الـــرّقـــیـم

استقامت در مسیر انتظار
مشخصات بلاگ
الـــرّقـــیـم

...................... هوالودود .....................

به پاتوق دلدادگی ها و دلباختگی های رئوف
خوش آمدید. این جا، پاتوقی هست برای
افروختن، سوختن و ساختن.

در پاتوق دلدادگی ها، نه حرف اضافه است و نه
جای گزافه. فقط مجالی هست بـرای قلمی
کردن برخی دانسته هـا و ندانسته هـا بر پایـۀ
بایسته هـا و نبایسته هـا. کـه گاهی در لفافـه
می آید و گـاهی در تقابل با جهل و خـرافه.

پاتوق دلباختگی ها نیز، فرصتی هست برای
مغازله و معـاشقه! امـا نه با پـرنسس هـای
بوالهوس و پر از خار و خس! بلکه با معشوقه
های پاک نفس و قدیس های پاکیزه از رجس
و هوس. آن ها که از طهارتِ وجودشان،
عرشیانِ بالانشین، سـر به مغـاکِ خـاک
می سـایند و فرشیانِ خاک آلوده، به مددِ
نفوس شان، بالِ عروج به افلاک می گشایند.

در این پاتوق، روزنـه ای باز است به گلشنِ
اندیشه ها و صدای حنجره ای طنین انـداز
است با بوی بنفشه ها!

فانوس حقایق این پاتوق نیز، با نـگـاهِ سرخِ
شقایق های بزم عشق مأنوس است و با
فرهنگِ سرخِ شهادت، پیوندی دیرینه دارد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این هم ذوق و شــوق و عقیــده و آرمـان
و آرزوی نگارنده با چند بیت شعر:

سحر خیزی:
دریاب اگر اهـل دلی، پیش تر از صبح
چون غنچۀ نشکفته نسیم سحری را

زندگی برای خدا:
شادم به مرگ خود که هلاک تو می‌شوم
با زندگی خــوشم کــه بمیـرم بــرای تو

تلاش:
از مـا ســراغ منــزل آســـودگی مجــو
چون باد، عمر ما به تکاپو گذشته است.

خطر کردن:
آسـودگی، مقـدمۀ خـوابِ غفلت است
کشتی، به موج خیزِ خطر می بریم ما

بار زندگی:
زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است
تا نگردی مست، این بار گران نتوان کشید

مهدویت:
درین ستمکده، آن شمع تیره روزم من
که انتظارِ نسیم سحر گداخت مرا

عشق:
سر و سامان بدهی یا سر و سامان ببری
قلب من سوی شما میل تپیدن دارد

مرگ سرخ:
درین بساط، به جز شربتِ شهادت نیست
مِی ای که تلخی مرگ از گلو تَوانَد شُست

محرم و عاشورا:
فیض ماه نو، ز شمشیر شهادت می برند
خون، حنای عید باشد کشتگان عشق را

خط شهادت:
گردن مکش ز تیغ شهادت که این زلال
از جویبار ساقی کوثر گذشته است.

امید:
نیستیم از جلوۀ باران رحمت نا امید،
نیمه بذری در زمین انتظار افشانده ایم

و ... و ...

۷ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

پنجشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۴:۰۵ ب.ظ

دلقک، دریوزه، اپوزیسیون! (1)

 

مرداد ماه 1348 به دنیا آمد. دانشجوی دانشگاه اصفهان شد و در سال 1373 بعنوان مجری و بازیگر به خدمت تلویزیون درآمد. او قریب 11 سال به کار اجرا مشغول بود و برخی برنامه های شادِ تلویزیون را اجرا می کرد.

همکارانش او را فردی لجباز، ناسازگار، شهرت طلب، ناراضی و دارای شخصیتی ناآرام و پنهان کار معرفی می کردند. در محیط کار، هر از گاهی، سرِ بزنگاه، کار را زمین می گذاشت و ترک خدمت می کرد و خانه نشین می شد تا بیشتر نازش را بخرند و بیشتر التماسش کنند.

