الــرقـــیـم

استقامت در مسیر انتظار

الــرقـــیـم

استقامت در مسیر انتظار

الــرقـــیـم

...................... هوالودود .....................

به پاتوق دلدادگی ها و دلباختگی های رئوف
خوش آمدید. این جا، پاتوقی هست برای
افروختن، سوختن و ساختن.
در پاتوق دلدادگی ها، نه حرف اضافه است
و نه جای گزافه. فقط مجالی هست بـرای
قلمی کردن برخی دانسته هـا و ندانسته هـا
بر پایـۀ بایسته هـا و نبایسته هـا. کـه گاهی
در لفافـه می آید و گـاهی در تقابل با جهل
و خـرافه.
پاتوق دلباختگی ها نیز، فرصتی هست برای
مغازله و معـاشقه! امـا نه با پـرنسس هـای
بوالهوس و پر از خار و خس! بلکه با معشوقه
های پاک نفس و قدیس های پاکیزه از رجس
و هوس. آن ها که از طهارتِ وجودشان،
عرشیانِ بالانشین، سـر به مغـاکِ خـاک
می سـایند و فرشیانِ خاک آلوده، به مددِ
نفوس شان، بالِ عروج به افلاک می گشایند.

در این پاتوق، روزنـه ای باز است به گلشنِ
اندیشه ها و صدای حنجره ای طنین انـداز
است با بوی بنفشه ها!

فانوس حقایق این پاتوق نیز، با نـگـاهِ سرخِ
شقایق های این دیار مأنوس است و با
فرهنگِ سرخِ شهادت، پیوندی دیرینه دارد.

این هم ذوق و شــوق و عقیــده و آرمـان
و آرزوی نگارنده با چند بیت شعر:

سحر خیزی:
دریاب اگر اهـل دلی، پیش تر از صبح
چون غنچۀ نشکفته نسیم سحری را

زندگی برای خدا:
شادم به مرگ خود که هلاک تو می‌شوم
با زندگی خــوشم کــه بمیـرم بــرای تو

تلاش:
از مـا ســراغ منــزل آســـودگی مجــو
چون باد، عمر ما به تکاپو گذشته است.

خطر کردن:
آسـودگی، مقـدمۀ خـوابِ غفلت است
کشتی، به موج خیزِ خطر می بریم ما

بار زندگی:
زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است
تا نگردی مست، این بار گران نتوان کشید

مهدویت:
درین ستمکده، آن شمع تیره روزم من
که انتظارِ نسیم سحر گداخت مرا

عشق:
سر و سامان بدهی یا سر و سامان ببری
قلب من سوی شما میل تپیدن دارد

مرگ سرخ:
درین بساط، به جز شربتِ شهادت نیست
مِی ای که تلخی مرگ از گلو تَوانَد شُست

محرم و عاشورا:
فیض ماه نو، ز شمشیر شهادت می برند
خون، حنای عید باشد کشتگان عشق را

خط شهادت:
گردن مکش ز تیغ شهادت که این زلال
از جویبار ساقی کوثر گذشته است.

امید:
نیستیم از جلوۀ باران رحمت نا امید،
نیمه بذری در زمین انتظار افشانده ایم

و ...

پربیننده ترین مطالب

۱۰ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است

 

یک گروه تصویر بردار و گزارشگر آماتور ایرانی بین زوّار اربعین، دنبال سوژه های ویژه می گشتند. بار اول آن ها را داخل وادی السلام کنار مزار شهید ذوالفقاری (شهید مدافع حرم) نزدیک مرقد جناب هود و صالح دیدمشان و بار دوم نزدیک بین الحرمین در کربلا که همچنان دنبال سوژه های ویژه و ناب می گشتند!

