الـــرّقـــیـم

استقامت در مسیر انتظار
مشخصات بلاگ
الـــرّقـــیـم

...................... هوالودود .....................

به پاتوق دلدادگی ها و دلباختگی های رئوف
خوش آمدید. این جا، پاتوقی هست برای
افروختن، سوختن و ساختن.

در پاتوق دلدادگی ها، نه حرف اضافه است و نه
جای گزافه. فقط مجالی هست بـرای قلمی
کردن برخی دانسته هـا و ندانسته هـا بر پایـۀ
بایسته هـا و نبایسته هـا. کـه گاهی در لفافـه
می آید و گـاهی در تقابل با جهل و خـرافه.

پاتوق دلباختگی ها نیز، فرصتی هست برای
مغازله و معـاشقه! امـا نه با پـرنسس هـای
بوالهوس و پر از خار و خس! بلکه با معشوقه
های پاک نفس و قدیس های پاکیزه از رجس
و هوس. آن ها که از طهارتِ وجودشان،
عرشیانِ بالانشین، سـر به مغـاکِ خـاک
می سـایند و فرشیانِ خاک آلوده، به مددِ
نفوس شان، بالِ عروج به افلاک می گشایند.

در این پاتوق، روزنـه ای باز است به گلشنِ
اندیشه ها و صدای حنجره ای طنین انـداز
است با بوی بنفشه ها!

فانوس حقایق این پاتوق نیز، با نـگـاهِ سرخِ
شقایق های بزم عشق مأنوس است و با
فرهنگِ سرخِ شهادت، پیوندی دیرینه دارد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این هم ذوق و شــوق و عقیــده و آرمـان
و آرزوی نگارنده با چند بیت شعر:

سحر خیزی:
دریاب اگر اهـل دلی، پیش تر از صبح
چون غنچۀ نشکفته نسیم سحری را

زندگی برای خدا:
شادم به مرگ خود که هلاک تو می‌شوم
با زندگی خــوشم کــه بمیـرم بــرای تو

تلاش:
از مـا ســراغ منــزل آســـودگی مجــو
چون باد، عمر ما به تکاپو گذشته است.

خطر کردن:
آسـودگی، مقـدمۀ خـوابِ غفلت است
کشتی، به موج خیزِ خطر می بریم ما

بار زندگی:
زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است
تا نگردی مست، این بار گران نتوان کشید

مهدویت:
درین ستمکده، آن شمع تیره روزم من
که انتظارِ نسیم سحر گداخت مرا

عشق:
سر و سامان بدهی یا سر و سامان ببری
قلب من سوی شما میل تپیدن دارد

مرگ سرخ:
درین بساط، به جز شربتِ شهادت نیست
مِی ای که تلخی مرگ از گلو تَوانَد شُست

محرم و عاشورا:
فیض ماه نو، ز شمشیر شهادت می برند
خون، حنای عید باشد کشتگان عشق را

خط شهادت:
گردن مکش ز تیغ شهادت که این زلال
از جویبار ساقی کوثر گذشته است.

امید:
نیستیم از جلوۀ باران رحمت نا امید،
نیمه بذری در زمین انتظار افشانده ایم

و ... و ...

۹ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

سه شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۵۹ ب.ظ

لختی درنگ، لختی وقوف...

 

ماشاءالله، ولاقوة الاَ بالله،

این جا، معبر سپیده هاست. بیراهه نیست، نشانی خانه خدا، این جاست!

این جا، مرزها را تا انتها گشوده اند. تا خط پایان غُصه ها و تا پایان خط قِصّه ها – الی الهدی_

قدم بنه به سرزمین وحی و نور؛ به خلوتِ خلوص وصل، به سرزمین قلّه ها!

پیدای زمانه را بگذار. اینجا، مرز ناپیدای بیکرانه هاست و زلال زمزم صفا، پیداست.

این جا، نشانه ایست از  هستی و تهیدستی!

خواب را رها کن، خانه را بِهل... و غمخانه را نیز، اینجا، خانۀ شور است و سرمستی!

اینجا، لهیب شعلۀ تشریق دیدنی ست و نوای سپیدجامگان شنیدنی ست: لبیک، اللهم لبیک...ان الحمد والنعمة لک و الملک، لاشریک لک لبیک، لبیک، اللهم لبیک...

و حالا، دفتر عمر بندگی را بگشا. قاصدک های سپید پرستش را تماشا کن، آن جا که منای عشق را می گدازند. و عابران سپیده را ببین که بر کرسی مصاریع بلند، قصیدۀ سپیدِ صبح را می خوانند!

لختی درنگ، لختی وقوف،

چیزی بگو، حرفی بزن، شعری بخوان!

اینجا، مهبط نور است و حضورگاه حور.