هر روز یقۀ همکارانش را می گرفت و به هر بهانه ای قهر می کرد. مدیران وقت تلویزیون نیز هربار خواسته های فنی و توقعاتِ شخصی او را برآورده می کردند و امتیاز بیشتری به او می دادند تا دوباره به کار برگردد. این روّیه آن قدر ادامه داشت که همکارانش از رفتار او به تنگ آمدند و کار کردن در کنار او را برنتافتند.

دلقک بازی، جزو شخصیتِ حقیقی و قابلیت های ذاتی اش به شمار می رفت، اما او اصالتِ دیگری برای خود قائل بود. به همین دلیل در بیرون از محیط کار به هر دری می زد و هر راست و دروغی را به هم می بافت تا لودگی و شخصیتِ دلقک بازی را به عنوان تخصص اصلی او نشناسند. او علاقه داشت در کسوتِ نویسندگی و کارگردانی به شهرت برسد و بتواند از خود شخصیتی اندیشمند، خلاق، ممتاز و موفق به نمایش بگذارد. شخصیتی که هیچ وقت به آن نرسید و حسرتش را برای همیشه با خود برد...

 

 

 

 

+ این یادداشت اگر درخواست کننده داشته باشد تا سه یا چهار شماره می تواند ادامه دار باشد.

 

 

++ احتمالاً اسم شخصیت مورد نطر را حدس زده اید. اما اگر می خواهید شناخت بیشتری از گذشته و حال او داشته باشید، لطفاً اعلام بفرمایید تا مطالبش را آماده کنم.

 

 

 

 

 

 

۱۵ نظر ۲۸ تیر ۹۷ ، ۱۶:۰۵
رئوف
يكشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۰۰ ب.ظ

دین ستیزان و دین فروشان!

مردم در برابر آموزه های دینی سه گونه اند. 1- دین باور. 2- دین ستیز. 3- دین فروش!

  1. دین باوران، کسانی هستند که نه در شرایط شیک و شادابی، نه در شرایط تنگدستی و فقر، نه در توفان های فتنه، نه در مرگ و میر و بیماری و نه حتّی در آوارگی و بی خانمانی و جنگ، دین را رها نمی کنند. مبنای اعتقادی دین باوران، عملکردِ خوب یا ناخوبِ حکّام و مسئولان جامعه نیست که یک روز به ساز آن ها برقصند و روز دیگر با لغزش آن ها بلغزند. دین باوران حقیقی، سازِ حکومت را فقط با نوای دین می نوازند. بنابراین، به جای پیروی از دینِ حکومتی، حکومتِ دینی را تقویت می کنند.
  2. دین ستیزان، این گروه در خصومت با دین، کینه ای دیرینه دارند. گاهی به انفراد علیه دین جیغ و تیغ می کشند و گاهی در معیّت طواغیت و در رکاب زرسالاران پیدا و پنهان با آرمان های دینی می ستیزند. این گروه از آدمیان، آرمان های زندگی خود را فقط در دین زدایی از جوامع بشری جستجو می کنند.
  3. دستۀ دیگر، دین فروشان هستند که اگرچه ظاهر خود را به زیور دین می آرایند، اما دین، آرمان و آرزوی آن ها نیست. دین فروشان، تا هنگامی که بازار دنیایشان غرق سکه و دلار باشد و بساط عیش و نوش و آزادی شان برقرار، سفرۀ نذر و نیاز و حمایتشان گسترده است. اما اگر باد حوادث بر گوشۀ سفرۀ معاششان بوزد و بساط عیش و نوششان را مکدر سازد، فوراً آرد دین را می بیزند و الک دیانت را بر دیوار تعیّش می آویزند. آن گاه در کسری از ثانیه، اعتقاد نداشتۀ خود را به ثمن بخس می فروشند و به اردوگاه دین ستیزان می پیوندند. عادتِ دین فروشان این است که خود را وقف دین نمی کنند، بلکه دین را وسیلۀ زندگی و مذهب را دستاویز عیش و نوش خود می کنند. جعل حدیث، تفسیر وارونه از دین، تحریف آموزه ها و تصریف حقایق تاریخی، از ابزار ثابتِ دین فروشان بوده و هست.