به سرتیم گروه گفتم زائران اربعین همه سوژه اند و همه ویژه اند! شما کدام ویژگی را می پسندید؟ بعد هم به خاطر گل رویش که جوان موجّه و با انگیزه ای بود، هرچی عکس و فیلم و صدا از پزشک هامبورگی، مهندس کانادایی، جابر جاده ای و گروه های پاکستانی و دانشجویان جاکارتایی و شیعیان سنگاپوری داشتم به اضافۀ چند فایل صوتی و تصویری از موکب های ایرانی و عراقی، همه را نشانش دادم...

معلوم شد آقایون سلیقه و علیقه را با هم دارند. من هم شماره همراه دادم و گفتم بعد از ماه صفر با هماهنگی مدیر موسسه ای که برایش کار می کنند، تماس بگیرند تا قرار مذاکره بگذاریم و به نتیجه برسیم.

نظرم این بود که اگر توافقی بین ما حاصل شد، داشته هایم را در اختیارشون بگذارم. اما خوشبختانه یا متأسفانه هنوز تماسی بین ما برقرار نشده است.

فکر کنم تا اربعین سال آینده باید منتظر زنگ تماسشون بنشینم که این بسی ساده اندیشانه است. :)

 

 

 

 

رئوف
۳۰ آبان ۹۷ ، ۲۲:۴۸ ۶ نظر

 

در جادۀ حلّه به سمت کربلا مرد 31 سالۀ لاغر اندامی با عارضۀ «کلاب فوت» یا همان پاچنبری، همراه با همسر و فرزند هشت ساله اش در شلوغی جمعیت راهی کربلا بود و تند و بی وقفه، جاده را می پیمود... هرچند پاهایش از مچ خم شده بود و سخت و غیر عادی راه می رفت، اما استیل حرکتی و چهرۀ مصمم و شال عزایی که عالمانه به سرش بسته بود، نشان از این داشت که آدم معلول و درمانده ای نیست که نیاز به یاری این و آن داشته باشد...!

وسوسه شدم تا مقداری از راه را همراهی اش کنم و از او در بارۀ خودش، وضعیت پاهایش و چرایی حضورش در پیاده روی بپرسم. اما برای این که مبادا ناراحت شود، دنبال بهانه ای بودم که باب آشنایی و صحبت از طرف من باز نشود...  :)

ترفندها کارساز بود و بالاخره قفل زبانش به سمت ما باز شد. ایرانی بودن و خوش زبانی ما برایش غنیمتی بود تا آن چه دوست داشت در بارۀ ایران و آب و هوای کشور و شهرهای قم و مشهد و اصفهان و شیراز و شاهچراغش بداند، از ما بپرسد. ماهم خداییش کم نگذاشتیم و آنچه از بلاد و بلد، بلد بودیم به ارمغانش دادیم و ذوق و شوقش را مضاعف کردیم... و حالا نوبت جابر بود که پاسخ سئوالات ما را بدهد.

او گفت: زیارت اربعین میراث پدر و اجدادش است که هرساله پیاده یا سواره به کربلا می رفتند. هر دو پایش مادرزادی ناقص بوده. اما، هفت سال متوالی در چنین روزهایی با همین پای از مچ خمیده شده و با قوتی لا یموت مسافر این جاده است!

جابر، با دو برادر دیگرش یک شرکت حمل و نقل جاده ای دارند که درآمد زندگی آن ها را تأمین می کند. اما در ایام اربعین، نیمی از اتوبوس ها، ون ها و تریلی های اتاق دار شرکت را به تردد رایگان زائران و جابجایی مسافران کربلا اختصاص می دهند.

جابر تحصیلات عالیه هم دارد و به قول همسرش مخ کامپیوتر است که ظاهراً در عراق یک برند محسوب می شود. جابر، به صورت مستقل یک مؤسسۀ مردم نهاد (N.G.O ) در حمایت از معلولان حسی بی بضاعت را هم شخصاً مدیریت می کند...

 وضعیتش واقعاً حیرت آور بود. هرچه فکر کردم تا بفهمم این راه طولانی را چرا و برای دریافت چه مدال و نشانه ای می پوید و چه منافعی را در این مسیر می جوید؟ دلیل کاسبکارانه ای نیافتم.