لحظه ای به تماشا بایست. نشانی خانۀ خدا، این جاست...!

 

 

 

 

پ.ن: برگی بود از یادداشت های سفر به سرزمین نور (سال 89)

 

 

 

عید قربان، روز رهایی از انانیت و روز تقرّب و وصال را خدمت دوستان و همراهان عزیز

وبلاگی شادمانه تبریک عرض می کنم.

 

 

 

 

 

 

۵ نظر ۳۰ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۵۹
رئوف
شنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۳۳ ب.ظ

می کنی آیینه را پنهان ز روشنگر چرا؟

 

در فضای مجازی، اکثر بلاگرها ترجیح می دهند که هویت واقعی خود را آشکار نکنند. به همین دلیل، با سلایق و علایقی که دارند، ذوق خود را به سَمت نام های مستعار سوق می دهند و در نهایت، اسمی با مسمّا یا بی مسمّا را برای خود بر می گزینند.

تردیدی نیست که اسم مستعار، گاهی یک ضرورت حرفه ای و گاهی یک روشِ رایج در نویسندگی است که نه تنها ایرادی بر آن مترتّب نیست، بلکه عقل و منطق هم بر آن مهر تأیید می زند...اما، متأسفانه بعضی خانم ها و آقایان هستند که در فضای وب، علاوه بر مستعار نویسی، گرفتار مخفی نویسی شده اند! که حتی همسرانشان هم اطلاعی از آن ندارند. این کار، به نظر من نه تنها ناخوشایند است، بلکه برای آقایان و به طور اخصّ برای خانم های متأهل بسیار ناهنجار و آسیب زا خواهد بود!

تا جایی که من اطلاع دارم، هیچ انسانِ عاقلی تجویز نمی کند که فلان خانم یا آقای وب نویس، هم کلاسی و هم دانشگاهی اش را در حریم وب، مَحرم بداند، اما، هویّتِ وبلاگ ارزشی اش را از دید همسر محترم و شریک زندگی خود مخفی نگه دارد؟!

راستی چرا بعضی آقایان و خانم های متأهل، نوشته هاشون را از شریک زندگیشان مخفی نگه می دارند؟!

 

 

+ در این وبلاگ، رئوف هم مثل خیلی از آشنایان مجازی، فردی ناشناخته و مستعارنویس است، اما، حرف ها و دلنوشته هایش هرگز از دید خانواده اش پنهان نیست. رئوف را پدر، مادر، همسر، برادر، خواهرها و بعضی از نزدیکانش می شناسند و یادداشت هایش را می خوانند. رئوف، خوشحال است که کاشته ها و داشته هایش را در معرض نگاه آشنایان گذاشته و خوشحال است که اعضای خانواده اش، نحوۀ تعامل او را در فضای وب می بینند، کامنت هایش را می خوانند و با ادبیات پاسخگویی او آشنایند و می توانند شخصیت مجازی او را با شخصیت حقیقی اش تطبیق دهند.

 

 

++ رئوف به آموزگار زندگی اش و به همسرش و به دیگران سپرده است تا اگر ایراد و اشکالی در فعالیت مجازی او دیدند، حتماً تذکر دهند و هشدار شان را از او دریغ نکنند.

 

پ.ن: این یادداشت بی ارتباط با پست قبل نیست. اما، خدا رو شکر اون ماجرا بخیر گذشت...

 

 

 

۱۱ نظر ۲۷ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۳۳
رئوف
دوشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۰۷ ق.ظ

دَم عقده گشا...!

 

دیروز، تنها روزی بود که وقتی به خانه برگشتم، کمی بهم ریخته و غمگین بودم. دلیلش مشاجرات تند و بی رحمانه ای بود که در جریان حل اختلاف یک زوج جوان شاهدش بودم. همسرانی متدین و مذهبی که سر هیچ و پوچ باهم درگیر شده بودند و متأسفانه کار به دعوا و خشونت و مداخله خانواده ها کشیده شده بود.

با این که مهارت عجیبی در مخفی کردن غم و غصه هایم دارم. اما، دیروز سر همین قصّه، حالم آن قدر خراب بود. که نتوانستم اندوه درونم را بپوشانم. فرصتی هم نبود که قبل از بازگشت به خانه، خودم را آرام کنم. ناگزیر طبق برنامۀ روزهای شنبه، با چند شاخه گل رز و نرگس به خانه برگشتم...

بعد از سلام و احوالپرسی و خوش و بش های مرسوم، سرگرم بگو بخند با خانم و بچه ها شدم. اما انگار، همسر محترم باهوش تر از آن بود که متوجه نگرانیم نشود و من بخواهم دغدغۀ ام را از او پنهان نگه دارم...