در این میان دستۀ دیگری هم هستند که به خودی خود، کنش و واکنشی نسبت به دین و دین ستیزی ندارند. اما، هم ظرفیت پذیرش دین را دارند، هم می توانند بَردۀ دین ستیزان و دین فروشان باشند. در واقع سمت و سوی حرکت این جماعت، شناور است. بستگی دارد که چرخ سلایق صاحبان قدرت به کدام سو بچرخد و باد علایق آن ها از کدام سو بوَزد.

شاید پر بیراه نباشد که بگوییم جملۀ معروف «الناس علی دین ملوکهم» و کلام زیبای «الناس بأمرائهم أشبه منهم بآبائهم» روی همین دسته از مردم تمرکز و تأکید ورزیده است.

.

.

+ خوشا به حال حاکمان با غیرت که با گفتار و رفتار خود، مردم را به دین خدا فرا می خوانند و اخلاق و ارزشهای دینی را در جامعه رواج می دهند.

.

.

.

پ.ن:

  • فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ یَکْتُبُونَ الْکِتابَ بِأَیْدِیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِیَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِیلًا فَوَیْلٌ لَهُمْ مِمَّا کَتَبَتْ أَیْدِیهِمْ وَ وَیْلٌ لَهُمْ مِمَّا یَکْسِبُونَ‌ «پس وای بر آنها که نوشته‌ای با دست خود می‌نویسند، سپس می‌گویند: این، از طرف خداست. تا آن را به بهای کمی بفروشند. پس وای بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند و وای بر آنان از آنچه از این راه به دست می‌آورند.»
  • کسی که به خاطر پول و ثروت و مقام و قدرت، مردم را می فریبد و آموزه های دینی را وارونه جلوه می دهد، در هر کلاس و لباسی که باشد، قطعاً در جرگۀ دین فروشان است.
  • سخنان روحانی بعد از مذاکرات لوزان: «به ما می گویند برجام که شد دولت برای ملت رفاه بیاورد...مگر برجام را ما آوردیم... برجام را خدا آورد...» این جا را بشنوید.

.

.

.

.

۱۱ نظر ۲۴ تیر ۹۷ ، ۲۰:۰۰
رئوف
دوشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۷، ۱۰:۳۷ ب.ظ

حم عسق... عاشقانه ای برای امامِ غایب از نظر

 

 

ای قائم قبیلۀ عصمت و عشق؛

با نشانۀ ردّ پای تو، هرشب از بلندای سقفِ هزاره های عطش تا نگارستان چشمۀ خورشید، ستارۀ حُسن تو را می جویم و مهربانیِ نسیمِ نگاهت را.

ای ماه در محاق؛

پیش تر نیز در بیابانِ سوزانِ عشق، آسیمه سر دویده ام و به شوق لحظه ای ازطراوتِ نگاهت، بارانِ اشک بر دامن فشانده ام. اما، تشنه تر از عطش و گداخته تر از گدازه های آتش، بازهم در انتظار نمی از یَم محبّت تو، صف های طولانی انتظار را می پویم و لحظه لحظۀ آرزوهایم را ارزانی نگاهت می دارم...

ای تجلّی آیه های نور؛

حسّ انتظار من، مصرع بلندی از ابیات غزلنامۀ شوق توست که با صبغۀ تحیّة آلاف، در پردۀ  حا. میم. عین. سین. قاف (حم عسق) می سرایم و در بُحور بسیط و مدید، بدون زخمه و زحاف در تدویر دایره های مَطاف می خوانم.

ای تَرنُّم آبشار حق، مهدی جان!

شعر انتظار تو را بر صفحۀ صحیفۀ عشق، همیشه در فصلی از انفصالِ فاصله های حضور و با آرایه هایی از جنسِ طهارت و نور می سرایم که حُسن تعلیلش از وجاهت نام تو مشعوف است و ماضی و مضارع افعالش در توالی آیه های شورانگیز صبر، به قرینۀ قافیه، محذوف است.

مولای من؛

در غوغای پرآشوبِ غَلَیانِ دفتر و قلم و در مَهابتِ حصار های پر از غائله و غم، تنها نام تو را می خوانم. که آیینۀ وجاهتِ هر حاجتی و آیینه ها در حسرتِ انعکاسِ حُسنِ تو محبوسند!