از لب ها و صدایش فهمیدم تشنه است. یک لیوان شربت لیمو برایش گرفتم تا جرعه ای بنوشد. اما او ابا داشت. چون تصمیم گرفته بود در طول مسیر، جز به حد ضرورت، غذایی نخورد و آبی ننوشد. فقط برای حفظ حرمت و برای این که دستم را پس نزند، به اندازۀ نمی از شربت لیمو را نوشید و بقیه را به فرزند خرد سالش داد!!

15 کیلومتر مانده بود تا کربلا و جابر دو روز و اندی بود که آب و غذا نخورده بود. فقط با چند دانه خرمای عراقی راه را همچنان طی می کرد و زیر لب ذکر می گفت... به حال و هوای جابر و به عشق و ارادتش و به همسر صبور و پسر نازنین هشت ساله اش عباس، واقعاً غبطه خوردم...

 

 

 

 

 

رئوف
۲۸ آبان ۹۷ ، ۲۰:۲۵ ۶ نظر

 

و هنوز در شگفتم که مهندس کانادایی الاصلِ فرانسوی نَسَب، چرا و چگونه می شود که با دختری شیعه در افغانستان ازدواج می کند و در کشتی نجات حسین علیه السلام جای می گیرد؟! نمی دانم دلیل علاقمندی اش به او چه بوده و چه طور پذیرفته است که برای ازدواج با دختری از نسل ناامنی و محرومیت و فقر، از فرهنگ خود فاصله بگیرد، نمی فهمم چه حسّی او را برانگیخته است که رسم و آئین مسیحیت را کنار می گذارد، تغییر نام می دهد، اسلام تشیع را بر می گزیند و به شرایط دختری از جهان سوم برای ازدواج تن در می دهد؟!

شرط دختر افغان در ازدواج نه خانه و ماشین و ویلا بود، نه سکه و جواهر و مهریۀ بالا. شرط او دوچیز بود. اول این که مهندس به خانواده خودش پشت نکند و به حقوق آن ها احترام بگذارد. دوم این که به او اجازه دهد هرساله در مراسم اربعین اباعبدالله علیه السلام شرکت کند! و همین شد که سال گذشته به تنهایی و امسال هر دو با هم به عراق آمده بودند!

خانوادۀ مهندس که اصل و نسبی فرانسوی داشتند، در ابتدای کار، ازدواج پسرشان با یک مسلمان زادۀ بی بضاعتِ افغان را برنمی تافتند. اما، رفتاری منطقی داشتند و بعد از ازدواج هم انعطاف نشان دادند و عروس و داماد را صمیمانه در کنار خود پذیرفتند..

مهندس، مردی مؤدب و محجوب به نظر می رسید. زبان افغان ها را خوب یاد گرفته بود و یادگیری این گویش را مدیون همسرش می دانست. مقدار کمی از قرآن را هم آموخته بود. اما از مفاتیح، فقط دعای عهد و زیارت عاشورا را یاد گرفته بود که با کمی مکث و لکنت زبان می توانست از حفظ قرائت کند... همسرش هم درصدد بود زبان انگلیسی را از مهندس بیاموزد...

مهندس می گفت همسرش باردار است. اما از جنسیت فرزندشان اطلاعی نداشتند. می گفت اگر پسر باشد، نامش را حسین می گذارند و اگر دختر باشد، فاطمه صدایش می کنند.! ابراز خوشحالی هم می کرد که همسر جوانش را در سفر مقدس اربعین همراهی می کند!

 

 

 

+ ... کاش بودند چشم های حقیقت بین! و کاش بودند از نفس افتادگان عصر انقلاب، تا رویش های محبت را در گلستان پاکی ها ببینند! و عالمگیر شدن فرهنگ عاشورا و عاشورا زادگان را باور کنند...