حدسم درست بود، خیلی ریلکس و با نگاهی آرام بخش جلو آمد و در حالی که فنجان شیرِداغِ معطر به زعفران را جلویم گذاشت، با لحن مهرآمیز و با شیوه ای رندانه، گفت:

جنگ و بدخویی و بی رحمی و بی پروایی

همه هستند به جا، صلح و صفای تو کجاست؟

 

خدا می داند که با این بیت مکشوف و رندانه چه قدر محظوظ و مشعوف شدم! گویی دنبال چنین مقال و مجالی می گشتم تا کمی آرام بگیرم. پس با لبخندی از سر رضایت و موافقت، نگاهم را به نگاهش دوختم و با لحنی شبیه خودش پاسخ دادم:

ای نسیم سحر ای غنچه گشایندۀ دل،

وقت یاری است، دَم عقده گشای تو کجاست؟ :))

 

آن گاه داستان را برایش شرح دادم. او نیز، با رویی گشاده و بدون معطّلی خیالم را راحت کرد و گفت: نگران نباش. رام کردن مرد جوان با تو، متقاعد کردن خانم جوان با من.

 

 

 

پ.ن: هر دو بیت از جناب صائب تبریزی است.

 

 

 

 

 

 

۱۶ نظر ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۷
رئوف
سه شنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۲۳ ب.ظ

برای مخاطب خاص.

 

این جا، قلم هیچ گاه به رنگ نیرنگ نمی رقصد و نرخ بیکاری با بی عاری برابر است. این جا، میدان هیاهو و اغتشاش نیست. صحرای تکاپو و تلاش است!

این جا، دیار طیّاران، عیّاران و بردباران است. جایی که از تن ها بلا می خیزد و از چشم واژه های شهلا، دانه دانه کربلا می ریزد!

می دانم که درآشوبِ شهر ابتلاء، سهمِ فهمِ هرکس برابر نیست! و یقین دارم که در جولانگاه خون و خنجر، بسیار باید چشید آتشِ دردِ صبوری را.

من تاریخ را دیده ام، آرامش شیعۀ تنوری نایاب است!

 

 

+ به غنچه های گل سرخ سوگند که باغ امید کسی را ویران نکرده ام. دعای من نیز گیرا نیست. ولی این بار، با صدای فریاد می گویم:

الهی پای غفلت آدمیزاد، همیشه لنگان باد.

 

 

 

پ.ن: این پست را برای مخاطب خاص نوشته ام...

 

 

 

 

 

 

۱۱ نظر ۱۶ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۲۳
رئوف
شنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۱۹ ب.ظ

دلقک، دریوزه، اپوزیسیون (قسمت آخر)

 

وقتی یک دلقک می خواهد در نقش اپوزیسیون، مخاطبین خود را وادار به فحاشی و رفتار خشونت آمیز کند، ابتدا لازم است شخصیت قبلی خود را کنار بگذارد و در مرحلۀ بعد، باید تکنیک مبارزه را بیاموزد و از یک پشتوانۀ فکری و ایدئولوژیک برخوردار باشد تا بتواند ذهن و زبان و بیان خود را با ساز ادبیات حزبی و فرقه ای برقصاند و با این دستمایه، مخاطبین را به سمت مرام حزبی خود جذب کند...

حسینی دلقک، تاحدودی عادت قبلی را کنار گذاشت و ژست مبارزه را طی ماه ها تمرین و آموزش فرا گرفت. به لحاظ ایدئولوژی و مَشرب فکری نیز، مربیان کینه جو، او را به سمت آموزه هایی از تصوّف قدیم وعرفان های نوظهور سوق دادند. آموزه هایی که حسینی در نسبت های فامیلی و مردان خانواده اش سابقۀ پیروی از آن را داشت. اما این دلقک خودخواه و هوس باز گرچه نتوانست رابطۀ بین مبارزۀ و عرفان را به خوبی درک و برای مخاطبین خود تبیین کند، مع الوصف موفق شد با مغالطه و شبهه افکنی و ابهام زایی در فکر و ذهن مخاطبین، عده ای هرچند معدود را فریب دهد و از احساسات و جوانی آنها به نفع نظام سلطه استفاده کند.

جریان ری استارت در ایجاد رابطۀ فکری با مخاطبین، در شبکه های مجازی از الگوهایی مبتنی بر مدیریت اندیشه و شیوه های کنترل ذهن کمک گرفته است. الگویی که بخشی از مؤلفه های آن در اعتقادات دینی، اسطوره های ملی، باورهای سنتی، فرهنگ عامیانه و در ادبیات صوفیانه این سرزمین نهفته است و بخش دیگر آن بر نقطه ضعف ها، مشکلات اقتصادی، اختلالات روحی، تصورات خیالی و آرزوهای فردی جامعه تمرکز دارد. که مصادیق آن را می توان در حوزۀ رفتارهای شخصی و خانوادگی افراد جستجو کرد.

