیت و افتخار رقم می خورد و گاهی در لباس تهیدستی و افتقار.

هر انسان در طول زندگی، چه بخواهد و چه نخواهد، لاینقطع و نا ایستا در شرایط آزمون های جورواجور قرار می گیرد. آزمون ها می آیند تا انسانیتِ انسان را بسنجند و شهامت و ارادۀ ما را بیازمایند. در آزمون زندگی، هر اندازه که عزم و رزم بیشتری از خود نشان دهیم، به همان اندازه توفیق بیشتری خواهیم داشت.

فراموش نکنیم که فرصت های تلاش و معاش ما خیلی زود می گذرند. فرصت ها هیچگاه منتظر ما نمی مانند.

 

فرصت نمی‌دهد که بشویم ز دیده خواب       از بس کـه تنــد می‌گذرد جویبار عمر

 

 

۹ نظر ۰۹ دی ۹۵ ، ۲۲:۱۲
رئوف

 

ساقی از رطل گرانسنگی، سبکدل کن مرا

حلقهٔ بیرونِ این دنیای باطل کن مرا

 

وادی سرگشتگی در من نَفَس نگذاشته است

پای خواب آلودهٔ دامانِ منزل کن مرا

 

رفته است از کار چون زلف تو دستم عمرهاست

گه به دوش و گاه بر گردن حمایل کن مرا

.

.

.

.

از برای امتحان چندی مرا دیوانه کن

گَر به از مجنون نباشم، باز عاقل کن مرا

 

  • شعر از جناب صائب
  • زیارت اربعین یک گنج است، خدا، هر ساله نصیب همه فرماید.

 

 

۴ نظر ۱۴ آذر ۹۵ ، ۱۱:۱۷
رئوف

 

اشک خونین بنمودم به طبیبان، گفتند:

درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد

 

 

 

 

چند روزیست که توفیق خدمت یافته ام و همزمان زائر آستان عشق شده ام.

ان شاءالله اگر دلی شکست و اشکی چکید. در محضر امامان هدایت و نور، به ویژه در کربلای معلّی نایب الزیاره و دعاگوی شما بزرگواران خواهم بود.

 

 

 

 

روشن شود از ریختن اشک، دل ما

ابریم که روشنگر ما در جگر ماست.

 

۹ نظر ۱۴ آبان ۹۵ ، ۲۱:۲۱
رئوف

.

می شود دردِ درهای بسته را

پشت پنجره های اشک مداوا کرد

.

.

.

درد درهای بسته را

پنجره ها می دانند!

.

.

ز گریه، ابرِ سیه می‌شود سفید آخر

بس است اشکِ ندامت، سیاهکاران را

۱۰ نظر ۲۲ مهر ۹۵ ، ۱۷:۳۰
رئوف

عشق، یک سینه و هفتاد و دو سر می خواهد

بچه بازی ست مگر؟ عشق جگر می خواهد

.

.

.

.

برای خودم:

غلامتان به من آموخت در میانۀ خون

که روسیاهی ما نیز راه حل دارد

.

.

.

پ.ن: این روز ها خبر های ناخوشی از شیخ ابراهیم زکزاکی رهبر شیعیان نیجریه به گوش می رسد. لطفاً برایش دعا کنید..

۷ نظر ۱۶ مهر ۹۵ ، ۱۲:۲۱
رئوف

 

سلامی جانانه به مولایش داد و مولا با جوابی مهربانانه، یادگار برادر را بویید و عوض پدر او را بوسید. او که از خرد سالی، نزد عمویش رشد کرده بود و در کنار علی اکبر، رشادت آموخته بود، اینک، ماهپاره ای سیزده ساله است با چهره ای زیبا و با چشمانی دل ربا...!

در آن نیمروز پر از داغ و درد، چند لحظه ای در آغوشِ امن حسین، به شوق گریست و لختی بعد، سرمست از بادۀ محبتِ امام، به نگاهِ مهرِ او نگریست که پر از غم و غربت و اشک بود. زبان بر محور ادب به تکلم گشود که عموجان:

عنایتی کن. سورۀ صبرم به سر رسیده است.

_ عزیز دلم،  یادگار برادرم، بگو چه می خواهی؟

تمام خواسته اش این بود که امام، اجازۀ میدانش دهد!

_ قاسمم، یادگار برادرم، دلم به رفتن تو رضا نمی دهد. دل کندن از تو برایم سخت است. چگونه اجازۀ میدانت دهم؟

قلب مردانۀ قاسم لختی از غصه شکست و گوهر اشک بر چهرۀ زیبایش نشست. گریست، اما آرام نگرفت. دوباره بر دستان عمو بوسه زد و مقابل امام به ادب ایستاد. این بار، زانوی التماسش را بر زمین زد و با صدایی اشک آلود عرضه داشت:

عموجان؛ تقاضایم را پذیرا باش و رخصت ده تا دَینم را به دینم ادا کنم...

بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل

توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

... اسب را زین بست و پا در رکاب گذاشت. با نوازش امام و با دعای اهل حرم، روانۀ میدان شد...  قاسم رفت. در حالی که نگاهِ تمامِ اهلِ حرم، بدرقۀ راهش بود...

رَجَز موجزش، هَیجایی و رقص شمشیرش تماشایی بود...

آنجا، بارانِ کمان و نیزه و تیر بود َو گرد و غبار و وحشت و گریزِ لشگرِ کفر، که از رزمِ دلاورانۀ قاسم حکایت می کرد ...

اما ساعتی بعد، تیغ کینۀ دنیا طلبان، فرق نازکش را شکافت و قاسم در حالی که به خون می غلتید و آخرین نفس ها را می کشید، در آسمانِ سیاه درد، باز هم، مَرهم سبز حسین (ع) را می جُست:

درآ، که در دل خسته توان در آید باز

بیا که در تنِ مُرده، روان در آید باز

۵ نظر ۱۵ مهر ۹۵ ، ۱۷:۴۷
رئوف

 

ولید بن عقبه فرماندار مدینه بود. یزید او را موظف کرد تا از حسین بن علی علیه السلام بیعت بگیرد و...

اما، امام در جواب ولید فرمود:  انّا اهل بیت النُبوة و معدن الرسالة و مختلف الملائکة و بنا فتح الله و بنا ختم الله و یزید رجلًُ فاسق، شاربُ الخَمر، قاتل النَفس المُحرّمة، مُعلنًُ بالفِسق و «مِثْلِی لَا یُبَایِعُ مِثْلَهُ»

ما خاندان نبوت و معدن رسالتیم، ما مکان آمد و شد فرشتگانیم. اسلام به واسطۀ ما آغاز شد و به دست ما به انجام می رسد. اما، یزید فاسق و شرابخوار است، قاتل انسان های محترم است. آشکارا فسق و فجور می کند و حد و مرز الهی را می شکند، و «کسی مثل من با مثل یزید بیعت نمی کند»

امام می توانست در پاسخ به ولید بفرماید: من با یزید بیعت نمی‌کنم، اما فرمود: «شخصیتی مثل من، با شخصیتی مثل یزید بیعت نمی‌کند!»

این پاسخ کلیدی، همان رمز و راز مبارزات شیعه است که مسیر جهاد و مقاومت را علیه جباران و ستم پیشگانِ زمان، گشوده است.

امام با این پاسخ، خط مبارزه با ظلم را ترسیم فرمود. تا چراغی باشد فرا راه بشریت، برای همۀ فصل ها و نسل های تاریخ.

یعنی هر کس که پیرو حسین است؛ با کسی که خوی یزیدی دارد، دست دوستی و بیعت نمی دهد.

یعنی، نه فقط حسین فاطمه، که هر که مثل اوست، ننگ ذلت را نمی پذیرد.

یعنی هرکس می خواهد آزادمرد باشد، باید لباس رزم بپوشد و آمادۀ ستیز باشد. باید بر ظالمان و شرابخوارگانی چون یزید بشورد و با آن ها بجنگد.

.

.

پ.ن: جهت اطلاع دوستان و عزیزان تهرانی:

برابر سال های قبل، از روز دوشنبه اول محرم جلسه تفسیر قرآن توسط استاد محمد علی انصاری به مدت 10 روز همراه با عزاداری در مسجد قبا برگزار می شود. شروع برنامۀ تفسیر ساعت 7 صبح ( تفسیر در سطح علمی و بسیار ارزشمند است)

۹ نظر ۱۰ مهر ۹۵ ، ۲۲:۱۰
رئوف

 

 

می خواهم در خلوت خلوص خانه ام، دریچه ای رو به کربلا بگشایم و آه نگاهم را در آسمان تیرگی ها، تا آن سوی مرزهای حماسه وعشق، امتداد دهم.

می خواهم قدم بر ساحل حادثه های داغِ فرات بگذارم و بند بندِ دلِ دربندم را با شرارۀ عشق عشیره های عاشورایی بگشایم.

می خواهم دست های نیازم را بر خاک تفتیدۀ کربلا بسایم و خاک سرخش را بر سر سودا زدۀ خویش بیفشانم! و جرعه های اجابت را از جامِ سقایتِ علمدارِ عشق، به تمنّا بنوشم....

می خواهم بپا خیزم و راهم را از کوفیان سست پیمان جدا سازم و در مسیر خون و خطر با خولیان زمان در آویزم و عشق را تا دروازه های ناگشودۀ عطش به تماشا بایستم..

می خواهم تیغ تیز نفرینم را به سمت کوفیان دین فروش و شامیان خون آشام روانه سازم و ردّی از ردای دعای مدامم را بر اندام منادای کلام بنشانم و به نشانه تسلیم و تقیّد، پیمان پایداری و طاعتم را برآستان صدق حسین علیه السلام با مُهر مِهر او به آخر رسانم...