 

 

 

 

 

رئوف
۲۵ آبان ۹۷ ، ۱۳:۱۸ ۱۹ نظر

 

هنوز در حیرتم از یک پزشک شیعۀ آلمانی الاصل ژرمنی تبار که سه سال پیاپی با انتخاب سخت ترین حالت ها در راهپیمایی اربعین شرکت می کرد. پزشک با تجربه ای که هرساله از هامبورگ می آمد و از فانتزی هایش این بود که در نجف و کربلا و در طول مسیر در موکب های شلوغ و پر ازدحام خیابانی و بیابانی کنار شیعیان کم بضاعت شب را به صبح  برساند...!

این پزشک محترم آلمانی، غذای ساده و خواب گدایانه در موکب های ایرانی و عراقی را بر غذای رستورانی و استراحت در هتل های 5 ستاره ترجیح می داد و دوست داشت با زائرانی همکاسه شود که عاقلانِ دنیای مدرنیته آن ها را بی سواد و بی مقدارشان می پندارند!

امسال که او را دیدم، حیرتم دوچندان شد. چرا؟ چون در وضعیتی بود که نیاز به مراقبت شدید داشت و مثل سال های قبل امکان راه رفتن و  نشست و برخاست های آنچنانی را نداشت.!

 روز سوم حضورم در نجف ایشان را در طبقۀ دوم موکب دیدم. در حالی که بر ویلچر نشسته بود و کسی هم او را همراهی و پرستاری می کرد. وضعیتش را پرسیدم. گفت عمل جراحی انجام داده و هنوز بهبودی کامل پیدا نکرده است!

اول چیزی که به ذهنم رسید این بود که بروم با ستاد عتبات صحبت کنم و در هتل محل استقرار تیم پزشکی ایران، برایش اسکان بگیرم. گفت نه! به توصیۀ مدیر موکب، اصرارش کردم بیاید در قسمت مربوط به خادم ها استراحت کند که آرامش بیشتری داشته باشد، قبول نکرد! گفتیم اجازه دهد در همان موکب پرجمعیت جای مناسب تری برای استراحت او و همراهش باز کنیم، نپذیرفت! و خلاصه گفت دوست دارد جایی بخوابد که بقیۀ زائران می خوابند و چیزی بخورد که بقیۀ زائران می خورند!

 

 

 

 

پ.ن: همین الآن که داشتم عنوان این پست را انتخاب می کردم، یهویی یاد فیلم «از کرخه تا راین» افتادم.

 

 

 

 

 

 

رئوف
۲۲ آبان ۹۷ ، ۲۳:۰۲ ۸ نظر

 

خدا کند همۀ دولت هایی که در آیندۀ جمهوری اسلامی سر کار می آیند، تفکر و رفتاری واگرایانه نسبت به عاشورا و عاشورائیان داشته باشند. خدا کند دولتی های با تدبیر و بی تدبیر، برای همیشه پایشان را از مراسم اربعین کنار بکشند و مردم را به حال خودشان واگذارند. درست همانند کاری که شیخ دیپلمات ایران، امسال با اربعینی ها کرد.

خدا کند، کارشکنی دولت های بعدی در مسئلۀ اربعین، کمتر از دولت شیخ حسن نباشد. چون هرچه کارشکنی دولتی ها بیشتر باشد، شکوه مراسم اربعین افزون تر و طعم و انرژی اش بیشتر خواهد بود.

 

***     ***     ***

امسال زائران اربعین، بیش از سال قبل، طعم وعده های دروغ شیخ حسن را چشیدند. امسال، زائران اربعین دست درازی دولت به جیب مردم را بیشتر و آشکارتر حس کردند.

امسال، خادمان موکب های مردمی پولشان را خالصانه تر و عاشقانه تر به پای اربعین ریختند. حتی هزینۀ آماده سازی موکب ها را هم که دولت ایران تقبل فرموده بود، شخصاً پرداخت کردند...

امسال خدمات دولت آن قدر کمرنگ و بی رنگ بود که هیچ عکاس و خبرنگار وابسته ای نتوانست در تهیۀ گزارش های فرمایشی، رنگ موفقیت و آبروداری به آن بزند.