شاخص ترین مؤلفه های مرسوم در الگوی مدیریت ذهن که جریان ری استارت برای جذب و تحریک مخاطبان از آن استفاده کرده است، عبارتند از:

تمرکز بر نوجوانان. نوجوانان، به عنوان افراد خالی الذهن از این جهت که کمتر می توانند هویت و باورهای خود را در برابر فریب فرقه ها حفظ کنند، از اولین گزینه هایی هستند که جریان ری استارت دام خود را در مسیر آنها گسترانده است.

مغلطه های به ظاهر استدلالی. این کار از شیوه های رایج در شستشوی مغزی است که هنوز در بین فرقه ها کاربرد فراوان دارد. در این روش، قصه ها، ضرب المثل ها و گفته های مردمی، از آن جهت که مورد پذیرش عموم هستند، دستمایه ای برای القای تفکر فرقه به فرد قرار می گیرد. و ری استارت در جذب مخاطبین نوجوان، از این دست مطالب فراوان استفاده کرده است.

تخفیف وارونه. این رویه، یکی از شگردهای مرسوم در بازرگانی و مدیریت فروشگاهی است که امروزه کاربرد بیشتری پیدا کرده است. ولی تمام فرقه های ضاله، در مراحل اولیۀ عضوگیری بدون استثناء از این شیوه استفاده می کنند. ری استارت نیز، با توسل به این روش، طی پروسه ای، ابتدا مخاطبین را به براندازی حاکمیت متقاعد می کند، اما در مرحلۀ عمل، اقدام حداقلی را از آن ها توقع دارد. مثلاً از مخاطبین می خواهد برای سهیم شدن در براندازی نظام، فقط در یک نافرمانی مدنی، یا چالش شعار نویسی شرکت کنند و به همین مقدار در براندازی نظام، سهیم باشند. اما رفته رفته آن ها را به سمت چالش های سخت تر و دشوار تر تحریک می کند.

عضوگیری - پا در میان درب - کاریزما سازی - ایزوله کردن فرقه و... و... نیز، از دیگر مؤلفه هایی هستند که گروه شیّادِ ری استارت برای جذب مخاطب و تحریک و تهییج مخاطبین، ماهرانه  از آن سود برده است. اما باید گفت آن چه تا کنون عامل اصلی موفقیت های این فرقه شده است، عمدتاً کم اطلاعی و ناآگاهی نوجوانان و بعد از آن وجود برخی کاستی ها، نارضایتی ها و خصومت های سیاسی در جامعۀ ما بوده است.

حاصل فعالیت های ری استارت، از آغاز انتخابات ریاست جمهوری سال 96 تا امروز، آتش زدن تعدادی مسجد و مدرسۀ علمیه، شکستن شیشه های تعدادی بانک، مدرسه، عابر بانک، رنگ پاشیدن و پاره کردن بنرهای انتخابات و کشتن و مجروح کردن چند نفر افراد عادی و طلبۀ بیگناه بوده است. که بحمدالله عاملان این جنایت همگی توسط نهادهای امنیتی، شناسایی و دستگیر شده اند...

اما وقتی تیپولوژی و انگیزه های فریب خوردگان ری استارت را بررسی می کنیم، مسائلی را مطرح می کنند که با هیچ عقلانیت و استدلالی قابل توجیه نیست. دانستن نمونه هایی از آن خالی از لطف نیست... (برای اطلاع می توانید کامنت اول این پست را مطالعه فرمایید.)

 

 

 

پ.ن: آن چه در این یادداشت های پنجگانه خواندید، نتایج مطالعه و تحقیقی بود که گزارش گونه نگاشتم و منابع آن را در پینوشت قسمت دوم خدمت دوستان اعلام کردم. اما، به نظرم مهم تر از آن، بررسی محتوای آموزه های ری استارت و پاسخ به این سئوال است که چرا بعضی جوانان و نوجوانان ایرانی به هر صدایی ولو پوچ و بی ارزش پاسخ مثبت می دهند؟ چرا، جوان و نوجوان ایرانی، حقایق و واقعیت ها را گاهی آنگونه که باید نمی بیند؟ چرا... ؟ و چرا...؟ و چرا...؟ امیدوارم بتوانیم در بارۀ این سئوال ها بیشتر بیاندیشیم و عقلانی تر از همیشه فکر کنیم.