ای امام غایب از نظر؛

در فضای پر التهاتِ عصرِِ تَلواسه و تپش، و در درّه های عمیقِ تنهایی و درد، فقط عطر محبتِ تو را می افشانم و بر سینه آرزوهای پر از آهم، مُهرِ مِهرِ تو را می نشانم.

اینک، ای حجّت موجّه ما و ای خورشید عالمتاب، بر بیابان دل های ظلمانی ما بتاب و از مغربِ انتظار بر آ. بیا و قدم برچشمان ما بگذار که با اشک های شبانه از اغیارش تهی کرده ایم. بیا و زخم های حسرتمان را در غروب غمبار آدینه، با نگاه مهتابی ات نقطۀ اختتام باش!

 

 

 

 

پ.ن:

  1. حم عسق: برگرفته از حروف مقطعه قرآن در سورۀ شوری
  2. تعمّد دارم دلنوشته های مربوط به معشوق های آسمانی را ادیبانه و با واژه های سنگین بنویسم. پس صعوبتِ متن در پاراگراف سوم و چهارم  را بر من ببخشایید.
  3. اگر کمی آرام و با لحن دکلمه بخوانید، فهمش آسان تر می شود.

 

 

 

 

۱۴ نظر ۱۸ تیر ۹۷ ، ۲۲:۳۷
رئوف
پنجشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۳۲ ب.ظ

صدای سایۀ سالوس!

 

آوازۀ شهر من: فریاد و آتش و آزادی و دود،

هوایش: حیرت و سردی و سروده های ناخشنود.

نخبگانش: به کنجی خزیده اند خواب آلود!

و دل زخمی یارانش: رنج آلود.

 

اینک، به هوش باید بود.

صدای سایۀ سالوس، محسوس است

و نَفَس بلوغِ صبح، در قفس ناروایی، محبوس!

 

به هوش باید بود و به گوش باید بود.

بازیِ حکمیّت، زاییدۀ تزویر بود.

غوغای نهروان، حاصل تهی مغزی نااهلان.

و فاجعۀ جَمَل در جنجالِ خصومتِ ناکثین، نمایان!

 

ای همرهان بیداری؛

شَرَنگ شایعه، شیرین است؛

و دِشنۀ دروغ، خونین است.

نقابِ افسونگر نیرنگ، رنگ رنگ است.

تمام کوچه های عاشقی، پر از سنگ است.

آن ها که قمار گفتگو را باخته اند؛

شعلۀ خشم و خشونتِ خویش افروخته اند،

و تیغ خیانت، در آتش حِقد خویش آخته اند!

آتشی برافروخته اند با هیمۀ تدبیر -  برای سوختن نسل شقایق-

و تیغی آخته اند در کورۀ تزویر -  برای ذبح حقایق- و برای آغشتن خاک، با خون خلایق.

 

ای همرهان بیداری!

به هوش باید بود و به گوش باید بود.

این بار،

اهالی تزویر، حربۀ تدبیر را با حریر استغاثه آراسته اند!!

 

 

 

 

پ.ن: با عرض پوزش، به کامنت های ناشناس و بی آدرس پاسخ داده نمی شود...

 

 

 

 

 

۱۱ نظر ۱۴ تیر ۹۷ ، ۲۰:۳۲
رئوف
شنبه, ۹ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۲۸ ب.ظ

رضوان. عبدالله!

 

تعدادی دانشجوی عرب زبان با ملیت های فلسطینی و سوری را می شناسم که در دانشگاه های علامه، شهید بهشتی و دانشگاه آزاد مشغول تحصیل هستند. بعضی از این ها خیلی راحت با زبان فارسی تکلم می کنند و  فارسی را آنقدر بلد هستند که حتی شوخی ها، تیکه ها، ضرب المثل ها، متلک ها، کژتاب ها و حتی بعضی لهجه های محلی ما را هم خوب می فهمند و به زیبایی از آن استفاده می کنند...

رضوان عبدالله یکی از همیین دانشجوهای نازنین فلسطینی است که در سالهای  اقامتش در ایران با ما انسی صمیمانه داشت و من، هر از گاهی او و دوستانش را می دیدم و با آنها به گپ و گفت می نشستم.