امسال، انبوه خبرنگاران آموزش دیده هم نتوانستند، عکس و رپرتاژی از نقش دولت در مراسم پیاده روی اربعین تهیه کنند که از  نقد و اعتراض  شدید علیه دولت و دولتمردان مبرّا باشد!

امسال، خبرنگاران آماتورِ دست آموز دولت، روزی سه بار (گاهی پنهانی و گاهی با تمهیدات قبلی) به طبقات موکب 10 هزار نفری ما می آمدند تا چندتا مصاحبۀ مثبت، مطابق میل مدیرانِ چاپلوس از مردم بگیرند. اما، بنازم به زائرانی که جز اعتراض و پرخاش و بی مهری چیزی تحویلشان ندادند!

امسال، سرویس رومینگ ایران در بدترین وضع ممکن قرار داشت. کسانی را دیدم که در طول اقامتشان حتی یک تماس موفق هم نداشتند. تماس موفق پیشکش آقای جهرمی، حتی یک پیامک به موقع هم نتوانستند رد و بدل کنند!!  اماه برای هزینۀ رومینگ آنها حداقل 220 هزار تومان قبض صادر شده است که این یعنی دست درازی آشکار به جیب ملت.

امسال در اوج گرانی های سکه و ارز، مردم داشتند دینار و دلار مورد نیازشان را برای سفر به عتبات تهیه می کردند، اما دولت فخیمۀ روحانی برای اینکه کمبود نقدینگی اش را جبران کند، اعلام کرد که دینار 9000 تومانی به زائران می دهد. خب یک عده وطن دوستِ خوش قلب هم باور کردند که شیخ تدبیر قصد خیرخواهی دارد. پولشان را دادند تا در عراق دینار بستانند. اما، در آن جا با صحنه هایی مواجه شدند که جز افتضاح سیاسی ورسوایی اقتصادی، نتیجه ای برای کشور نداشت! (توضیح بیشتری در این باره نمی دهم و ذهن مبارکتون را داغون تر از این نمی کنم. چون حتم دارم تصاویرش را در شبکه های مجازی دیده اید و به اندازۀ کافی حرص خورده اید...) البته این روزها، شعبه های بانک ملی ایران تصمیم دارند تدریجاً پول های به دروغ گرفته را به صاحبانش برگردانند. تا مردم باشند که دیگر فریب وعده های سر خرمن دولت را نخورند!

از خدمات بهداشتی _ درمانی و هزینۀ ویزا، بهای بلیط اتوبوس و هواپیما، تسهیلات حمل و نقل هوایی و زمینی و دروغ هایی که دولتی های محترم در این خصوص به زائران گفتند، فعلاً حرفی نمی زنم و چیزی نمی نویسم. چون وقت فضیلت آن سپری شده و یادآوری اش موجب تهوع و نفرت است. فقط این را عرض کنم که امسال در مراسم اربعین کمتر کسی را دیدم که روحانی و دولتش را نفرین نکرده باشد!

نتیجه این که:

  1. اگر مواظب دست درازی دزدان دولتی نباشید. هم جیبتان را می زنند، هم آبرویتان را به یغما می برند.
  2. مراسم اربعین هرچه مردمی تر و غیر دولتی تر  باشد، خالص تر، معنوی تر و اثربخش تر خواهد بود.

 

 

 

 

 

رئوف
۲۰ آبان ۹۷ ، ۱۵:۰۰ ۳ نظر

 

بعد از صبحانه، از ابراهیم و خانواده اش خداحافظی کردیم و راه سهله را در پیش گرفتیم. قریب یک ساعت راه بود. در هوای خنکِ صبحگاهی راه رفتن از کوفه به سمت مسجد سهله دل نواز و روح انگیز بود.