 

 

 

 

۱۲ نظر ۱۳ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۹
رئوف
چهارشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۳۸ ب.ظ

دلقک، دریوزه، اپوزیسیون! (4)

 

از شرایط پناهندگی سیاسی در آمریکا این است که فرد پناهنده باید در ضدیت و تقابل با حاکمیت کشور خودش، مطابق سلیقه و تصمیم آمریکایی ها انجام وظیفه کند و به هر کاری که آن ها دیکته می کنند تن دهد. از این جهت، حسینی ناگزیر بود در نقش اپوزیسیون، مصاحبه بدهد، مصاحبه بگیرد، دروغ بگوید، تهمت بزند، افترا ببندد و برای همۀ این ها در برنامه هایش دیالوگ سازی کند. اما چون از دانش سیاسی و فکری چندانی برخوردار نبود، چندصباحی او را به محافل دست چندم سلطنت طلب و ضدانقلاب خارج نشین فرستادند تا درس روشنفکری و ستیزه جویی را بیاموزد...

بعد ها نیز برای تمرین و پختگی بیشتر، صحنه های شبیه سازی شده ای را برایش طراحی کردند و او را برای حرف زدن، شعار دادن، چالش انگیزی و تحریک مخاطب، در استودیوهای مخروبه مقابل دوربین نشاندند. تا شیوۀ اجرا در شبکه های تلویزیونی اپوزیسیون را فرا بگیرد و بتواند نقش خیانت آمیز خود را خوب تر بازی کند.

به این ترتیب، حسینی بعد از مدتی که یرای آموزش و دست آموزی در لاکِ خاموشی و سکوت فرو رفته بود، یک باره در کسوت اپوزیسیون ظاهر شد و کارش را از شبکه های رادیویی و تلویزیونی ضد انقلاب آغاز کرد.

در آمریکا، اولین تغییر زندگی حسینی این بود که همسرش برای رفتن به کانادا، از او جدا شد و دلقک را برای همیشه تنها گذاشت. اما، دوّمین تغییر در زندگی حسینی، رویکرد سیاسی و آشوب طلبانۀ وی بود که با هدف شبهه افکنی اعتقادی، ابهام زایی ذهن، تخریب عقلانیت، التهاب آفرینی سیاسی و عضو پذیری فرقه ای، در گفتار و رفتار او شکل گرفت. با این تغییر، دریوزه ای که ادعا می کرد هیچ رابطه ای با سیاست و جریان های سیاسی ندارد، حالا خود را تبدیل به مهره ای کرده که مجبور است از کیسۀ سیاست و آدم کشی ارتزاق کند و قوت لایموتش را با خون مردم بیگناه آغشته سازد.

دلقک و دریوزۀ این ماجرا، بعد از تمرین و ممارست فراوان، قریب دوسال به شکل اپوزیسیون های تک نفره در شبکه های رادیویی و تلویزیونی، تعدادی برنامه های تکراری و کم مخاطب را اجرا کرد. اما در آستانۀ انتخابات یازدهمین دورۀ ریاست جمهوری اسلامی ایران، فاز جدیدی از فعالیتِ گروه ری استارت را برای خوش خدمتی بیشتر به آمریکا، استارت زد. در این فاز، اکثر مخاطبان حسینی، نوجوانانی بودند که هیچ شناختی از اوضاع سیاسی و اجتماعی کشور نداشتند و حسینی با الگوبرداری از شیوه های مدیریت ذهن، مخاطبین نوجوان خود را هربار به ارتکاب اقداماتی خشمگینانه تحریک می نمود که اصطلاحاً آن ها را چالش معرفی می کرد. مثل چالش فحاشی در کوچه و خیابان، چالش کامنت گذاشتن در شبکه های اجتماعی، چالش رنگ پاشیدن به بنرهای انتخابات، چالش پرتاب سنگ به بانک ها، چالش آتش زدن مساجد و چالش ترور طلاب و بسیجی ها و حزب اللهی های محل.

جریان نوظهور ری استارت، به شیوۀ سازمان های مخوف فرقه ای که پل های پشت سر هواداران خود را خراب می کنند؛ با ظاهرسازی های فریبکارانه، از مخاطبینش می خواست تا اقدامات تخریبی و آتش سوزی های مساجد را با گرفتن فیلم و عکس، مستندسازی کنند و برای گروه بفرستند. با این توجیه که می خواهد فیلم ها را برای تبلیغ و اطلاع رسانی عمومی در شبکه های جهانی و کانال های پیام رسان تلگرام به اشتراک بگذارد. در حالی که هدف اصلی گروه ری استارت این بود که با ترفند مستندسازی، بتواند برای هواداران عملیاتی خود، سابقۀ شرارت و ضد امنیتی درست کند و از این طریق، راه  بازگشت را به روی آنها ببندد. ادامه دارد.

 

 

 

با عرض پوزش، فقط به کامنت های آشنا و دارای آدرس پاسخ داده می شود.

 

 

 

 

 

 

۷ نظر ۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۳۸
رئوف
يكشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۰۸ ب.ظ

تماشای آسمان از بامِ ورکیان.