می خواهم شعر شعورم را با نوای جانبخش شور بیامیزم و با حنجرۀ خسته از خنجر بیداد، فریاد برآورم :

 

یا ابا عبدالله

 

اِنّی سِلمُّ لِمَن سالَمَکُم و حَربُ لِمَن حارَبَکُم اِلی یَوم القیامَه...

 

۸ نظر ۰۶ مهر ۹۵ ، ۱۸:۰۵
رئوف

 

باز هم از نفس قدسی ارباب دعا

سـاکن میـکدۀ ماه محـــرّم هستیم

 

 

اللَّهُمَّ إِنَّکَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ یَکُنْ مَا کَانَ مِنَّا تَنَافُساً فِی سُلْطَانٍ وَ لَا الْتِمَاساً مِنْ‏ فُضُولِ الْحُطَامِ وَ لَکِنْ لِنُرِیَ الْمَعَالِمَ مِنْ دِینِکَ وَ نُظْهِرَ الْإِصْلَاحَ فِی بِلَادِکَ وَ یَأْمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبَادِکَ وَ یُعْمَلَ بِفَرَائِضِکَ وَ سُنَّتِکَ وَأَحْکَامِک‏.

خداوندا! تو آگاهی که آنچه ما کردیم، رقابت برای رسیدن به سلطنت نبود. به هوس زیاد کردن کالای بی ارزش دنیا نبود! بلکه تلاش ما این بود که پرچم دین تو را برافرازیم و صلح و شایستگی را در شهرها رواج دهیم تا بندگان ستمدیده ات امنیت یابند و به واجبات و ضوابط و دستورات تو عمل شود.

 

 

 

این خبر را برسانید به کنعانی ها            بوی پیراهن خونین کسی می آید

 

۵ نظر ۰۲ مهر ۹۵ ، ۱۰:۴۶
رئوف

 

 

مصرع ناقص من کاش که کامل می شد
شعر در وصف تو از سوی تو نازل می شد

شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیست
واژه در دست من آنگونه که می خواهم نیست

من که حیران تو حیران توام می دانم
نه فقط من که در این دایره سرگردانم

 

همه ی عالم و آدم به تو می اندیشد 
شک ندارم که خدا هم به تو می اندیشد

کعبه از راز جهان راز خدا آگاه است
راز ایجاز خدا نقطه ی بسم الله است

کعبه افتاده به پایت سر راهت سرمست
«پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست»

 

کعبه وقتی که در آغوش خودش یوسف دید
خود زلیخا شد و خود پیرهن صبر درید

کعبه بر سینه ی خود نام تو ای مرد نوشت
قلم خواجه ی شیراز کم آورد، نوشت:

«ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه»

 

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید

می رسد دست شکوه تو به سقف ملکوت
ای که فتح ملکوت است برای تو هبوط

 

نه فقط دست زمین از تو تو را می خواهد
سالیانی ست که معراج خدا می خواهد-

زیر پای تو به زانوی ادب بنشیند
لحظه ای جای یتیمان عرب بنشیند

دم به دم عمر تو تلمیح خدا بود علی
رقص شمشیر تو تفریح خدا بود علی

 

وای اگر تیغ دو دم را به کمر می بستی
وای اگر پارچه ی زرد به سر می بستی

در هوا تیغ دو دم  نعره ی هو هو می زد
نعره ی حیدریِ «أینَ تَفرو» می زد

بار دیگر سپر و تیغ و علم را بردار
پا در این دایره بگذار عدم را بردار

 

بعد از آن روز که در کعبه پدیدار شدی
یازده مرتبه در آینه تکرار شدی

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید.

 

عید ولایت و امامت مبارک باد

شعر از سید حمید رضا برقعی..

پست آزمایشی.

 

 

۰ نظر ۲۹ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۲۶
رئوف

 

از عدالت نبوَد دور گَرَش پُرسَد حال       پادشاهی که به همسایه گدایی دارد

 

****

 

از اینکه مرا به همسایگی می پذیرید

بسیار سپاسگزارم

 

تا دو هفته ای دیگر 

اینجا فعال می شود

ان شاءالله

پست آزمایشی

 

۱ نظر ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۳۲
رئوف

 

 

زمین ز جلوۀ قربانیان گلستان است

بریز خون صراحی که عید قربان است

 

غبار هستی خود را بشو به زمزم اشک

که مَحرم است، ازین جامه هر که عریان است

 

به راه کعبۀ گِل، پای سعی رنجه مکن

که دستگیریِ مردم، هزار چندان است

 

برآ ز عالم گِل، باش در حرم، دایم

که از طواف، غرض، قطعِ این بیابان است...

 

عیدتان مبارک

 

پست آزمایشی

 

۰ نظر ۲۲ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۳۱
رئوف