با تجدید وضو وارد مسجد سهله شدیم. مسجدی که برابر نقل منابع شیعی قرار است در عصر ظهور محل استقرار و سکونت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف باشد. توقف و نماز خواندن ما در مسجد سهله یک ساعت و نیم طول کشید. بعد از آن با عزمی جزم، برای ادامۀ راه، همراه با خیل زائران پا به جادۀ عشق گذاشتیم. در عبور از کوچه های سهله سینی های آتش و اسپند زنان محله در استقبال از زائران اربعین دیدنی بود..

دو نوع سوغاتی همراهمان برده بودیم. بخشی برای میزبان هایی که احتمال می دادیم مهمانشان می شویم و بخشی هم برای دخترخانم ها و پسربچه های عراقی که در سن کودکی مشق خدمتگزاری اربعین را تمرین می کردند و یا به صورت دسته های منظم چندتایی کنار گذر ایستاده بودند و لبیک یاحسین می گفتند و گاهی هم مرثیه های کودکانه می خواندند...

مشتی پسته و مغز بادام با مقداری نبات خراسان در بسته های کوچک مزین به شعارها و نمادهای عاشورایی، مختصر سوغاتی بود که به بچه های خردسال عراقی هدیه می کردیم. خوشحالی شان بسی دیدنی  می نمود و حُسن قبول والدینشان ملموس تر. جالب است که چند نفر دانشجوی خانم را هم دیدم که در همان مسیر به دختران کوچک عراقی گل سر و کتاب نقاشی و مدادرنگی هدیه می دادند...

فکر کردم چه کار خوبی می شود اگر هر زائر ایرانی به اندازۀ توان و تمکّنی که دارد، در برابر پذیرایی بی حد و حصر عراقی ها بدون تشکر عبور نکند، حداقل با لبخندی و با ابراز محبتی یا دادن هدیه ای ناقابل دل کودکان آن ها را شاد کند. همان طور که پدران و مادران آنها دار و ندارشان را برای پذیرایی از ما در طبق اخلاص می نهند و در میزبانی از زائران سنگ تمام می گذارند...

و البته داشتم تأسف می خوردم که چرا بعضی از ما ایرانی ها در بهره مندی از نذورات و خدمات رایگان عراقی ها مخصوصاً در ایام اربعین حریصانه و مُسرفانه رفتار می کنیم؟ و چرا در برابر آن همه خدمات صادقانه، گاهی از یک تشکر خشک و خالی هم دریغ می ورزیم؟ در حالی که شیعیان عراقی نوعاً سوغاتی ما را _اگرچه اندک بود_ به رسم ادب می بوسنیدند و به نشانۀ تشکر روی چشم می گذاشتند و کلی هم ابراز محبت و قدردانی میکردند. (خواستم در این زمینه دردمندانه تر سفرۀ دلم را بگشایم، اما به نظرم آمد که بگذارم و بگذرم و به همین مقدار بسنده کنم.)

در مسیر راه، زنان و دخترکان پوشیده اندامی بودند که بر شترهای بی جهاز نشسته و به صورت نمادین همچون قافلۀ اسرا در بازگشت از شام به سمت کربلا می رفتند. صحنه هایی که می گفتند از سالیان دور رایج بوده و قبیله هایی هستند که هرساله این راه را به همین شکل با شتر طی می کنند.

قافله های عزادار، دسته های سینه زنی و هیئت های ریز و درشت محلی نیز فوج فوج از روستاهای اطراف وارد طریق فرات می شدند و در حالی که نوحه هایی جانسوز به زبان عربی می خواندند، کل راه را با پای برهنه طی می کردند.

از تفاوت های پیاده روی ما با شیعیان عراق این است که آنها گاهی با پای برهنه و گاهی با یک دمپایی ساده، کل مسافت را طی طریق می کنند و خم به ابرو هم نمی آورند. اما، ما ایرانی ها نوعاً کوله های راحت بر می داریم، کفش اسپورت یا کتانی مخصوص به پا می کنیم، عینک دودی و آفتابی می زنیم، ماسک بیمارستانی جلوی بینی و دهانمان می گیریم و پوشاک نخی و مناسب می پوشیم. برای اینکه مبادا خاری در پایمان بخَلد و یا گرد ملالی بر رخت و رخسارمان بنشیند. ..