 

چندروزی رفته بودم سفر برای تماشای طولانی ترین خسوف قرن، از رصدخانه ای وابسته به انجمن نجوم دامغان که در حاشیۀ کویر مرکزی ایران و در دل روستایی پر از آرامش و سکوت به نام «ورکیان» آمادۀ بازدید علاقمندان بود...

شب های اقامت در هتلِ چندین هزار ستارۀ کویر! برای من خاطره ای به یاد ماندنی و حیرت آور بود. خاطره ای بس شگرف از نتابیدن نور بر رخسار ماه و از خرمن خرمن ستاره ای که در شبستان شب های شیدایی و شور می درخشیدند. خاطره ای از پهنۀ بی کرانِ آسمان که زیبایی و عظمتش چشم بینای آدمی را تا مرز بی نهایت، به جستجو می دَوانید و هوشِ کاوشگر انسان را به حیرتی مدهوش کننده وا می داشت.

انگار، خالق هستی و خدای هستی بخش، هرچه نور و هور و اوج و موج و پاکی و چالاکی و نظم و جلال و جبروت و اِعجاب و حیرت را یکجا در بالای سرِ آدمی زادگان نهاده است تا انسان های ظلوم و جهول زمینی، در غفلت و غرورِ همیشگی شان، گهگاهی نیز از خود تهی شوند و به اشتیاقِ تماشای جلوۀ جمال و جلالِ یار، چشم بر آسمان سرخ محراب بگشایند.

 

آسمان معنویت تان ستاره باران باد.

 

 

+  خوشا آنها که آسمان شهرشان آبی و هوای دلشان نورانی است.

 

 

++ از این که کامنت دوستان و همراهان عزیز را در پست قبلی با تأخیر پاسخ دادم. پوزش می طلبم.

 

 

 

 

پ.ن: نمی دانم چرا بعد از تماشای آسمان و مشاهدۀ آن خسوف طولانی، هیچ رغبتی برای ادامۀ پست قبلی ندارم. اما انگار مجبورم آن چه شروع کرده ام به پایان برسانم. پس چند روزی مجال لازم است تا ماجرای دلقکِ دریوزه را  ادامه دهم.

 

 

 

 

 

۱۱ نظر ۰۷ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۰۸
رئوف
چهارشنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۵۹ ب.ظ

دلقک، دریوزه، اپوزیسیون! (3)

 

... حسینی تحت تأثیر همسر و پدر همسرش، خروج از ایران را پذیرفت. اما در همان ماه های اول اقامتش در امارات به درب های بسته خورد و شرایط زندگی اش روز به روز سخت تر شد. به همین دلیل، برای ادامه حیات و امرار معاش، پیشنهاد اجرای یک برنامۀ مبتذل و رقصیدن با چند نفر زن رقاصه در شبکۀ تلویزیونی درجه سه امارات را پذیرفت، ولی از بخت بدِ او، این برنامه تلویزیونی به دلیل عدم مفبولیت و ماهیت بسیار ضعیفی که داشت، خیلی زود تعطیل شد...

او طی مدت اقامتش در  امارات، به هر دری می زد تا برای عزیمت به آمریکا، ویزای آن کشور را بگیرد. ولی سفارت آمریکا با بهانه های مختلف از دادن ویزا به او طفره می رفت و شرایط را برایش سخت و سخت تر می کرد تا او را کاملاً بیازماید و برای دوشیدن بیشتر، آماده اش کند.

در این فاصله، برخی از دوستان و همکاران سابق حسینی، مسئولان صدا و سیما را مجاب کردند تا اجازه دهند برای متقاعد کردن و بازگرداندن او به امارات بروند. اما دیگر کار از کار گذشته بود و دوستان و همکاران سابقش هم نتوانستند حسینی را از تصمیمی که گرفته بود، منصرف کنند.

حسینی، چنین می پنداشت که با ردّ میانجی گری دوستان صدا و سیمایی سابق، درجۀ اهمیت و شخصیت تلویزیونی او ارتقاء می یابد و می تواند از این طریق برای اخذ ویزای آمریکا، وجاهت و مقبولیت بیشتری به دست آورد. به همین جهت، هرجا، هروقت و با هرکس که به مصاحبه و گفت و گو می نشست، وانمود می کرد که مسئولان بلند پایۀ صدا و سیما شخصاً برای بازگرداندن او به امارت سفر کرده اند!!

علاوه بر این، حسینی همواره تلاش می کرد تا از خود چهره ای خلاق، کارآزموده و موفق به نمایش گذارد و ثابت کند که ورای ظاهر طنز و دلقکی او، انسانی عمیق و دقیق نهفته است. به همین دلیل و بر اساس عادتِ لاف زنی و خالی بندی های همیشگی، برای شخصیت سازی کاذب خود، به برخی ایرانی های مقیم امارات گفته بود که یک شبکۀ تلویزیون بین المللی در دوبی، برای ساخت یک برنامۀ پر بیننده، 13 واحد آپارتمان به او اهدا کرده است. برنامه ای  که هرگز ساخته نشد و آپارتمان هایی که هیچ کس آنها را ندید!!