امروز شنبه نهم تیرماه، آخرین روز اقامت رضوان عبدالله در ایران بود. به اتفاق آقا سید شهاب و چند نفر از دوستان دانشجویش، برای بدرقه او به فرودگاه امام رفته بودیم. تقریباً یک ساعتی در سالن فرودگاه به شوخی و خوش و بش و حلالیت خواهی و عکس یادگاری و این چیزها گذشت. اما بالاخره لحظه خداحافظی رسید که بسیار سخت و غم انگیز بود! و سخت تر از همه گریه های بی امان رضوان بود که دل سنگ را به درد می آورد و آرام کردنش در آن شرایط واقعاً کار آسانی نبود... ... ...

وقت گذشته بود و رضوان باید به سمت سالن ترانزیت می رفت. خواستم به عنوان آخرین نفر با او خداحافظی کنم و او را از زیر قرآن جیبی ام عبور دهم. اما او در حالی که هنوز گریه در گلویش موج می زد و اشک هایش جاری بود، صحیفۀ سجادیه را از داخل کیف دستی اش بیرون آورد و از من خواست کنار دستخط حاج آقا شهاب، برایش خطی به یادگار بنویسم.

اجابت این درخواست مخصوصاً در کنار دستخط آقا شهاب، برای من کار  سختی بود. چون برخلافِ رفتارم که ظاهراً عادی و آرام بود، اما انصافاً حال من بهتر از حال رضوان نبود. به هرحال، چاره ای جز اجابتِ خواسته اش نداشتم. صحیفه را بوسیدم و در حالی که اشکِ شوق و غم از چشمانم سرازیر بود، با اشارۀ آقاشهاب در سیاهه ای کوتاه برایش این جور نوشتم:

سکوت و غوغا، دو ویژگی اند و دو پدیده. یکی پوینده است و دیگری کوبنده. اما هر دو برازنده و رزمنده.

 یکی درون صخرۀ کوه- مثل سنگ-

یکی در هیاهوی دل ها- پرآهنگ-

و امسال، سال گاو و گُربه و میمون نیست. سال موش و خوک و خرگوش نیست. امسال، کبوتران رهایی، پرواز شهادت آموخته اند! امسال، سال نهنگ است و سال تفنگ و سنگ است.

به قدسیان بگویید شادمان باشند و آماده که امسال، دو فصل آخر کویر، بارانی ست.

                                                                                                تقدیم به برادر نازنینم رضوان. عبدالله

 

... و لحظه ای بعد، رضوان در میان غوغایی از گریه و سکوت و در موجی از اشک و آه، آرام آرام روانۀ سالن ترانزیت شد و  دوستانش را در حسرت دوری اش، تنها گذاشت. خدایش یار و یاور باد.

 

 

پ.ن 1: «سکوت» و «غوغا» اسامی مستعاری هستند که آقا رضوان، بین بر و بچه های خوابگاه، برای دو نفر از دوستان سوری انتخاب کرده بود. سکوت، شخصیت آرام و کم حرفی داشت و غوغا پرجُنب و جوش و جنجالی بود. اما رضوان گمان می کرد که من از آن اطلاعی ندارم. وقتی یادداشتِ مرا با واژه های سکوت و غوغا دید، خیلی زود معنی و مفهومش را فهمید... ... آنوقت در حالی که هنوز گریه هایش نمایان بود و آرام و خندان اشک می ریخت، به سمت سکوت و غوغا رفت و به آنها گفت: ما در انتفاضۀ تفنگ و سنگ برای همیشه باهم برادریم!  رئوف برای من و شما صیغۀ برادری نوشته است!!

 

پ.ن 2: تا حالا، از صحنۀ خداحافظی کسی این قدر متأثر و غمگین نشده بودم...

 

 

 

۱۳ نظر ۰۹ تیر ۹۷ ، ۱۹:۲۸
رئوف
چهارشنبه, ۶ تیر ۱۳۹۷، ۰۳:۵۰ ق.ظ

آپاندیس سیاسی!

 

برخی راویان اخبار از منابع موثق حکایت کرده اند که لیدرهای اصلی جناح اصلاح طلبان، که خود عامل اصلی بحران سازی در کشور هستند، به بهانۀ نجاتِ کشور، شدیداً این خط را دنبال می کنند که جناب روحانی را وادار به استعفا و کناره گیری از قدرت نمایند!!