بعد از ناهار و کمی استراحت، دوباره به راه افتادیم. ساعتی بعد به قسمت های خاکی جاده رسیدیم. در همین حال  باران شدیدی هم در گرفت. جاده پر از گل های چسبنده شده بود و قدم برداشتن برای همه دشوار که منجر به لغزیدن و زمین خوردن می شد. جوری که معنای اصطلاحی در گل گیر کردن را در خودم تجربه کردم...

ساعت 15:40 دقیقه با لباس های خیس و با کفش های سنگین شده از گل به سد حلّه رسیدیم. باران موقتاً بند آمده بود. داشتیم مشورت و بررسی می کردیم بمانیم یا برویم. اما پیش از آنکه تصمیمی بگیریم، شیخ خانواده ای که گویا در کمین زائر ایستاده بود، جلو آمد و با صدای بلند گفت: مَبیت، استراحه، حمّام حارّه. ملابس موجود!

نگاهی به قد و قامتش انداختم. اما پیش از آنکه چیزی بگویم، دوباره صدایش را شنیدم که گفت: ایرانی زائر، عزیز! سیاره موجود! واحد، اثنین، ثلاث سیاره...! کافی؟ و برای بار سوم با لحن آمرانه اش: لازم استراحه!! مبیت وُسعه! سیاره موجود...!  خلاصه با این جملات بریده و پر معنا تصمیم ما را مشخص کرد و فرصت نداد حرفی بزنیم. فوراً کیف و کولۀ خانم ها را گرفت و داخل صندوق ماشین گذاشت و گفت: تفضل، یالله، یالله، لازم استراحه...

در این حال، بعضی خانم های همراه، سلیقه شان گُل کرده بود. خواستند کفش های گِلی را از پا درآورند و توی کیسه های پلاستیک بگذارند تا کف ماشین ها کثیف نشود. اما شیخ که گویا از قبل سابقۀ این کار را تجربه کرده بود، فوراً مانع شد و با لحنی بازدارند و تعجب آمیز فریاد زد لا مشکل، لا مشکل!! بالاخره ما را با همان لباس های خیس و کفش های پر از گِل سوار ماشین کرد و در عمق سه کیلومتری نخلستان به منزل برد.

اما این که شیخ بزرگوار معروف به «ابوحَمَد» در منزلش برای مهمانان چه کرد  و رسم مهمان نوازی را چگونه بجا آورد و چه گفتیم و چه کردیم و چه گذشت؛ همچنین ماجرای فردا و دو فردای دیگر را که یک شب در زائر سرای متعلق به مردی خیّر از اهالی حلّه و شب دیگر را در منزل یک سرهنگ بازنشسته مدافع مقتدا صدر گذراندیم! چیزهایی هست که اگرچه برای من دل چسب و خاطره انگیز است، اما به احترام نظر یکی از کاربران عزیز که نوشته است این سفرنامه نویسی ها هیچ چیز خاص و جدیدی ندارد، از ادامه آن صرف نظر می کنم و سفرنامه نویسی ام را در همین جا به پایان می برم. ان شاءالله در پست های بعدی با مطالبی دیگر در خدمتتان خواهم بود...

 

 

 

 

 

رئوف
۱۸ آبان ۹۷ ، ۱۷:۱۷ ۵ نظر

ا

اول اذان مغرب از قسمت بازار و از درب صحن حضرتِ مسلم و هانی بن عروه وارد صحن مسجد کوفه شدیم. گوش تا گوش مسجد پر از جمعیت بود. نماز مغرب و عشاء را در حالی که نرم نرمک باران می بارید به جماعت خواندیم. بعد از جماعت برای خواندن نماز های مستحبی به شبستان مسجد رفتیم و بعد هم به زیارت جناب مسلم و هانی و مختار.