محمد حسینی طی چند ماه اقامتش در امارات، رفتارهای متفاوتی از خود بروز داد و حقارت های زیادی را متحمل شد. اما، انگار به طمع وعده ای بزرگ دل خوش کرده بود و خواسته و ناخواسته راه های بازگشت به ایران را یکی پس از دیگری به روی خود می بست.

خلاصه این که حسینی با آن همه سرگردانی و آوارگی در دوبی، هیچ توفیقی به دست نیاورد و سرانجام راهی قبرس شد. او در قبرس  به زندگی نکبت بار در محله و مکانی نامناسب تن در داد و از راه تبلیغات و پادویی کردن برای بنگاه های املاکِ اتباع ایرانی امرار معاش می کرد. تا اینکه بعد از مأیوس شدن از گرفتن ویزای کار درآمریکا، اجباراً پناهندگی سیاسی در آن کشور را پذیرفت و با قبول الزامات پناهندگی به همراه خانواده اش به آمریکا رفت!

اما او برخلاف ادعایش که همه جا خود را یک چهرۀ غیر سیاسی معرفی می کرد، حالا در آمریکا مجبور شده است برای عمل به تعهدات پناهندگی، لباس اپوزیسیون بپوشد، کراوات روشنفکری بیاویزد، با معاندین و ضدانقلاب خارج نشین هم پیاله شود، علیه کشورش بدمستی کند، حرف بزند، گزافه بگوید، موضع بگیرد و تحت امر نهادهای امنیتی آمریکا، مردمش را نیز بر ضد آرمان های دینی و ملی جمهوری اسلامی بشوراند.

به این ترتیب، دلقک دیروز ما، به طمع عیش و نوش بیشتر، تبدیل به دریوزه ای شده است که مجبور است نیمخوردۀ لاشخور های آمریکایی را نشخوار کند و همچون سگی گرسنه، دور سفرۀ صهیونیست های خون آشام پرسه بزند.

راه شومی که غیر از سیاهی و تباهی پایانی ندارد و رهایی از آن به سادگی امکان پذیر نیست... ادامه دارد.

 

 

+ با عرض پوزش، همچنان از پاسخ به کامنت های ناشناس و بدون آدرس معذورم.

 

 

پ.ن: برای اطلاع از مستندات این یادداشت و یادداشت بعدی به پینوشت پست قبل مراجعه فرمایید.

 

 

 

 

 

 

 

۱۷ نظر ۰۳ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۵۹
رئوف
دوشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۵۶ ب.ظ

دلقک، دریوزه، اپوزیسیون! (2)

 

 آخرین بار که مسئولان صدا و سیما در قهرکردن های حسینی ناز او را خریدند، درخواستش این بود که به شبکۀ تازه تأسیس تهران منتقل شود. با این تصور که در شبکه تهران زمینۀ رشد و پیشرفت بیشتری برای او فراهم می شود. در نتیجه، بازهم خواستۀ حسینی مورد موافقت قرار گرفت و او را به شبکۀ تهران منتقل کردند تا در آن شبکه کارش را ادامۀ دهد و بتواند به درخشش مورد علاقۀ خود دست یابد. اما باز هم توفیقی به دست نیاورد و هرچه تلاش کرد که عنوان کارگردان و نویسنده را در کنار شخصیت لودگی خود اثبات کند، موفق نشد. چرا؟ چون آنچه از توانایی ها و قابلیت های حسینی توجه برنامه سازان وقت را به خود جلب کرده بود، همان خاصیت بذله گویی و لودگی های او بود که از آن به شومن یاد می کردند!

بنابراین، در شبکۀ تهران نیز ناخواسته در برابر سیل پیشنهادهایی قرار گرفت که عموماً بر محور دلقک بازی تمرکز داشتند. پس تسلیم شد و  قبول کرد که در نقش یک شومن ادامۀ کار دهد. یعنی همان نقش شاد و خنده داری که همۀ شهرتش را رقم زد و برای او ماندگار شد!

به این ترتیب، حسینی در نقش های شاد و جذاب آن دوره خوش درخشید و موفق شد نظر بخش زیادی از مخاطبین تلویزیون را به خود جلب کند. اما در بین برنامه های متعددی که اجرا می کرد، دو برنامۀ پر مخاطب «سیمرغ» و «جایزۀ بزرگ» با محتوایی کاملاً متفاوت، درخشش او را به اوج رسانید. که گفته اند چنین برنامه هایی تا آن زمان در تلویزیون ایران، سابقه نداشته است. برنامه هایی که آیتم هایی از شعرخوانی، لودگی، جوک گفتن، لطیفه گویی، بشکن زدن، حرکات موزون و متلک انداختن، تا موتور سواری روی صحنه و کُری خواندن و تقلید صدای بوقلمون و بیرون آوردن مار از داخل آب و بالاخره دنبال بازی با شترمرغ ها را سید محمد حسینی شخصاً بر عهده داشت...