برخی راویان نیز، چنین حکایت کرده اند که با هشدارها و تهدیدهای برخی از نهادهای حاکمیتی، بالاخره میخ آهنین بر سنگِ جناب فریدون فرو رفته و مآلاً شیخ اعتدال متقاعد شده است که زایدۀ ملتهب و ورم کردۀ آپاندیس دولتش را به تیغ تیز جراحی بسپارد. شاید بدین نَسق بتواند پیکر رو به موتش را موقتاً از چنگال مرگ حتمی برهاند و در ایام باقی مانده از عمر نامبارکش، هوا را راحت تر استنشاق کند.

در این باره، دانستن چند نکته، برای دوستان و همراهان مجازی خالی از لطف نیست. لطفاً بخوانیدش:

  1. خبر اول بسیار تأمل برانگیز و مرموزانه است که تجزیه و تحلیل مستقل و مفصّلی را طلب می کند. اما فعلاً مجالش نیست. فقط می توانم بگویم که جماعت فتنه و اصلاحات، در پشت این تصمیم، کاسه ای زیر نیم کاسه دارند و قطعاً هدف خطرناکی را دنبال می کنند. که مصاحبۀ اخیر فائزۀ هاشمی و وقایع دیروز و امروز تهران و چند شهر دیگر، بی ارتباط با این مسئله  نیست.
  2. از خبر دوم چنین استشمام می شود که شیخ حسن پذیرفته است 5  نفر از افراد دولتش را برکنار و یا جابجا کند. البته باید دست توسل به دعا برداریم که مشاوران پنهان آن سوی مرزها، تا ساعاتی بعد، رأی ملوکانه اش را تغییر ندهند.
  3. حتی اگر روایت دوم صحیح هم باشد، یقین دارم که وضع اقتصادی کشور اصلاح نخواهد شد. چون تکنوکرات های اشرافی و خائن جای سالمی در بدنۀ اقتصادی ملت باقی نگذاشته اند که بخواهد با این مرهم های بی خاصیت التیام یابد. بنابراین، معتقدم. به جای تصمیم های رفرمی، باید تفکر ِ جریانِ حاکم بر دولت را از بیخ و بن اصلاح کنیم. اما به اعتبار ضرب المثل معروف که گفته اند کاچی به از هیچی است، عجالتاً به این مقدار عقب نشینی قناعت می ورزیم و به شیخ دیپلمات آفرین می گوییم.
  4. هرچند که این تصمیم، مصداق نوشدارو بعد از مرگ سهراب است. اما همین که آقای روحانی صدای شکست سیاست هایش را شنیده و قبول کرده است که از خر شیطان پیاده شود؛ جای بسی شادمانی دارد..
  5. امیدوارم کسی نتواند شیخ حسن را از قبول این تصمیم منصرف کند. همچنین امیدوارم افراد بعدی که قرار است سُکّان کشتی اقتصاد کشور را به دست بگیرند، هیچ وابستگی جناحی و گروهی به این و آن نداشته باشند تا بتوانند با تصمیمات بهنگام و مدیریت جهادی و با انگیزه ای دلسوزانه، حداقل بخشی از درد جانکاه این مردم رنج کشیده را کاهش دهند و خاطرۀ خوشی از خود به یادگار بگذارند.
  6. حق شیخ حسن این بود که مثل بنی صدر ملعون با بی کفایتی از کشور بگریزد، اما، نه شرایط فعلی کشور چنین اقتضایی را دارد و نه نمایندگان مجلس از چنان وزانت و وجاهتی برخوردارند که بخواهند تصمیمی به بزرگی تصمیمات دورۀ اول بگیرند.

 

 

 

 

 

پ.ن 1-گوش شیطان کر موفق شدم، پست سیاسی ام را این بار کمی لطیف تر و خوش بینانه تر بنویسم تا بعضی از طرفداران شیخ حسن رنجیده خاطر نشوند و کامنت های آنچنانی برایم نگذارند...

 

پ.ن 2-با عرض پوزش، به کامنت های ناشناس و بدون آدرس پاسخ داده نمی شود.