اولین بار بود که در عمر سفرهایم به عتبات عالیات، بر و بچه های تفتیش، ورود موبایل به داخل مسجد کوفه را اجازه دادند، ما هم حسابی حق مطلب را ادا کردیم و کلّی عکس های یادگاری گرفتیم.

فضای مسجد کوفه در آن موقع شب آن قدر روح نواز و دل انگیز بود که خستگی راه و گرسنگی را کلاً فراموش کرده بودیم.

ساعت 19:30 بار و بندیلمان را از غرفۀ امانات گرفتیم و دوباره روانۀ کوچه های کوفه شدیم تا غذایی بیابیم و بقول پدر سد جوعی بکنیم. همین که پیچ کوچۀ منتهی به مسجد را رد کردیم. مرد نسبتاً قد بلندی سر راهمان سبز شد و سلامی کریمانه فرمود. اما چون قیافه های ایرانی ما تابلوی تابلو بود، با معجونی از کلمات فارسی و عربی ما را به خانه اش دعوت کرد. ما هم برای این که ایشان در گفتگو با ما دچار زحمت نشود و احیاناً گاف ندهد، با چند جمله عربی آمیخته با لهجۀ محلی پاسخش را دادیم و خیالش را راحت کردیم...

اسمش ابراهیم سلیمان بود. می گفت آمده است تا فقط مهمان ایرانی را به خانه اش ببرد.! شروع کرد گله کردن از بعضی ایرانی ها که ذهنیت خوبی نسبت به مردم کوفه ندارند و دعوت کوفی ها را نمی پذیرند! به همین جهت آن قدر با ما صمیمی برخورد کرد تا دعوتش را رد نکنیم. حتی ما را به محراب مسجد کوفه قسم داد تا به خانه اش برویم! (تاحالا قسم دادن به محراب مسجد را نشنیده بودم) ما هم متقابلاً عرض ادب و ادای احترام کردیم و گفتیم که طعام سفرۀ احسان شما برای ما لطف است و حق نمک را با افتخار پذیراییم.

به محض ورود به منزل، مقداری سوغات را که قبلاً از شهرهای قم و دامغان تهیه کرده بودیم در یک بسته بندی مرتب تقدیمشان کردیم که خیلی برایشان تازگی داشت و خیلی هم خوشحال شدند...

پذیرایی اش بسیار گرم و مهربانانه بود. بعد از شام رختخواب آوردند تا زودتر بخوابیم و استراحت کنیم. اما ما دوست داشتیم با او و پسرانش حرف بزنیم. بالاخره میزبان در خواست مهمانش را پذیرفت و تا ساعت 11 شب مشغول حرف زدن بودیم. آن ها از کار و زندگیشان برای ما گفتند و از اوضاع کوفه و جمعیتش. ما هم از خودمان و از رسم و رسوم زندگی ایرانی و شیطنت هایمان و از حمید آقا که بچه مثبت گروه و حافظ قرآن است و محفل های قرآنی برگزار می کند...

اما در ادامه صحبت ها گریزی هم زدیم به گلایه های ابراهیم در داخل کوچه که می گفت ایرانی ها نسبت به کوفی ها بدبین هستند و دعوتشان را اجابت نمی کنند و خلاصه چیزهایی هم در این باره گفتیم و شنیدیم که پر بدک نبود...

از ابراهیم سلیمان خواستیم اگر  امکان دارد، اجازه دهد پیش از اذان صبح برای رفتن به مسجد کوفه، منزل را ترک کنیم. بزرگوارانه اما مشروط با درخواست ما موافقت کرد...

ساعتی مانده به اذان صبح در حالی که بچه ها و کوچکترهای ما خواب بودند، خودش ما را به مسجد برد و به این ترتیب، اولین نماز صبح را در مسجد کوفه به جماعت خواندیم و دوباره به منزل ابراهیم برگشتیم... ادامه دارد.

 

 

 

 

رئوف
۱۶ آبان ۹۷ ، ۲۱:۳۴ ۹ نظر