با این همه، حسینی در پشت دوربین چیزی را از خود به نمایش می گذاشت که با نقش های او در برابر دوربین کاملاً مغایرت داشت. می گویند هفته ای نبود که او در محل کار با کسی درگیر نشود و در محاوراتش با این و آن پرخاشگری و جیغ و داد و عصبانیت از خود نشان ندهد..

اما، این شومن به ظاهر شوخ و شنگ، در کنار اخلاق و رفتار تندی که نسبت به همکاران و اطرافیانش داشت؛ با دو کس شدیداً مهربان بود. یعنی مادر و همسر. ولی بین این دو، درجۀ اطاعت و تحریک پذیری اش از همسر، فوق العاده بالا بود. طوری که مادرش می گفت: محمد تحت تأثیر همسرش و با تحریک  او به زندگی در خارج تن داده و این سرنوشت شوم را برای خود رقم زده است!!

خالی بندی های کنایه آمیز و بلوف های نمادین و واقع انگارانۀ حسینی، جزئی از شخصیت حقیقی و غیر حقیقی او شده بود. به حدی که خصیصه دروغ گویی، به صورت یک بیماری مزمن و لاعلاج در وجود او خودنمایی می کرد. تا جایی که علاوه بر گنجاندن دروغ در متن دیالوگ های نمایشی ، در مراودات شخصی اش نیز حرف های کاذبانه ظهور و بروز فراوان داشت. او بلوف ها و خالی بندی هایش را بگونه ای بیان می کرد که مردم عادی و بینندگان برنامه های تلویزیون، قادر به تشخیص راست و دروغ آن نبودند و نوعاً آن را باور می کردند. گفته اند که برخی از دوستانش  به همین دلیل از او فاصله گرفتند تا از آسیب های زبانی و کلامی او در امان بمانند...

حسینی بابت اجرای برنامه و خنداندن مردم، پول هنگفتی را از صدا و سیما دریافت می کرد. (مبلغی معادل چند برابر حقوق تهیه کننده های وقت) با این همه، هیچگاه ابراز رضایت نمی کرد و تحت تأثیر القائات همسرش، معتقد بود که قدر و قیمت او بیش از مبلغی هست که دریافت می کند...

اما، آخرین بار که حسینی قهر کرد و کار را زمین گذاشت، یک تفاوت اساسی با دفعات قبل داشت و آن این بود که این بار، از وساطت و پا درمیانی و نازکشی های مسئولین، خبری نبود و این شد که او تصمیم گرفت بدون اطلاع این و آن از کشور خارج شود. اما به احترام مادر، در بارۀ تصمیمی که گرفته بود با او به مشورت نشست و برادرش مرتضی هم چندروز بعد، به واسطۀ مادرش از این تصمیم با خبر شد.

رابطۀ خوبِ محمد حسینی با مادرش، زبانزد بود. کما اینکه برادران دیگر او نیز علاقه و احترام ویژه ای برای مادر قائل بوده و هستند. اما انگار تاریخ مصرفِ اطاعتِ محمد از مادر، در همین جا به پایان رسیده بود و دیگر حاضر به قبول نصیحت های مشفقانه او نبود. در نتیجه، علی رغم مخالفت های مادر و برادر، در اوج شهرت و درحالی که چندسال متوالی توسط مردم به عنوان بهترین شومن ایران برگزیده شده بود، امارات را بعنوان اولین مقصد خود انتخاب کرد و اوایل سال 1384 از کشور خارج  شد. ادامه دارد.

 

 

+ با عرض پوزش به کامنت های ناشناس و بدون آدرس پاسخ داده نمی شود.

 

 

 

 

 

پ.ن: مطالب این پست و پست های بعدی، بدون تقدم و تأخر، مستند است به:

  1. گفت و گوی حضوری با نزدیکان و بستگان سید محمد حسینی و تعدادی از بازنشستگان صدا و سیما.
  2. نشریۀ تخصصی اشارت دیده بان وابسته به مؤسسۀ راهبردی دیده بان.
  3. کانال تلگرامی ری استارت محمد حسینی.
  4. وب سایت بخش فارسی صدای آمریکا و برنامه های ضبط شده از بخش پارازیت صدای آمریکا.
  5. ویدئو ها و فایل های صوتی ری استارت.

 

 

 

 

 

۸ نظر ۰۱ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۵۶
رئوف