 

 

 

 

۸ نظر ۰۶ تیر ۹۷ ، ۰۳:۵۰
رئوف
جمعه, ۱ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۳۰ ب.ظ

درد مهمل نویسی!

 

در حجم پرترافیک وب خوانی، به این نتیجه رسیده ام که برخی دوستان ما در فضای وب، دیگر بالندگی و درخشندگی قدیم را ندارند و آن طور که شایسته است، قلم را نمی رقصانند!

البته، بلا دور است و خدا کند که برداشت من پنداری بیش نباشد. اما تصوّر میکنم که ذائقۀ نویسندگی دوستانِ این بوستان، دارد یواش یواش مثل ذائقۀ نوشتاری من گرفتار خمودگی و فرسودگی زودرس می شود.

راستش اصلاً قصد قضاوت کسی را ندارم. قرار هم نیست در این پست پیزوری، وبلاگ ها را به زرد و سفید و خاکستری تقسیم کنم. چراکه اکثر وب های مورد نظر من اساساً ارزشی و مثبت هستند. اما ناگزیرم بگویم که وب نویسان عزیزی که وبلاگشان را دنبال می کنم، کم و بیش دارند مثل خودم عطر و بوی سابقشان را از دست می دهند و انگار دارند در نیمۀ راه از کت و کول می افتند و فرار را بر قرار ترجیح می دهند. مثلاً:

یک دسته از وب ها مسیر خستگی و دلشکستگی و سرشکستگی را می پویند. آن سان که گویی کفگیر رسالتشان به تهِ دیگ خورده و لاجرم راه و رسم خاله زنک بازی را در پیش گرفته اند.

دو سه تایی هم هستند که بلد شده اند فقط بنالند و درد و دل کنند و نشون بدهند که به آخر خط رسیده اند.

سه پنج تایی نیز تازه عروس و تازه دامادند و انگار در ماه عسل گرفتارند. اما برای خالی نبودن عریضه، هر از گاهی کلماتی کوتاه و ناقص بر صفحۀ وب می نگارند و دوباره سر در خمرۀ عسل فرو می برند! (الهی که این سه پنج تایی های این چنینی همیشه شیرین و شاد و شنگول باشند)

چندتایی هم هستند، که بعد از یک بار شکستِ تلخ زندگی، به سلامتی دوباره اسب زوجیت را زین کرده و شتابان رفته اند تا به جبران مافات، بر تختِ بختِ خوشبختی جلوس فرمایند. این ها هم اگرچه کام ما را به حبه ای قند پارسی و جرعه ای شربتِ شادی، شیرین نفرموده اند، اما دعا می کنیم جامِ نشاطشان آکنده و عیش و نوششان پاینده باشد. ولی دریغ از سلامی و پیامی که بفرستند و دریغ از کلامی که به یادگار بنگارند. گویی که رفاقت قلم را در رقابت زندگی وا گذاشته و عطایش را به لقائش بخشیده اند!

معدودی وب نویس های گرانمایه نیز، اندر خم کوچه های درس و بحث و امتحانِ کنکور و خواستگاری و عقد و عروسی گرفتارند و دائم از جهیزیه و تالار و سفرۀ عقد و لباس عروس و دکوراسیون خانه و پرده و لوازم آشپزخانه و مهمانی و سیسمونی و جشن تولد و این چیزها می نگارند و انگار که در جهان پرآشوب، دغدغۀ دیگری ندارند!

چار پنچ تایی هم هستند که مثل خودم به درد مهمل نویسی و خیال بافی گرفتار آمده و با این که پای دل و دین خود را به زنجیر تعلّق دنیا بسته اند، اما با زبان تملّق، پیوسته لاف انتظار می بافند و در آرزوی ظهور، از چشمانِ بی فروغِ قلم، گلواژه های درشتِ اشک و رشک می افشانند!

اما خوش به حال دوستانی که در این دسته بندی ها نمی گنجند و همچنان شاداب و پر انرژی، حرمت قلم را پاس می دارند و سنگر نویسندگی را رونقی مضاعف می بخشند.

 

 

 

 

۲۴ نظر ۰۱ تیر ۹۷ ، ۱۲:۳۰
رئوف